خاطرات عزيز دل مامان و بابا

حس يك مادر تو روزهاي بودن كنار پسر و همسرش و اميد تولد يه دختر ناز

آغاز حضور پسرم در كلاس موسيقي

سلام نازدونه من  بالاخره پس از جستو جوي هاي زيادي كه كردم تونستم تصميم بگيرم و با موافقت بابارضا شما رو تو كلاس موسيقي ارف در موسسه موسيقي باريتون ثبت نام كرديم. تو هم كه عاشق موسيقي و بهترين فردي كه ازش تاثير مي گرفتي عمو موسيقي مهد كودك برات بگم از روز اول  وقتي رسيديم اونجا بر خلاف تصور كه فكر مي كردم تو ديگه با اين سابقه مهد رفتن صد در صد جبهه نمي گيري و راحت تر برخورد مي كني وقتي رسيديم تو كاملا چسبدي به من و كمي بغض كردي من هم كه از قبل هماهنگ كرده بودم كه اگه ميشه باهات بيام تو كلاس كه موافقت رو گرفته بودم ولي بهت نگفته بودم  تا زمان ورود به كلاس كه ديگه با تمام وجود بهم چسبيدي و بغضت تركيد كه نه اصلا ...
24 دی 1396

روز عمل رادوين در بيمارستان محب مهر تهران

سلام  مي خوام از امروز بگم  روزي كه جونم تو دستم بود و تمام شبش نتونسته بودم پلك روي پلك بذارم. با اينكه مي دونستم و همه گفته بودن عملش راحته ولي اينو مي دونيد ديگه مادر، مادره و هميشه نگران بچه اش. صبح براي ساعت 6 و نيم از خونه اومديم بيرون، تمام برنامه ريزي ها رو كرده بودم كه تو حالت نيمه خواب باشي چون عادت داري تا از خواب بيدار ميشي بيشتر اوقات آب مي خواي و اما بايد ناشتا مي موندي  خدا را شكر نيمه خواب روي صندلي ماشينت نشستي و راه افتاديم . طوري كه دم خونه ماماني اينا كاملا خواب بودي و بعد 4 تايي با بابارضا رفتيم سمت بيمارستان. ساعت 8 براي پذيرش تو بيمارستان حاضر بوديم و همه كارها رو انجام داديم ولي تا حدو...
19 آذر 1396

داستان عمل رادوين

سلام رادوين نازدونه من اين و مي نويسم براي اينكه من در اين زمينه هيچ تجربه اي نداشتم و يك اشاره مامان فريده بهم كمك كرد. وقتي ديگه رادي رو از پوشك گرفته بودم و جيش كردن تو دست شويي رو شروع كرده بود ديده بودم كه وقتي جيش مي كنه خيلي تيزه و همه جا مي پاشه ولي فكر مي كردم به خاطر اينكه هنوز بلد نيست درست جيش كنه  تا اينكه يه روز با مامان فريده رفتي دست شويي مامان گفت كه رادي يه جوري جيش مي كنه انگار كمي تنگه  من هم گفتم نمي دونم با دكترش مشورت مي كنم . مامانم هم گفت مادرشوهرت راست ميگه اون چند تا پسر داشته بالاخره تجربه اش بيشتره  خلاصه كه ما مسئله رو با دكتر پروند مطرح كرديم و درمان رو شروع كرديم  درمان...
11 آذر 1396

خدايا خودت تو اين مرحله هم كمكم كن

خداي خوبم  اين بار براي تو مي نويسم  براي اينكه تنها تو مي توني كمكم كني  فردا صبح رادي كوچولوي من بايد بره اتاق عمل و يه عمل سرپايي داره  ولي من مادرم  برام فرقي نداره چه سرپايي و چه خداي نكرده زبونم لال سختر  دلم هزار راه ميره و دل آشوبم دسته خودم نيست  تنها دلم به اميد خودت خدا آروم مي شه و تنها وقتي باهات حرف مي زنم واشك مي ريزم احساس مي كنم كمي سبك شدم  خدا خودت كمكم كن  اين مرحله سخت رو هم پشت سر بذارم  مراقب گل پسرم و ني نازم باش    
11 آذر 1396

انتظار تولد يك نيني ناز

سلام عزيز دلم  بالاخره خدا هم به ما رو كرد و به جمع خانواده ما يه نيني ناز ديگه هم قرار اضافه بشه  21 مهر ماه اين فرشته كوچولو اولين حضورشو تو خانواده ما اعلام كرد و براي 6 آبان هم بعد انجام سونو نويد تشكيل قلبش به خونه ما صفاي خاصي دارد. پسر نازم  قربونت برم كه خيلي دوست دارم و تو تنها دليل ادامه زندگي من هستي و هر نفسم به نفست بنده ان قدر تو ماهي و از خود گذشته كه براي نيني كه نيومده حاضري همه متعلقات خودتو بدي  ان قدر قشنگ توصيف مي كني كه صندلي ماشين ، پتو چوچولو ام ، نصف كمد و ساك بچه گي هام همه رومي خوام بدم نيني كه دلم مي خواد گاز گازت كنم . و به بابارضا هم توصيه مي كنب كه برايتون تخت دو طبقه بخ...
5 آذر 1396

تولد چهار سالگي پسرم در باغ گلستان

سلام نازدونه من نمي دونم چه قدر خوشحالم كه تو رو دارم  و از خدا ممنونم به خاطر هديه زيبايي چون تو  پس از برنامه ريزي ها و كلنجارهاي ذهني كه براي تولدت چه كار كنيم  آخر تصميم نهايي رو با بابارضا گرفتيم و جشت تولد رو تو سفره خونه سنتي باغ گلستان برگزار كرديم. خدا را شكر همه چي به خوبي گذشت و خيلي خوب برگزار شد. و از همه بهتر اين بود كه عزيز جون بابارضا و خاله ثريا هم تونستن توجشن تولد تو باشن و الته خاله آذر هم آنلاين تولد رو مي ديد. تم تولد رو هم امسال حمل و نقل انتخاب كردم و كيك تولد رو هم مثل سال قبل خودم درست كردم و با توجه به تم تولد برات شكل يك جاده تزيين كردم كه كوه و ماشين داشت و تو هم خيلي ازش خوشت ...
22 مرداد 1396

خدا من چه زود رسيديم به تولد 4 سالگي

سلام  همه جونم  چشم به همي زدم و البته عمري سپري كردم و رسيديم به تولد 4 سالگي باورم نميشه كه 4 ساله مامانم  و اين افتخار و دارم كه بعضا تنها آغوش گرم براي پناه تو هستم كه از تمام درد ها و خستگي ها و ناملايمتي ها به من پناه مي آوري رادوينم  تكه جونم  سالي كه گذشت پر از دغدغه و سختي و گاه هم شادي برايمان بود  تو چه قدر بزرگ تر شدي و چه قدر ديد و حرفات نسبت به سالهاي قبل تغيير كرد  ان قدر دوست دارم كه دلم مي خواد فقط از عشقم به تو بگم  از وقتي كه خسته ميام مي رسيم خونه و تو مي پري تو بغلم و واي چه حالي ميده كه لوپ كوچيكتو بوس مي كنم و دلم مي خواد گازت بزنم  و تو هم از د...
18 مرداد 1396