رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

آموخته هاي پسرم تا دو سالگي

ديروز بابا داشت در مورد تو ازم سوال مي پرسيد كه كي راه افتادي كي دندون در آوردي  من هم از تو وبلاگت تاريخ دقيق اينا رو بهش مي گفتم  و همين سبب شد بيام الان باز از خودت برات بنويسم تا بدوني تو دو سالگي چه كارهايي بلد بودي و چه توانايي هاي داشتي . از دندون شروع كنم كه 8 تا جلويي ها رو كه كامل داري آسياب هاي كوچيك پايين كامل در اومده و دو تا بالايي ها هم نصفه بيرون هستن و جاي دندان هاي نيش هم متورمه  درمورد راه رفتن كه از ديوار راست هم توانايي داري بري بالا ، عاشق بدو بدو كردن هستي و بازي تمام پله هاي خونه ماماني اينا رو هم اگه دلت باشه خودت ميري (46 پله ) دامنه كلماتت هم كه خيلي وسعت پيدا كرده  مامان - ...
19 مرداد 1394

دو روز تا تولد پسرم

واي خداي من  چه حسي هيجاني دارم تنها دو روز مونده به تولد گل پسرم  نمي دونم چرا مامان قسمت نمي شه ما جشن تولدت رو همون روز تولدت بگيريم ، پارسال كه چند هفته زودتر گرفتيم و امسال هم قراره هفته بعد بگيريم . نمي دونم ، هيچ كار خدا بي حكمت نيست  البته اين و بگم كه امسال جشن تولدت به تعطيلات خورد و با توجه به اينكه اين آخرين تعطيلات تو تابستونه و ماه بعد اصلا تعطيلي نداره تصميم گرفتيم تا به بهونه ديدن نيني دايي مسعود بريم سمت تبريز بار آخري كه رفتيم تبريز عيد سال 92 بود و من تو رو باردار بودم و از اون سال تا الان تبريز نرفتيم  در واقع ميشه بگي اولين باري كه شما رو دارم مي برم اونجا ، اميدوارم از اونجا برات...
18 مرداد 1394

تدارك وسايل تولد پسرم

واي جون مامان  نمي دوني چه حالي دارم  باورم نميشه پسرم داره دو سالگي شو تموم مي كنه  انگار همين ديروز بود دنبال تم تولد و مدل تزيينات براي تولد يك سالگيت بودم  مي دوني چيه ؟؟؟ مي ترسم به خودم بيام ببينم دارم براي تولد 20 سالگيت تدارك مي بينم و نكنه تا اون وقت خوب تو رو حس نكرده باشم  نكنه برات جاي كم گذاشته باشم  نكنه اشتباهي كرده باشم  و هزار تا نكنه ديگه  نمي دونم ولي در حال حاضر دارم تمام تلاشمو مي كنم و اين كاريه كه تو اين موقعيت از دستم بر مياد امسال براي تولد تم زنبور و در نظر گرفتم و دارم وسايل مربوط بهش رو آماده مي كنم و هم چنين با توجه به اينكه روز تولدت هم مسافرت هست...
11 مرداد 1394

آب بازي تو رودخانه برغان

سلام عزيز دلم  مي خوام برات از يك روز گرم تابستوني و بهترين تفريح توي اين فصل يعني آب بازي كردن برات بگم  زن عمو مينا و خواهرش اينا هفته قبل براي گردش و آب بازي رفته بودن سمت روستاي برغان و خيلي بهشون خوش گذشته بود و حسابي آب بازي كرده بودن ، به همين خاطر پيشنهاد داد تا برنامه بذاريم يك بار هم با هم بريم تا شما دو تا مورچه با هم حسابي بازي كنيد  من قبلا وقتي خيلي كوچك بودم برغان رفته بودم و بعدش هم موقعي رفته بودم كه هنوز با بابارضا عروسي نكرده بودم و فقط باغ رفته بوديم ، چون عمو علي شوهر خاله ام اصالتا برغاني و خيلي از اونجا تعريف مي كنه و براي بابارضا هم خيلي جالب بود بره اونجا رو ببينه  به همين منظور جمعه ...
10 مرداد 1394

تولد بابايي غلام

امروز تولد بابايي غلامه  صبح با هم از خونه اومديم بيرون و اول رفتم من شما رو گذاشتم خونه مامانم اينا و بعد با بابارضا رفتيم تا براي بابايي غلام هديه بخريم و خدا را شكر براي اولين بار كاملا بدون دردسر سريع هديه انتخاب كرديم و اومديم خونه  ناهار و با ماماني و بابايي خورديم و چون بابا رضا وقت دندان پزشكي داشت حدود ساعت 3 و نيم از اونجا اومديم بيرون و رفتيم سمت درمانگاه  ولي قبلش   اينو بگم چون ظهر شما و بابايي با هم رفتيد مسجد و بعد هم پارك ، بلوز و شلوار سفيدي كه من تنت كرده بود ، كلا سياه شد و من هم سريع شستم ولي تا زمان رفتن خشك نشد و مجبور شديم بريم خونه لباس هاي جديد برات برداريم براي تولد شب  توي ...
8 مرداد 1394

روز كودك و المپيك

سلام همه جونم امروز يه روز خوب مادر و پسري داشتيم كه عالي بوووود و من از ديدن شادي و خوشحالي تو لذت مي بردم اساسي صبح كه تو رو بردم گذاشتم مهد و ماشين رو آوردم تو مجموعه خودمون پارك كردم و چون كمرم خيلي درد داشت تصميم گرفتم از درب اصلي برم كه زياد پله نداشته باشه وقتي وارد شدم ديدم روي برد زدن جشن كودك و المپيك ، يهو گفتمي ااااااا كاش از قبل مي دونستم ولي يهو خنده ام گرفت براي من فرقي نداشت گلم پسرم كنار مامان بود و هر وقت بخوام مي تونم برم پيشش پيگيري كردم و ساعت جشن رو پرسيدم و گفتن ساعت 9 ونيم شروع ميشه و با مدير اداري مون براي حضور من و تو هماهنگ كردم و بعد هم به مهد زنگ زدم كه تو رو حاضر كنن تا من بيام دنبالت. عشق م...
4 مرداد 1394

رادوين و نوشاد در پارك جوانمردان ايران

سلام عزيز دلم جون مامان باز رسيديم به آخر هفته و اينكه كجا بريم ، پنچ شنبه ظهر زن عمو پيامك داد و پيشنهاد داد بريم  براي فردا ناهار پارك جوانمردان و طبق معمول ما هم كه پايه قبول كرديم و قرار شد بابا و عمو داود بقيه چيزا رو با هم رديف كنن . صبح موقعي كه داشتيم وسايل و جمع مي كرديم بابا گفت كه ديروز با بابايي غلام صحبت كرده و احتمالا امروز تنهاست و ماماني و عمو بابك رفتن خونه عمه و قرار شد بريم بين راه و بابايي رو هم برداريم . براي اولين بار بود كه به اين پارك مي رفتيم  و به همين خاطر اول رفتيم يه دوري زديم و يك محيط چمن پيدا كرديم تا شما ها بتونيد راحت بازي كنيد و بعد شما دو تا سپرديم به بابايي غلام و ما 4 تا هم رفتيم وس...
3 مرداد 1394