تولد بابايي غلام
امروز تولد بابايي غلامه 
صبح با هم از خونه اومديم بيرون و اول رفتم من شما رو گذاشتم خونه مامانم اينا و بعد با بابارضا رفتيم تا براي بابايي غلام هديه بخريم و خدا را شكر براي اولين بار كاملا بدون دردسر سريع هديه انتخاب كرديم و اومديم خونه
ناهار و با ماماني و بابايي خورديم و چون بابا رضا وقت دندان پزشكي داشت حدود ساعت 3 و نيم از اونجا اومديم بيرون و رفتيم سمت درمانگاه ولي قبلش اينو بگم چون ظهر شما و بابايي با هم رفتيد مسجد و بعد هم پارك ، بلوز و شلوار سفيدي كه من تنت كرده بود ، كلا سياه شد و من هم سريع شستم ولي تا زمان رفتن خشك نشد و مجبور شديم بريم خونه لباس هاي جديد برات برداريم براي تولد شب
توي درمانگاه كار بابا زياد طوا نكشيد و سريع بع سمت خونه ماماني فريده راه افتاديم ، چون ماماني زنگ زده بود و قرار بود ما كيك تولد رو بگيرم تو ميدان شهران ايستاديم تا بابا بره كيك بگيره و من و تو هم با هم حسابي بازي كرديم ، بعد از اومدن بابا رفتيم به سمت خونه اونا كه حدود 5 و نيم ديگه اونجا بوديم .
شما هم كمي بازي كردي و خوابت برد كه با اومدن عمو داود و خانواده اش بيدار شدي و بعد هم داستان شيطنت هاي تو و نوشاد شروع شد ، كه نوشادي بااينكه از صبح مهموني بود و كمي خسته و خوابش مي يومد نيم خواست بخوابه و پا به پاي هم بوديد.
شب هم چون بابايي غلام قرار بود بره سر مراسم تولد و برش كيك رو زودتر شروع كرديم
البته شما دو تا ما رو كشتيد تابغل بابا بتونيم ازتون يك عكي درست و درمون بگيرم
بعد برش كيك و خوردن كيك كه واقعا طعمش عالي بود بابايي رفت سر كار و ما مونديم و عمو اينا و ماماني و عمو بابك
كه تا آخر شب اونجا بوديم
واي اينو بگم كه سر شام ، شما دو تا مورچه از مبل بالا مي رفتيد و بازي مي كرديد و به هواي هم ديگه كلي قورمه سبزي خورديد .
كه شايان ذكر است من مثل يو يو شده بودم و هي پامي شدم و مي شستم تا قاشق غذا رو بذارم تو دهنتون و از همه بهتر رعايت اصول بهداشتي بود كه به شما دو تايي با يك قاشق غذا مي دادم
بعد غذا هم دو تايي شروع كرديد كه به ماشين بازي كه چشمتون روز بد نبينه دو تايي دست به دست هم داديد و خونه رو تركونديد كه داستان از اينجا شروع شد كه رو فرشي موقع بازي نوشاد رو اذيت مي كرد و نوشاد هي اونو تا م يكرد و تو ميومدي درست مي كردي بعد نوشاد فرش و تا زد كه تو ديدي نمي تونه دو تايي با هم فرش رو تا زديد و بعد هم رفتيد رو فرشي و جمع كرديد و يه جاي صاف و باز براي خودتون درست كرديد و مشغول بازي شديد.
اين جوري بگم
آخر به بابا گفتم پاشو بريم همه جا رو نابود كردن كه بعد از رفتن من براي آماده شدن بابا به زن عمو گفت مينا خانم نمي خواهيد پاشيد و اوناهم راه افتادن و همه با هم اومديم پايين
شب خوبي بود ، به اميد اينكه بابايي هميشه سالم باشه و سايه اش بالاي سرمون باشه 




تولد بابايي غلام