آب بازي تو رودخانه برغان
سلام عزيز دلم
مي خوام برات از يك روز گرم تابستوني و بهترين تفريح توي اين فصل يعني آب بازي كردن برات بگم
زن عمو مينا و خواهرش اينا هفته قبل براي گردش و آب بازي رفته بودن سمت روستاي برغان و خيلي بهشون خوش گذشته بود و حسابي آب بازي كرده بودن ، به همين خاطر پيشنهاد داد تا برنامه بذاريم يك بار هم با هم بريم تا شما دو تا مورچه با هم حسابي بازي كنيد
من قبلا وقتي خيلي كوچك بودم برغان رفته بودم و بعدش هم موقعي رفته بودم كه هنوز با بابارضا عروسي نكرده بودم و فقط باغ رفته بوديم ، چون عمو علي شوهر خاله ام اصالتا برغاني و خيلي از اونجا تعريف مي كنه و براي بابارضا هم خيلي جالب بود بره اونجا رو ببينه 
به همين منظور جمعه صبح زود راه افتاديم و چون ماشين عمو داود هم ايراد فني داشت قرار شد با يك ماشين بريم كه به نظرم اين جوري بيشتر هم خوش مي گذشت
تادم در خونه اونا تو خواب بودي و عمو داود هم نوشادي رو خواب داد بغل من و تا بره وسايل بياره
ولي تو راه شما بيدار شدي و اما نوشادي خدا را شكر تا خود كرج خوابيد
توي راه رفتيم دنبال خاله هدي و عمو اميرعلي (خواهر زن عمو مينا و شوشو) كه با اونا باشيم كه خدايي خيلي خوش گردش هستن و خيلي با اونا بهمون خوش گذشت.
بعد از كرج به سمت روستاي برغان راه افتاديم كه زن عمو محله هاي كرج رو بهمون تو مسير توضيح مي داد و يادي هم از خاطراتش مي كرد .
خدا مادرشو بيامرزه جاش خالي بود ، توي اين روز ها همراه ما باشه 
بعد كه به روستا رسيديم توي يك باغ خانوادگي تخت گرفتيم كه چي برات بگم تخت ها روي آب وسط رودخانه ، درخت ها سر به فلك كشيده ، هوا عالي ، نور آفتاب از لاي درخت ها مي خورد تو آب و خيلي صحنه زيبايي بود.
پسرم در ابتداي امر كاملا آقا بودي و تو آب نرفتي و اومدي كنار ما تو تخت و قشنگ موقع خوردن صبحانه همكاري كردي و مي يومدي لقمه مي خوردي و مي رفتي لب تخت آب و نگاه مي كردي ولييييييييييي امان از بعدش كه يختون باز شد
و تو نوشادي و بايد به زور از تو آب جمع مي كرديم كه البته من و زن عمو كلي براي شماها لباس آورده بوديم ولي خوب باز آب سرد بود و تو هم كمي هنوز ته سرماخوردگي داشتي و من مي ترسيدم دوباره مريض شي
خيلي بهتون خوش گذشت و اساسي آب بازي كرديد
نوشادي كه ان قدر شيطوني كرد كه وقتي با خاله هدي رفت يك دور بزنه خواب برگشت كه حدود اذان ظهر بود كه خوابيد تا حدود 4 عصر كه تازه اون هم با صداي آب بازي ما ها بيدار شد
تو هم ناهارتو بهت دادم و آخراش غر مي زدي كه بعد قاشق آخر تا گذاشتمت روي پامخوابت برد اما تو خيلي كوتاه تر خوابيدي و همون اول آب بازي ما بيدار شدي
بعد ناهار هم ما قرار گذاشته بوديم كه آب بازي كنيم و به ياد بچگي خوش بگذرونيم ، ولي اول چون ديديم شلوغه پشيمون شديم ولي ديديم نميشه
بابارضا رفت چادر آورد رفتيم لباس هامونو عضو كرديم ( كاملا مجهز آماده بوديم ) و شروع به آب بازي كرديم
خيلي خوش گذشت و حسابي خنديدم
بابارضا نگو كه ياد بچگي هاش افتاده بود رفته بود يك كيسه مشمع پيدا كرده بود و آب مي كرد و پرت مي كرد سمت بقيه كه وقتي مي افتاد انگار يك بمب آب تركيده و خيس آب مي شدي
بقيه هم كاسه و ليوان و هرچي گير مي آورديم براي آب پاشيدن استفاده مي كرديم.
خاله هدي وسط بازي ديگه خسته شد و گفت سردشه و مي خواد بره لباس عوض كنه
ولييييي ما همه در عين نامردي براش نقشه پليد كشييدم و هر چي گفت محل نداديم تا مجبور شد بياد سمت آب كه اومدن همونو و خيس شدن همون
كه عمو امير علي كشيدش تو آب و من و زن عمو هم بهش آب پاشيدم و از همه بدتر بابا رضا با كش موتور دستاشو بست و موند وسط آب و كلي خيسش كرديم كه رفتن پشيمون شد
تو همين حين تو از خواب بيدار شدي كه اول كمي ترسيدي ولي بعد شروع به بازي كردي و بعد هم كه نوشاد بيدار شد و همه با هم يك عالمه آب بازي كرديم
بعد هم لباس هامونو عوض كرديم و يك هندونه كه تو رودخونه سرد شده بود رو زديم به بدن و تو نوشاد هم همه خوردني ها رو ريختتيد و خورديد.
براي ساعت 6 به سمت خونه راه افتاديم ، حد فاصل ده برغان تا كرج همه جاده خشك و كوه هاي خاكي كه موقع برگشت موتور هاي پرشي و پاترول و يكسري ديگه ماشين داشتن از تپه ها بالا مي يومدن و حركات نمايشي نشان مي دادن كه ايستاديم كمي اونا رو هم نگاه كرديم .
بعد به سمت تهران راه افتاديم ، البته اين هم يادت باشه تو و نوشاد حسابي تو ماشين آتيش سوزونديدو شيطوني كرديد.
فداي شما ها بشم كه انرژيتون تموم نميشه
روز خيلي خوب بود و به همه خيلي خوش گذشت




آب بازي تو رودخانه برغان