روز كودك و المپيك
سلام همه جونم
امروز يه روز خوب مادر و پسري داشتيم
كه عالي بوووود و من از ديدن شادي و خوشحالي تو لذت مي بردم اساسي
صبح كه تو رو بردم گذاشتم مهد و ماشين رو آوردم تو مجموعه خودمون پارك كردم و چون كمرم خيلي درد داشت تصميم گرفتم از درب اصلي برم كه زياد پله نداشته باشه
وقتي وارد شدم ديدم روي برد زدن جشن كودك و المپيك ، يهو گفتمي ااااااا كاش
از قبل مي دونستم ولي يهو خنده ام گرفت
براي من فرقي نداشت گلم پسرم كنار مامان بود و هر وقت بخوام مي تونم برم پيشش
پيگيري كردم و ساعت جشن رو پرسيدم و گفتن ساعت 9 ونيم شروع ميشه و با مدير اداري مون براي حضور من و تو هماهنگ كردم و بعد هم به مهد زنگ زدم كه تو رو حاضر كنن تا من بيام دنبالت.
عشق مامان، من خيلي خوشحال بودم ، چون هر سال مامان و بابا ها با بچه هاشون ميان و من هم هر سال مي گفتم ميشه يك روز هم من با بچه ام بيام جشن
ساعت 9 و نيم اومدم مهد دنبالت ، از شانس امروز تو مهد هم جشن تولد داشتيد ولي من دلم ميخواست تو بيايي و با محيط كار مامان و ورزش و سلامتي آشنا بشي و به نظرم جشن تولد تو مهد هميشه هست و بعد هم فكر كردم اگه ديدم تو جشن بهت خوش نگذشت مي برمت مهد تا تو تولد باشي .
واي باورت نميشه من كه اصلا نفهميدن اين يك ساعت و ربع كه ما پايين تو جشن بوديم چه جوري گذشت
اول كه تا ديدي دارم مي برمت سمت ساختمان اداره كلي ذوق كردي و خودت دويدي سمت در بعد با مدير خزانه داري دست دادي
و به همه سلام كردي البته با زبون خودت
بعد بغلت كردم و رفتيم سمت انتهاي سالن كه مورچه من تا صداي آهنگ رو شنيدي تندي گفتي : مامان نانا
طبقه پايين هم كه رسيديم مسئول جشن يك تي شرت و كلاه به شما داد
كه تي شرت دقيقا تا قوزك پات بود و برات خيلي بزرگ بود ولي من به خاطر اينكه لباس هاتو كثيف نكني تنت كردم و تو هم چه ناز شدي با اون لباس ها
پسر نازم كه مامان فداش شه روابط اجتماعي و ارتباط بر قرار كردنش با بقيه خيلي بهتر شده و سريع رفتي بين بچه ها ايستادي و بعد هم كه داستان نقاشي كشيدنات شروع شد ، اول با مداد رنگي چند تا خط خطي كردي كه زياد خوشت نيومد و بعدش رفتي سراغ گواشششششششششش ها
و از حركت رنگ روي كاغذ هاي بزرگي كه روي زمين پهن بود حسابي لذت مي بردي و براي خودت خوش مي گذروندي و اين رو هم بگم خودت رو هم حسابي رنگ كردي .

اون دايره زرد جلوي پات و هم تو با تركيب رنگ زرد و سبز نقاشي كردي و رفتي يكي ديگه داري مي كشي
تو همين حين هم با صداي آهنگ شروع به دست زدن مي كردي و مي خنديدي و بالا و پايين مي پريدي
ان قدر كارهات و ظاهرت با نمك شده بود كه شده بودي سوژه عكاسها و حتي يكسري از همكارهام هم ازت عكس مي گرفت
آخر هم از كيك و آب ميوه كه براي پذيرايي بود كامل خوردي و با همه باي باي كردي و بعد هم رفتي و جايزه ات رو هم گرفتي كه يك دارت بود و با هم اومديم تو اتاق مامان
وقتي همكار هام ازت مي پرسيدن كه چي كار كردي به سمت سالن اشاره مي كردي و مي گفتي چشم چشم و با حركت دست هم نقاشي كشيدنتو نشونشون مي دادي ( من بخورمت كه اين قدر بزرگ و دانا شدي)
بعدش هم بردم دست و صورتت و شستم و كمي بهت آب دادم و با هم رفتيم سمت مهد ، كه من نگران بودم كه نكنه اذيت كني و نري ولي پسرم مثل آقاها با من باي باي كردي و رفتي بغل خانم محمدي و من هم اومدم اداره .
خدا يا شكرت
بابت تمام لحظه هاي شادي كه با هم هستيم و كلا به خاطر اينكه من تو فرشته كوچولو رو دارم
خيلي روز خوبي بود
ولي الان دارم از كمر درد مي ميرم ، خدا به دادم برسه
دوست دارم همه عشق مامان




روز كودك و المپيك 