رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

حضور پسرم در مسجد

سلام گل پسرم مامان  امروز تو اداره بودم ، ماماني زنگ زد گفت پسرمو ظهر بيار دم مسجد بدش به من  من امسال با پسرم مسجد نرفتم يادش بخير پارسال ماه رمضام اكثر روزا مي رفتم تو رو از مسجد مي گرفتم  امسال هم به ياد پارسال با ماماني رفتي مسجد  و گل پسرم هم امسال هم تو مسجد جايزه گرفت   
22 تير 1394

پايان 23 ماهگي پسرم و آغاز آخرين ماه يك سالگي

سلام همه جون مامان  الان كه دارم برات مي نويسم  حالم خيلي بده  از درد تمام تنم درد مي كنه و سرماي بدي خوردم  ولي با ياد آوري امروز ، ديگه هيچي جلودارم نشد و گفتم بيام برات بنويسم  گل پسرم  امروز  آخرين روز ماه 23 زندگي شماست و فردا وارد ماه 24 زندگيت ميشي و اين نويد رو به من ميده كه به روز تولدت داريم نزديك مي شم و  از همه مهم تر اينكه گل پسر من چه قدر زود داره بزرگ ميشه  قبلا وقتي يكي مي گفت يك بچه دو ساله داره ، اصلا يه جوري مي شدم  مي گفتم اي بابا اين چه قدر بزرگه و چه قدر چيزا بلده  الان دارم مي بينم خودم ديگه يه بچه دو ساله دارم  و اين ...
20 تير 1394

آخر هفته تو دماوند

خداي من خداي خوب مهربان از اينكه شادي و عنايت كنار هم بودن را به ما دادي ازت كمال تشكر را دارم .   تو اين دوره زمونه واقعا بعضي وقتا به دوستي مي گم ما با فاميل ها رفتيم مسافرت همين جوري نگام مي كنه كه شما ها چه خانواده اي هستيد كه همه با هم خوبيد ، من هم مي گم خدا را  شكر ما همه هم سن و ساليم و با هم بهمون خوش مي گذره اين هفته هم تو اداره بودم و خسته از مهمون داري هاي اين ايام و كمي نا خوش احوال كه بابا رضا بهم زنگ زد و گفت عمه بهاره لطف كرده و براي آخر هفته دماوند جا گرفته ... همون موقع هم خوشحال شدم و هم ناراحت چون تو ايام احيا دلم نمي خواد جايي به جز خونه خودم باشم ولي از طرفي هم به يك تغيير آب و هوا نياز داشتيم&...
20 تير 1394

پسرم عشق رانندگي

وروجك مامان سلام  خدايي يك پارچه آتيش شدي  گاها ديگه از دستت كم ميارم  ديروز با بابا رفته بوديم براي گردش آخر هفته خريد و چون هوا گرم بود من و تو با هم تو ماشين مونديم و تو هم كه خيلي بي تاب شده بودي من كمربند صندليتو باز كردم و تو هم كه انگار از قفس آزاد شده بودي و خودتو كشيدي و اومدي جلو  قربونت برم كه همچين فرمان مي چرخوني كه شوماخر هم پيش شما كم مياره  عشقتم اينكه آهنگ رو هم بلند كني و سرت رو هم تكون مي دي و با دست بزني روي فرمان  و تا ماشين هم خاموش باشه بلدي سوئيچ رو بذاري تو جاش و استارت بزني  فداشم كه ان قدر بلايي
16 تير 1394

شب نوزدهم ماه مبارك رمضان

گل پسرم سلام وقتي ماه رمضان به روز 18 برسه  اولين شب قدر در هر ماه رمضان رو پيش رو داريم كه شب ضربت خوردن امام علي (ع) است. اين سومين سال كه ما شب هاي قدر كنار هم هستيم ، البته با يك تفاوت كه سال اولش تو تو دلم بودي و تمام زماني كه من دعا مي خوندم تو دلم تكون مي خوردي امسال هم براي افطار خونه خاله منا دعوت بوديم كه از شانس هم دم افطار برق رفت و براي ساعت 9 ونيم بود كه اومد كه خيلي سخت بود ، شما هم كه شيطون و تو تاريكي و گرما حسابي قاطي كرده بودي و تا دلت خواست همه جا رو بهم ريختي خلاصه شب به خاطر اينكه به شروع دعا برسيم ساعت 11 از خونه خاله اومديم بيرون - اين رو هم بگم ما مراسم ها رو از تلويزيون نگاه مي كنيم - مثل ساله...
15 تير 1394

گل پسرم بزرگ شده

سلام عزيز دلم جيگر مامان فرشته كوچولوي من كه داري براي خودت تند تندي بزرگ ميشي و كارهاي جديد ياد ميگري و با كارهات دلبري مي كني براي مهموني همش نگران بودم  چون اكثر مهمونا رو خيلي وقت بود كه نديده بودي و مي ترسيدم غريبي كني و بخواي همش كنار من باشي و من نتونم به خوبي از مهمونا پذيرايي كنم و تو هم اذيت بشي ولي خدا را شكر نه اين جور نشد تو خوب با همه كنار اومدي يادم مياد بعد شام بود و داشتم تو آشپزخونه تندتند وسايل رو جمع مي كردم كه يهو ياد تو افتادم و به بابارضا گفتم رادوين كوش باورم نمي شد تو ان قدر مشغول بازي با بچه ها بودي كه حتي سراغ من هم نيومده بودي داستان بازي كردن با نوشاد هم كه هميشه زيباست اين سري ب...
14 تير 1394

باز كردن در خونه ماماني و بابايي

آخ پسرم بزرگ شده  جوجه طلاي ماماني  چشمات سياه ، بلا شدي  ديشب براي افطار خونه ماماني رفتيم چون عمه رقيه و عمو رسول از تبريز اومده بودن و دوست داشتن شما رو ببينن. البته كه شما تا تونستي شيطنت كردي و اتفاق جالب كه من منتظرش بودم ... چندين سال قبل يك همسايه داشتيم كه تا الان باهاشون ارتباط داريم پسرش اسمش آرش بود و موقعي كه اومدن طبقه پايين خونه ما قدش نمي رسيد در رو باز كنه تا روزي كه ياد گرفت  تو هم هر بار مي رفتي سراغ در ،من اون صحنه به چشمم مي يومد و مي گفتم تو كي مي توني اين كار و بكني و مورچه كوچولوي من ديشب آخر در ورودي خونه ماماني و بابايي رو باز كرد. آخه مادر ماشا ا... هم باشه قدت بلنده و ...
14 تير 1394