رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

آغاز روز دوم سفر به مشهد- رفتن به قدمگاه و رسيدن به مشهد

چهار شنبه --- آغاز روز دوم سفر به مشهد ساعت 5 صبح از زائر سراي قمر بني هاشم كه نزديك دامغان بود به سمت مشهد به راه افتاديم  خدا را شكر تو رو وقتي گذاشتم تو ماشين بيدار نشدي و تا نزديكي قدمگاه خواب بودي. براي ساعت حدود 10 اونجا بوديم و اول از همه رفتيم جا انداختيم و بابا بساط صبحانه رو تهيه كرد و دور هم يك صبحانه توپول خورديم  كه اولين اتفاق افتاد  ... كفش من كه دو ماه هم نميشه خرديدم از كف كامل پاره شد و از روي كفش جدا شد ، يعني يك اتفاق نادرهااااااااااااااا بعد هم هنوز صبحانه رو شروع نكرده بوديم كه يك معده دردي اومد سراغ من كه نگووووووووو نميتونستم صاف بشينم ، كه همون جا دراز كشيدم و بابايي هم بهم يك قرص معده د...
22 مهر 1394

سومين سفرگل پسرم به مشهد مقدس

سلام عزيز دلم  بالاخره بعد برنامه ريزي هاي مختلفي انجام داديم موفق شديم و خدا قسمت كرد و به سمت مشهد به راه افتاديم سه شنبه وقتي از اداره داشتم به سمت خونه مي رفتم يهو دلم خيلي گرفت و حس كردم دلم براي مامان و بابام خيلي تنگ شده و يهو ته دلم لرزيد كه نكنه برم سفر برام اتفاقي بيافته و ديگه خدايي نكرده اونا رو نبينم .... اين فكر مثل خوره افتاد تو مخم ، آخر با همه اينكه مي دونستم تو خونه خيلي كار براي انجام دادم ، سر ماشين كج كردم و رفتم سمت خونه مامانم اينا  تند ماشين پارك كردم و تو رو بغل كردم و نفهميدم 4 طبقه رو چه جوري رفتم بالا دو حد يك سلام و احوال پرسي و خدا حافظي روي هم 10 دقيقه هم نشد اونا رو ديدم و اومديم سمت خونه...
21 مهر 1394

پسرم دو سال و دو ماهه شد

اي جون مامان سلام  مامان فدات شه هر روز داري بانمك تر از روز بعد ميشي و با افزايش دامنه كلماتت حسابي با لحن كودكانه ات براي من و بابارضا دلبري مي كني عاشقتم وقتي مي خواي من و صدا كني مي گي ماماننننننننننننن ، مامان جونممممممممم   كه من دستم به هر كاري مشغول باشه بي خيال مي شم مي آيم سراغ تو    گل پسرم عاشقانه دوست دارم  نمي دوني بوسيدن و بويدن تو چه حس خوبي بهم ميده  بعضي وقتا واقعا دلم ميخواد بخورمت ان قدر دوست داشتني هستي   پسرم 26 ماهگيت مبارك     امشب قراره با ماماني فريده و بابايي غلام به سمت مشهد راه بايفتيم اين براي سومين باره كه پسرم داري م...
21 مهر 1394

حس مادري

سلام گل پسر مامان همه جونم  مي خوام از حسم برات بگم  روزهايي كه تو كنارم هستي  روزهايي كه بعضي هاشو گريه كردم و بعضي روزها رو خنديدم و گاها هم ان قدر روزها پشت سر و تند تند گذشتن كه همه حس و حالم مثل يك رودخانه روان مي گذشت. مي دوني قصه اين حسم از كجا شروع شد كه تو خاطرات اين دو سال به عقب برگشتم. و تو درياي حس و حالم گم شدم. ديشب حدود ساعت 11 بود كه چراغ ها رو خاموش كردم تا بخوابيم ، البته هميشه زود تر مي خوابونمت ولي چون  اين چند روز ميري خونه بابام اينا  و مهد كودك به خاطر سم پاشي بسته است كمي دير مي خوابونمت تا اونجا كله صبحي بيدار نشي ، خلاصه تو هم شيطنت گرفته بود و نيم خواستي بخوابي  ...
15 مهر 1394

عيد غدير

سلام گل پسرم من تمام هستي من  آقاي كوچولي سيد من  امروز عيد غدير بود ، عيد سادات و من هميشه از اين جمله كه مي گفتم بچه اي كه مادش سيده فقط 4 شنبه ها يا 5 شنبه ها سيده خوشم نمي يومد و برام قابل فهم نبود  تا اينكه تو جلسه فرهنگي روز 4 شنبه تو اداره از حاج آقاي اداره در اين خصوص سوال پرسيدم كه اولش خنده اش گرفت و گفت نه خانم اين حرفا نيست. چون نسل سادات اصلا از مادر سادات حضرت فاطمه (س) شروع شده و ما همه فرزندانش سيد هستيم ولي چون در زمان هاي قبل به خاطر اينكه خمس به سادات تعلق مي گرفته و همه خودشون رو مي خواستن سيد جلوه بدن به همين خاطر فقط سادات رو به اونايي گفتن كه از پدر سيد شده باشن حتي امام خميني هم اين رو تا...
11 مهر 1394

داستان ترك شيشه شير

سلام  جونم  بعد ترك پستونك يا به عبارتي مم حالا نوبت ترك شيشه شير بود كه من براي اين يكي اصلا عجله نداشتم چون برام مهم اين بود كه تو خوب شير بخوري ولي در كل با استكان و ليوان و شير خوردن با ني رو بهت ياد داده بودم  ولي خوب وقتي با شيشه مي خوري كل حجم شيرتو تموم مي كردي و بدون دردسر مي خوردي و مي رفتي. اما با رفتنت به كلاس نوپا اونجا ديگه همه بچه ها با ني شير مي خورن و ديگه شيشه نمي خورن  من هم برات شيشه تو مي ذاشتم ولي هنوز يك هفته نشده بود كه تو رفتي تو اون كلاس كه ديگه حتي تو خونه هم فقط دوست داشتي با ني بخوري ، طوري كه حتي چند بار تو خونه برات ريختم تو شيشه كمي خوردي و ديگه تمومش نكردي ولي با ني كل پاكت...
6 مهر 1394

كارهاي جديد پسرم

رادوينكم  گل پسر مامان  داري تند تند بزرگ مي شي و روز ها از پس هم ديگه ميره و مامان دوست داره تمام لحظه ها شو با تو باشه  عصر ها تا از مهد ميرسيم خونه كه تندي ميايي به مامان ميگي به به بده كه من برات تخم مرغت و درست مي كنم و تا حاضر شه  مي ري سوار ماشينت مي شي و بعد كه لباس هاتو برات ميارم جديد ياد گرفتي خودت شلوار و جورابتو در مياري و خودت شلوارتو مي پوشي كه مراحل شلوار پوشيدنت واقعا جالبه  بعد هم بعد خوردن تخم مرغ ميري سراغ سطل لگو ها كه مياري وسط هال مي ريزي و به من ميگي بيا بيشين وبا دست اون سمت لگو ها رو نشون ميدي كه من بيان بشينم با هم بازي كنيم  خودت هم جديدا كاملا ياد گرفتي و بلوك ها...
4 مهر 1394

نوشادي هم دو ساله شد

خوب يادش به خير  انگار همين ديروز بود و چه زود دو سال شد. كه مورچه كوچولوي ناز عمو داود و زن عمو مينا دنيا اومد. هيچ وقت اون شب يادم نميره ، تو با چشماي سياه بازت اون موقع شب همه جاي بيمارستان و برانداز مي كردي و همه از ديدن تو تعجب مي كردن و من مي گفتم پسرم اومده استقبال پسر عموش. و از همون جا دلم مي خواست شما دوتا مثل دو تاداداش با هم بزرگ شديد و كنار هم باشيد. اين دوسال شايد گذشت  ولي توش هم خوشي داشت و هم دل نگروني  مسافرت ها ، گردش ها ، پارك رفتن ها و همه جاها و لحظه هاي خوبي كه با هم داشتيم و از طرفي هم گاها مريض شدنتون و درد ها و تب هاي دندون در آودرن و واكسن هاتون و .... كه همه به چشم بر هم زدني گذ...
3 مهر 1394

تولد داداشي پرهام

سلامممممممم همه هستي من  جون من عشق من چشم رو هم گذاشتيم و يك سال گذشت و شد تولد پرهام جوني يا به گفته تو داداشي كه من قربون اين عشق شما دو تا داداشي برم كه وقتي هم ديگه رو مي بينيد همچين عشقي براي هم در مي كنيد كه من حسوديم ميشه خاله تولد داداشي رو دو روز زودتر گرفت و مقارن شد با عيد سعيد قربان ، بابا رضا هم كه هميشه عيد هاي قربان سرش شلوغه و مشغول قصابي ، من و تنها مونديم خونه و چون من هم دستم درد مي كرد نمي تونستم براي تولد پرهامي كمك خواستي كنم. صبح با هم از خونه زديم بيرون تا براي بالش مهدت پنبه بگيرم و بعد هم با هم رفتيم جشني كه توي محله بود و براي ساعت 11 بود كه اومديم سمت خونه ، دم در كه رسيديم دل...
2 مهر 1394