رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

بهبودي حال بابا غلام

سلام عزيز دلم  بار ديگه خدا به دل ما رحم كرد و جواب اشك و دعاهاي همه ما رو به دل خوشي داد. خدا را شكر بابايي ساعت حدود 11 و نيم رفت اتاق عمل و براي ساعت 2 ونيم بود كه بهم خبر دادن از اتاق عمل اومده بيرون و كمي هم به هوش هست و اطرافيان رو هم مي شناسه  اين خوشحال كنده ترين خبري بود كه تو اون روز شنيدم  راستشو بخواي تو كل روز بغض داشتم و نمي تونستم نفس بكشم براي ظهر هم رفتم نماز خونه و براي سلامتي بابا غلام دعاي توسل خوندنم ولي نمي تونستم خودمو ارام كنم . ولي بعد شنيدن خبر به هوش اومدن بابا انگار بهم انرژي دوباره دارن و حالم از اين رو به اون رو شد. بعدش تندي با بابارضا هماهنگ كردم و بعد براي آماده كردن تو به مهد...
17 آذر 1394

تولد مامان منير

سلام عزيز دلم  همه جون مامان خوبي امروز حال و حس خوشي نداشتم  تمام روزم به دلهره گذشت كه وضعيت بابا غلام چي ميشه و اصلا حال و هواي تولد از سرم رفته بود. ان قدر بغض داشتم كه نمي تونستم خودمو كنترل كنم  تا ساعت حدود 2-3 بود كه خبر تموم شدن عمل بابايي غلام رو بهمون دادن و واقعا انرژي دوباره اي گرفتم. عصر دوتايي با هم رفتيم بيمارستان ديدن بابايي چون اصلا تاب نديدنش و ديگه نداشتم  تا رسيدم دم در هم بابا به ما ملحق شد و با هم به ديدن بابا رفتيم . كه خدا را هزار مرتبه شكر بابايي حالش خيلي بهتر بود. تو راه برگشت به خونه بابا رضا پيشنهاد داد كه حالا كه حال بابا خوب شده و همه خوشحاليم بيا امشب تولد بگيرم ...
16 آذر 1394

برف زمستاني 94 و تولد مامان

سلام عزيز دلم پسر گلم همه عشق مامان امروز اولين برف زمستاني تو تهران كامل به زمين نشست و همه جا رو سفيد پوش كرد. راستي يادم رفت بگم امروز تولدمه تولدي كه فكر مي كردم مهمترين سال زندگيمه و چهارمين دهه زندگيمو مي خواستم با انرژي بيشتر شروع كنم. تولد 30 سالگي مامان تولدي كه براي برگزاريش از هفته قبل بابا يك عالمه برنامه ريزي كرد بود و مي خواست خاص باشه حتي مهموناي تولد رو هم خودش دعوت كرده بود ، ليست غذا و كارهاشو نوشته بود و ... اما امروز صبح تولدم به تنها چيزي كه فكر مي كنم اينكه باباغلام حالش خوب باشه خدايا امسال شمعي براي كيك تولد نداشتم كه موقع فوت كردنش دعا كن و يك آروز ازت بخوام خدايا من امس...
16 آذر 1394

دوست ندارم

سلام عزيزم  واژه جديدي كه به تازگي ياد گرفتي و هم چين با جديت هم ازش استفاده مي كني كه مي خوام گازت بگيرم و بخورمت  دوست ندارم   كه البته وقتي مي گي بابا رضا ميگه بچه توئه ديگه مثل خودت مي مونه . ( اشاره به تخسي كه هرچي بخواي بايد همون بشه و شرايط بر وفق مراد بشه ) قربون قدت برم مامان همه جوره دوست داره   ...
8 آذر 1394

گردش خانوادگي به قم و جمكران از طرف اداره بابارضا

سلام پسرم  بعد سفر هفته قبل به اصفهان كه قرار بود برگشته بريم قم و با حال بد من نشد و فقط خودمون رسونديم تهران . قرار شد اين هفته تو گردش خانوادگي كه از طرف اداره بابا رضا بود با اونا بريم قم و مسجد جمكران. صبح روز 5 شنبه ساعت شش و نيم از خواب بيدار شدم تا وسايل مورد نياز برات رو بردارم ، راستشو بخواي كمي استرس داشتم چون تا حالا با اتوبوس با تو جايي نر فته بودم. خلاصه كمي خوراكي ، آب ، شير، ميوه و دو دست كامل لباس براي زير و رو برات برداشتم و باز همش نگران بودم. براي ساعت 7 و نيم از خونه راه افتاديم چون بايد ساعت 9 ميرسيدم دم فدراسيون و چون اونجا طرح ترافيك بود بايد با اتوبوس مي رفتيم و نمي تونستيم با ماشين خودمون بريم. ...
5 آذر 1394

اولين كلاس نقاشي رادوين جون

سلام عزيز دلم همه هستي من  نمي دوني كه چه قدر دارم از بزرگ شدنت لذت مي برم . از اين هر روز مي بينم كارهاي جديدتري ياد گرفتي و به خصوص دامنه كلمات هم كه خيلي بيشتر شده و جمله بندي هات هم زيبا تر شده . از اين ترم تو مهد كودك كلاس نقاشي به صورت رسمي براتون شروع ميشه . كه شما هم عاشق نقاشي كردن با مداد شعمي هستي. كه البته تو اين هفته كه رفتيم خونه ماماني اينا ، خاله منا هم اونجا بود و داشت كارهاي مدرسه شو آماده مي كرد كه وقتي علاقه شما رو به نقاشي ديد بهت يك ورق A3 بزرگ و مداد شعمي داد و تو هم يك عالمه نقاشي كشيدي و شب هم اونو با خودت به خونه آوردي . اين هم عكس نقاشي قشنگ كه مامان شبانه ازش گرفت.  آخه از تو بعيد ني...
4 آذر 1394

جشن هشتمين سالگرد عقد مامان و بابا

سلام گلم  پسرم 8 سال پيش تو روز 2 آذر ماه سال 86 ساعت حدود 10 صبح من بابايي با هم عقد كرديم و با هم عهد بستيم تا آخر عمر كنار هم بمونيم چه تو شادي چه تو غم  الان 8 سال از اون روز مي گذره و براي خودم هم گذر زمان اين 8 سال اصلا باور كردني نيست. روز هاي خوب / روز هاي بد نمي گم روز هاي سخت / گردش ها / مهموني ها / و خيلي اتفاق هاي كه برايمان افتاد  و از همه شيرين تر تا الان تولد تو فرشته كوچولو بوده  امروز وقتي از اداره با هم بر مي گشتيم خونه رفتيم سر راه از قنادي باباطاهر براي بابا يه كيك خرديدم تا شب سوپرايزش كنيم و با هم جشن بگيريم .  تو هم تا خود خونه مي گفتي كيك بابا ، كيك بابا و ذوق مي كردي و دست م...
1 آذر 1394

بازگشت از اصفهان به تهران

سلام پسرم  امروز صبح حالم كمي بهتر شده بود ولي اصلا در بدنم توان نداشتم  صبح به زور بابا كمي صبحانه خوردم و سريع و ساكت بدون اينكه تو بيدار شي وسايل رو جمع كرديم و حاضر شديم  بابا هم برد همه رو تو ماشين چيد  براي ساعت 9 اتاق رو تحويل داديم . برنامه قبليمون اين بود كه صبح بريم سي و سه پل و چهل ستون براي نزديك ظهر از اصفهان خارج شيم و بعد عصر بريم كاشان به دختر عمو هاي بابارضا يه سر بزنيم و آخر شب برسيم تهران. ولي حال و روز من تاب اين گردش و نداشت ولي دلم هم نمي خواست كه گردش تو شهر رو از دست بديم  بابارضا حال پرسيد گفتم فعلا خوبم و بري سي و سه پل رفتيم لب رودخانه و منظره صبح پل رو هم ديدم كه وا...
29 آبان 1394