رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

جيگر طلاي مامان

سلام همه جون مامان با توجه به اينكه اين هفته هم 5 شنبه عروسي كاشان دعوتيم داشتم لباس هاتو تنت مي كردم تا تن خورشو برات چك كنم . اينم پسر خوش تيپم كه براي من ژست گرفته  قربونش برم كه براي خودت مردي شدي مادر اين كت و برات از ايرانيان گرفتم  خدايي از خريد هايي كه از اين فروشگاه برات مي كنم راضيم به خصوص برند ماهات بيبي كه جنساش عاليه. مبارك باشه .   ...
13 دی 1394

نامزدي مهسا جون نوه عمه بابارضا

سلام جون مامان بعد عروسي ديشب كه حسابي خوش گذرونده بودي هي مي گفتي بريم عروسي بريم عروسي و طي برنامه اي كه بابا صبح با هم چيديم رفتن به مراسم پاتختي زهرا جون رو بي خيال شديم و قرار شد بريم نامزدي مهسا جون كرج. با ماماني فريده  اينا هماهنگ كرديم و قرار شد با هم از اونجا بريم . كه عمه بهناز و علي كوچولو هم بودن و عمو بابك هم چون ديگه بابا رضا قرار بود بياد و تنها نبود اون هم گفت كه با ما مياد. خلاصه براي ساعت حدود 2 بود كه راه افتاديم و مراسم ساعت 3 تو كرج بود . تو مسير تو خوابيدي و من خوشحال بودم كه با توجه به دوري راه تو سير خواب مي شي و براي شب سرحالي. خدا را شكر مسير خلوت بود و تو كرج هم كمي گذشتيم  تا سالن رو ...
8 دی 1394

عروسي زهرا جون دختر دايي مامان

سلام و صد سلام به گل پسر خودم  كه اگه الان جلوي دستم بودي گاز گازت مي كردم فدات بشم كه با چه ذوقي عروسي عروسي مي كردي دو شنبه اي عروسي دختر دايي ام زهرا بود به عبارتي آخرين نوه دختر  بود كه داريم . من و بابا به خاطر انجام كارهامون و اينكه به موقع به عروسي هم برسيم دو شنبه مرخصي گرفته بوديم و با هم خونه بوديم. ماماني شب قبل اومد موهاي منو پيچيد و صبح هم عمو ابراهيم زود اومده بود خونه و ماماني اومد خونه ما و موهاي منو درست كرد و رفت خلاصه من هم تند تند همه وسايل و لباس هايي كه لازم داشتيم و آماده كردم و شما رو هم بردم و حمام تا براي شب آماده باشي. پسرك شيطون من ان قدر بازي كردي و از سر و كله ما بالا رفتي كه ناهار...
7 دی 1394

يلداي 94

سلام عزيز دلم  امروز  شما رو مهد نبردم و موندي پيش ماماني و بابايي و از قراري هم دور همي همه با هم رفتيد حرم حضرت عبدالعظيم زيارت كه به همه تو خيلي خوش گذشته بود. خدا را شكر. با اي ن اوصاف قرار شد شب يلدايي همه بياين خونه ما  من هم كه از شب قبل براي امشب انار دون كرده بودم و يك سري چيزا هم بابا خريد كرده بود آماده بوديم. ماماني گفت چون تو خسته اي و كمي دير ناهار خوردي تازه خوابيدي و قرار شد وقتي بيدار شديد با هم بياييد. خلاصه برات بگم در نبود شما من تند تند همه كار هامو كردم و شام رو آماده كردم و نوبت سفره يلدا شد. دلم مي خواست روي ميز وسط مبل بساط بچينم ولي از دست تو و داداشي پرهام و اين كهمي دونستم اون جوري...
1 دی 1394

باز پاييز تموم شد و يلدا اومد

سلام همه جون مامان همه عمرم   جونم برات بگه اين پاييز هم تموم شد و داره و تك نفس هاي آخر رو مي كشه تا روزش دل به شب بسپره و  پاييز 94 هم تموم شه . پاييز امسال در حالي تموم ميشه كه تو روز هاي آخرش نفس از نفس مردم و شهر گرفت و ان قدر هوا آلوده و كثيفه كه به سطح هشدار رسيده و دو روز ميشه كه تمامي مهد كودك ها و مدارس تهران تعطيله . البته مهد شما چون براي وزارت خانه است بازه ولي با اين حال باز به لطف ماماني و بابايي كه قبول زحمت كردن شما رو نگه داشتن ، تو رو مهد نياوردم و خونه پيش اونا موندي . پسرم اين سومين پاييز عمرت كه مي بيني و من 30 ام پاييز رو ديدم   چه قدر زود مي گذره   انگار همين ديروز ...
30 آذر 1394

چكاب 28 ماهگي رادوين

سلام پسرم  ديروز براي چكاب رفتيم مطب دكتر پروند  خدا را شكر دكتر از وضعيت شما راضي بود. قد ايستاده 91 سانتي متر وزن 12520 گرم  قربونت برم اولين بار بود كه قدتو دكتر ايستاده برات مي گرفت.( ديگه بزرگ شدي براي خودت ) تعداد دندان 14 تا كامل در اومده دو تا نيش بالا نيمه در اومده  كه گفت تا پايان سه سال وقت داري براي تكميل شدن دندان ها . ميزان خوردن شير و هم تو روز 500 ميل براي اين سن كافيه. شربت زينك همون هفته اي يك بار 5 سي سي ( كه البته ايراني و ترجيحا مستر زينك) يك ويتامين هم به ويتامين هات اضافه كرد كه با ويتامين قبلي يك روز در ميان بخوري. (ويل كيد بيبي) خخخخخخخخخخخ اين و به شوخي برات بگم...
24 آذر 1394

رادوينم دو سال و چهارماهش تموم شد

سلام گل پسرم  ساعت ها ، روز ها و ماه ها داره ميگذره و پسر ناز من داره هر روز بزرگ تر ميشه چرا دروغ بگم مادر  از قبل يادم بود كه 21 ماه پسرم 28 ماهگيش رو تموم مي كنه ولي اين ماه ان قدر فكرم مشغول مريضي بابا غلام بود و كه روزش يادم رفت براي ماهگرد تولد كيك و دسري چيزي درست كنم  فقط موقع بيرون رفتن از خونه ازت يك عكس گرفتم تا برات اينجا بذارم  گل پسرم  يك چيز بهت بگم يادت باشه پدر و مادر دو تا گوهرن كه فقط خدا يكبار به آدم ميده و از دست دادنشون خيلي سخته  پيش خودت نگو عجب رويي داره مامانم ، اين و مي گم كه بعد كه ما رو از دست دادي حسرت نخوري . به قول بابام ميگه من روزي فهميدم كه بي پدري چه ق...
22 آذر 1394

خدا را شكر بابا غلام مرخص شد

خدا يا شكرت  خدايا هزار مرتبه شكرت  سلام پسرم  يعني اين باور كردني نبود  قرار بود امروز صبح بابا رضا بره پيش بابايي غلام تو بيمارستان بمونه و من و تو هم ظهر مثل هر سال بريم مراسم سفره امام حسن مجتبي خونه جاري خاله منا  اما ساعت هنوز 10 نشده بود كه بابا رضا زنگ زد و خبر خوشي بهمون داد  بابا غلام از بيمارستان مرخص شد. يعني تو اين روزا اين بهترين خبر بود چون بهمون گفته بودن بابا بايد 15 روز بيمارستان بمونه خدايا شكرت و هزار مرتبه شكرت . بعد هم ما با هم رفتيم سفره و اونجا كلي دعا كرديم و خدا را شكر كرديم . براي ساعت 3 هم بابا اومد دنبالمون و به همراه بابايي رفتيم خونه شون. خدا با...
19 آذر 1394