نوشادي هم دو ساله شد
خوب يادش به خير
انگار همين ديروز بود و چه زود دو سال شد.
كه مورچه كوچولوي ناز عمو داود و زن عمو مينا دنيا اومد.
هيچ وقت اون شب يادم نميره ، تو با چشماي سياه بازت اون موقع شب همه جاي بيمارستان و برانداز مي كردي و همه از ديدن تو تعجب مي كردن و من مي گفتم پسرم اومده استقبال پسر عموش.
و از همون جا دلم مي خواست شما دوتا مثل دو تاداداش با هم بزرگ شديد و كنار هم باشيد.
اين دوسال شايد گذشت
ولي توش هم خوشي داشت و هم دل نگروني
مسافرت ها ، گردش ها ، پارك رفتن ها و همه جاها و لحظه هاي خوبي كه با هم داشتيم و از طرفي هم گاها مريض شدنتون و درد ها و تب هاي دندون در آودرن و واكسن هاتون و .... كه همه به چشم بر هم زدني گذشت .
زن عمو مينا امسال تم جنگل رو براي تولد نوشادي انتخاب كرده بود و واقعا يك ماهي بود كه در گير حاضر كردن تزئيات تولد بود و من واقعا دوست داشتم اين روز زودتر برسه و من برم ببينم مينا جون چه كرده !!!
جمعه اي كه خيلي خسته بوديم از شب قبل و پسرم هم مرام گذاشتي و تا ساعت 10 خوابيديم.
بعد كه بيدار شديم به پيشنهاد بابارضا زنگ زديم كه مامانم و بابام براي ناهار بيان پيش ما ، چون هفته قبل مسافرت بودن دلمون خيلي براشون تنگ شده بود.
خلاصه ناهار با اونا دور هم بوديم و چون قرار بود ما عصر زودتر بريم خونه عمو داود به اونا پيشنهاد نداديم كه با ما بيان.
ولي اما طبق معمول باز بابا كار داشت و زود رفتن ما به تاخير افتاد و جالب اينجا كه شما هم از خواب بيدار نمي شدي ، من هم كمي حرص خوردم ، به همين خاطر به بابا گفتم كه با ماشين بريم(تو راه هم به ماماني و بابايي زنگ زدم كه اونا راه افتاده بودن) ، از طرفي هم دم خونه عمو داود اينا هميشه جا پارك سخت پيدا ميشه چون خيابون اصليه، من خودمو آماده براي شنيدن دور دوم غرها كرده بودم .
دم در خونه اونا كه رسيدم و دنبال جا پارك بوديم ماماني و بابايي رسيدن و قرار شد ما پارك كنيم كه همون موقع يك ماشين اومد پشتمونو شروع كرد به بوق زدن و چراغ زدن كه بابا كمي ناراحت شد، و ما به تصوري كه مي خواد بره تو پاركينگ سريع راه افتاد ، كه همون موقع اون ماشين از بغلمون رد شد ديدم عمو مجتبي و عمه بهناز كه با خنده رد شد و تندي رفتن تو جا پاركي كه جلوتر بود پاك كردن و بابا هم كلا عصباني شد و پاشو گذاشت روي گازززز و اينكه تقصير شماهاست ماشين بيارم و.... غر زدن كه من هم اصلا محل ندادم .
خلاصه خودش يك جا پارك تو خيابون پاييني پيدا كرد و راه افتاديم سمت خونه عمو داود و دم در با مامانم و بابام رفتيم بالا
كه موقعي كه رسيديم همه مهمونا اومده بودن و تنها عمو بابك نرسيده بود .
اولين چيز تولد رد پاهاي رنگي نارنجي ، سبز و زرد بود كه نشان حيوانات بود و بعد هم عمو داود با لباس سبز.
راستشو بگم وقتي وارد شدم مجبور بودم با همه روبوسي كنم و سلام و احوال پرسي ولي همه حواسم به اين بود ببينم زن عمو چه كرده
و كلا متوجه افراد نبودم
واي دستش درد نكنه
همه چي مثل هميشه عالي بود ريسه هاي سبز رنگي كه با دنباله برگ از سقف پذيرايي آويزون شده بودن ، طرح درخت هاي نخل روي ديوار و شكل حيوانات كه بين درختان بالاي ميزهاي پذيرايي درست شده بود.
همه چي زيبا بود
سبزك كوچولوي جشن ما آقا نوشادم هم با شلوار كتان سبزجلني و بلوز سبز با طرح سافاري و اون جوراب هاي سبز چمني حسابي خوردني شده بود . (زن عمو فداش شه ان شا ا... داماديش)
بعداين بود كه به خودم اومدم چشم گردوندم تا مهموني رو ببينم ، عمو زن عمو مينا و خانمشون ، داماد پسر عمه مهدي افرادي بودن كه برام تازگي داشتن و بقيه مهمون ها خوب مي شناختم .
و اتفاق مهم بعد از جاي پارك ... تو خونه بابا رضا به من گفت اسپيكر و دادي ببرن آداپترش و هم دادي و من گفتن نه مگه آداپتر هم مي خواد ... اين حرف بين ما رد و بدل شد ولي نه من و نه بابا يادمون مود كه اونو باخودمون ببريم و حالا مهموني شده بود بدون آهنگ ... كه بابا كمي عصبي شد چون با دردسر جا پارك پيدا كرده بود حالا بايد تا خونه مي رفت و چاره اي هم نبود ...
از طرفي حالا لب تاپ زن عمو به مشكل برخورده بود سي دي آهنگ هايي رو كه آورده بودم نمي خوند.
كه آخر تا بابا بياد زن عمو تي وي رو كه برده بود تو اتاق روشن كرد تا كمي صداي آهنگ بياد كه خدا شكر همزمان با برگشتن بابا رضا ، لب تاب هم درست شد و ناناي مهموني جور شد .
اين وسط تنها شانسي كه آورديم كه بابا تا شب سرمون غر نزد اين بود كه بابا تو راه با عمو بابك هماهنگ كرد كه برگشته بااون بياد كه البته اين منجر به اين شد كه شب براي برگشت به خونه ماشين نداشتيم و بايد پياده مي رفتيم ... كه صد البته با توجه به غذاهاي خوشمره اي كه زن عمو مينا درست كرده و ما هم به عبارتي خودمونو خفه كرديم ... ضرر كه نداشت سود هم داشت اون پياده روي.
برگردم به تولد
پذيرايي با ميوه و ناناي بعضي از فاميل و پسر من كه كلا سوار ماشين قرمز نوشاد بود و نه دست مي زدي و نه مي رقصيدي و از ماشين هم پياده نمي شدي كه مبادا كسي برش داره ، نوشادي هم خودش يك تنه ميدان داري مي كرد و مثلا مي رقصيد.
تارسيد موقع شام 

مورچه عاشق سالاد ماكاراني من تا ديدي خاله هدي ظرف سالاد رو روي ميز گذاشت شروع كردي كه بده من بده من
من هم نمي خواستم تزئيتات ميز خراب شه بهت گفتم صبر كن و تو دست بردار نبودي ، كه خاله هدي گفت بهش بده من دوباره تزئين مي كنم
كه من اخر با دقت تمام كه چيزي بهم نريز ه تو بشقاب چند تا برات ماكاراني گذاشتم تا چيدن ميز تكميل بشه و بعد كامل برات غذا بكشم.
قربون زن عمو كه فكر همه چي رو كرده بود ، طرح زيبايي كه براي قاشق و چنگال ها به همراه دستمال براي همه افراد درست كرده بود كه خيلي با نمك بود و بعدش بگم
به به غذاهاي خوشمزه --- لازانياي معروف مينا ، سالاد ماكاراني ، سالاد الويه ، سالاد كلم و كششمش (اسمش ياد نيست)، ترشي و سوسيس بندري و از همه زيباتر و با سليقه تر ژله رنگين كماني زن عمو بود كه واقعا كار وقت گيره و خيلي زيباد درست شده بود .
براي تو يك بشقاب سالاد ماكاراني و الويه كشيدم و دادم جلوي ميز بابام ايستادي و با اون خوردي ، بعد هم خيلي شيك ازم ژله خواستي چون شما عاشق ژله اي و اون ژله واقعا خوردن داشت .
يادم نميره نوشاد باهات هم سفره شده بود و مي خورد و توهم چيزي بهش نمي گفتي تا اينكه قاشق برداشت بره كه تندي ازش گرفتي تا بتوني بازم بخوري.... قربونتون برم كه دو تاتون شكمو هستيد.
ولي تو همه اين زمان ها يه چيزي من و مشغول كرده بود
مينا ميناي هميشه نبود ، به نظرم فكرش در گير بود ، گفتم شايد به خاطر خستگي و استرس تولد ولي ....
موقع كيك شد
كيكي با طرح سر شير سفيد و قهوه اي
كه خيلي خوشگل بود
اما زن عمو يه جوري عجله داشت ، يه حس توش بود كه من نمي فهميدم چي شده
نوشاد و بغل كرد و با عمو داود نشستن سريع شمع فوت كردن
نمي دونم چي شد يهو شروع كردم شعر تولد تولد رو خوندن و همه تا حدي همراهي كردن
بعد شمع فوت شد و سريع هم كيك رو برش دادن
حتي عكس تكي نوشاد با كيك نگرفت وعكس خانوادگي هم كه اصلا بر خلاف پارسال تولدش كه همه باهاش عكس گرفتيم
گفتم شايد دير شده و فردا روز كاري و مهمونامي خوان برن اين جوري تند تند داره پيش ميره
بعد هم كادو ها باز كرديم و بعد اون هم خوردن كيك .
و بعدش هم زن عمو مينا از طرف نوشادي به همه ما يك كارت تشكر داد كه خيلي زيبا بود و من عاشق عكس شير روش هستم كه هنر زن عموئه و اون برات تو ويترينت گذاشتم.
كه همون موقع ها بود كه فهميدم با شاهكار آقا حميدرضا و اميررضا لامپ اتاق نوشاد شكسته و خورد شده وسط اتاق ، كه من و فقط ياد تخت شكسته تو انداخت
خلاصه همه با هم خدا حافظي كرديم و اومديم بيرون
موقع خدا حافظي فهميدم ماماني و بابايي شب قراره اونجا بمون .
بعد هم ما به همراه بابا و مامان من با هم پياده اومديم سمت خونه و قربون پسر نازم برم كه كل راه رو خودت پياده اومدي و شاهكارت اونجا بود كه وقتي به پارك رضوان رسيديم شروع كردي كه بريم بازي بازي و اون موقع شب تازه رفتيم سمت زمين بازي تا شما كمي بازي كني و بعد از اون از همين فرصت ماماني و بابايي استفاده كردن و از ما جدا شدن تا تو موقع خداحافظي گريه نكني
شب خيلي خوبي بود و خيلي خوش گذشت
دست مينا جون درد نكنه كه همه چي عالي بود و حسابي زحمت كشيده بود
نوشادم ، عزيز دلم ، تو برام مثل رادوينم عزيزم ، گل پسرم برات اروز مي كنم هميشه سلامت باشي و سايه پدر و مادرت بالاي سرت باشه . زن عمو فدات شه ان شا ا... بيام جشن عروسيت




نوشادي هم دو ساله شد