رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

تولد داداشي پرهام

1394/7/2 23:17
نویسنده : مامان منير
217 بازدید
اشتراک گذاری

سلامممممممم

همه هستي من 

جون من

عشق من

چشم رو هم گذاشتيم و يك سال گذشت و شد تولد پرهام جوني يا به گفته تو داداشيخندونک

كه من قربون اين عشق شما دو تا داداشي برم كه وقتي هم ديگه رو مي بينيد همچين عشقي براي هم در مي كنيد كه من حسوديم ميشهمحبت

خاله تولد داداشي رو دو روز زودتر گرفت و مقارن شد با عيد سعيد قربان ، بابا رضا هم كه هميشه عيد هاي قربان سرش شلوغه و مشغول قصابي ، من و تنها مونديم خونه و چون من هم دستم درد مي كرد نمي تونستم براي تولد پرهامي كمك خواستي كنم.غمگین

صبح با هم از خونه زديم بيرون تا براي بالش مهدت پنبه بگيرم و بعد هم با هم رفتيم جشني كه توي محله بود و براي ساعت 11 بود كه اومديم سمت خونه ، دم در كه رسيديم دلم تاب نياورد و رفتم سمت خونه بابا عمو ابراهيم ، چون قرار بود تولد اونجا بگيرن و گفتم حتما الان براي انجام كارها اونجا هستن.

كه چشمت روز بد نبينه خاله من ا مريض و بي حال بود مامانم گفت تازه از دكتراومده ، داداش يهم خواب بود كهالبته با صداي تو بيدار شد ، عاشقتونم تو هي مي گفتي داداشي كو داداشي كو ؟ اون هم تو اتاق صدات شنيده بود بيدار شده بود مي گفت جيگر ، جيگر

فداي جفتتون بشمبغل

خلاصه تو اونجا موندي من رفتم چند تا بادكنك و ريسه و تلمبه رو براشون آوردم و بعد باد كردن بادكنك ، سه تايي به همراه پرهام اومديم خونه ما. (قرار شد اونا هم براي ناهار بيان كه گفتن غذا هست و نيامدن)

شديم من و دو تا پسرهامحبت

شما دوتا مشغول بازي با لگو ها شديد و من هم رفتم سراغ ناهار درست كردن .

وقتي سطل لگو ها آوردي و ريختي وسط كه بازي كنيد ، پرهام هي لگو ها بر مي داشت مي انداخت تو سطل خالي ، تو هم هي از سطل در مي آوردي و مي گفتي نه داداشي ، بازي كنيم و لگو مي انداختي بين بقيه لگو و شروع به چيدن اونارو هم مي كردي

اين كار چند بار تكرار شد و من از توي آشپزخونه هواتونو داشتم

جالبش اينجا بود آخر يك بار كه سطل رو خالي كردي بلند شدي درش رو گذاشتي روش و سطل خالي رو بردي گذاشتي تو اتاقت و اومدي پيش پرهام نشستي و گفتي داداشي بازي كنيم.

براي ساعت يك هر دوتونو گذاشتم روي اپن و بهت هم زمان ناهار دادم كه البته تو هي قل مي خوري و مي رفتي پايين و مي يومدي بالا ، كه من هم گذاشتم بازي كني و تو اين حين غذاي پرهامو كامل بهش دادم ، چون يادم بود ماماني مي گفت تا گرسنه باشه مي خوره اگر نه دهنشو باز نمي كنه .

بعد هم غذاي تو رو بهت دادم .

خخخخخخخخ خودمونيم هيچ كس نيست داشتن دو تا بچه هم بد نيستا خيلي باحاله ولي در عين حال سخت هم هست.

بعد هم شما دو تا مورچه رو خوابوندم ، به ماماني هم زنگ زدم كه شما ها خوابيد و نمي خواد بياييد دنبال پرهامي و به كارهاتون برسيد.

بعد هم عصر ميوه خورديم و عصرانه و عمو براي ساعت 6 و نيم اومد دنبال پرهام و بابا هم براي ساعت 7و نيم اومد خونه تند تند حاضر شديم و رفتيم تولد

تولد پرهامي با تم خرس پو بود ، خيلي جالب و ساده بود ، بادكنك هاي طرح خرس پو و بادكنك هاي زرد و قرمز و بشقاب و ليوان و خلاصه همه چي حتي كيك هم طرح خرس پو كه خيلي جالب بود.

پسر من هم كه يك لباس قرمز با شلوارك زرد و قرمز پوشيده بود كه با تم تولد هم خواني داشته باشه و من و بابارضا هم لباس هاي زرد پوشيدم.

توي تولد پسرم كلا بد اخلاق بودي و با همه دعوا داشتي و نم يدونم چرا اين جوري بودي

شايد هم به خاطر اين بود كه كسي رو نمي شناختي

خنده اش اينجا بود كه خاله لب تابشو براي پخش آهنگ گذاشته بودو هم زمان هم عكساي پرهام و مسافرت هاشون پخش مي شد و وقتي بچه هاي ديگه ميخواستن از نزديك عكس ها رو ببينن تو نمي ذاشتي و مي گفتي مال داداشي منه .

آخر تولد هم بعد باز كردن كادو ها كه خود داداشي اون موقع خوابش برد تو كودكانه ترين كادو پيدا كردي و اومدي بغل من نشستي و كمي با اون اسباب بازي بازي كردي و بعد رفتي سراغ دوچرخه اي كه بابايي براي پرهام خريده بود كه رنگ قرمزشو شما سال پيش تو تولد يك سالگيت هديه گرفته بودي.

قربون پسرم هم برم كه عاشق ژله هستي به خصوص رنگ قرمز ، كه با ظرف ژله از خانه حاجي اومديم بيرون

خوب خدا شكر تولد خوبي بود

دست خاله و عمو درد نكنه

ان شا ا... صد سالگي آقا پرهام

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)