رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

داستان ترك شيشه شير

سلام  جونم  بعد ترك پستونك يا به عبارتي مم حالا نوبت ترك شيشه شير بود كه من براي اين يكي اصلا عجله نداشتم چون برام مهم اين بود كه تو خوب شير بخوري ولي در كل با استكان و ليوان و شير خوردن با ني رو بهت ياد داده بودم  ولي خوب وقتي با شيشه مي خوري كل حجم شيرتو تموم مي كردي و بدون دردسر مي خوردي و مي رفتي. اما با رفتنت به كلاس نوپا اونجا ديگه همه بچه ها با ني شير مي خورن و ديگه شيشه نمي خورن  من هم برات شيشه تو مي ذاشتم ولي هنوز يك هفته نشده بود كه تو رفتي تو اون كلاس كه ديگه حتي تو خونه هم فقط دوست داشتي با ني بخوري ، طوري كه حتي چند بار تو خونه برات ريختم تو شيشه كمي خوردي و ديگه تمومش نكردي ولي با ني كل پاكت...
6 مهر 1394

كارهاي جديد پسرم

رادوينكم  گل پسر مامان  داري تند تند بزرگ مي شي و روز ها از پس هم ديگه ميره و مامان دوست داره تمام لحظه ها شو با تو باشه  عصر ها تا از مهد ميرسيم خونه كه تندي ميايي به مامان ميگي به به بده كه من برات تخم مرغت و درست مي كنم و تا حاضر شه  مي ري سوار ماشينت مي شي و بعد كه لباس هاتو برات ميارم جديد ياد گرفتي خودت شلوار و جورابتو در مياري و خودت شلوارتو مي پوشي كه مراحل شلوار پوشيدنت واقعا جالبه  بعد هم بعد خوردن تخم مرغ ميري سراغ سطل لگو ها كه مياري وسط هال مي ريزي و به من ميگي بيا بيشين وبا دست اون سمت لگو ها رو نشون ميدي كه من بيان بشينم با هم بازي كنيم  خودت هم جديدا كاملا ياد گرفتي و بلوك ها...
4 مهر 1394

نوشادي هم دو ساله شد

خوب يادش به خير  انگار همين ديروز بود و چه زود دو سال شد. كه مورچه كوچولوي ناز عمو داود و زن عمو مينا دنيا اومد. هيچ وقت اون شب يادم نميره ، تو با چشماي سياه بازت اون موقع شب همه جاي بيمارستان و برانداز مي كردي و همه از ديدن تو تعجب مي كردن و من مي گفتم پسرم اومده استقبال پسر عموش. و از همون جا دلم مي خواست شما دوتا مثل دو تاداداش با هم بزرگ شديد و كنار هم باشيد. اين دوسال شايد گذشت  ولي توش هم خوشي داشت و هم دل نگروني  مسافرت ها ، گردش ها ، پارك رفتن ها و همه جاها و لحظه هاي خوبي كه با هم داشتيم و از طرفي هم گاها مريض شدنتون و درد ها و تب هاي دندون در آودرن و واكسن هاتون و .... كه همه به چشم بر هم زدني گذ...
3 مهر 1394

تولد داداشي پرهام

سلامممممممم همه هستي من  جون من عشق من چشم رو هم گذاشتيم و يك سال گذشت و شد تولد پرهام جوني يا به گفته تو داداشي كه من قربون اين عشق شما دو تا داداشي برم كه وقتي هم ديگه رو مي بينيد همچين عشقي براي هم در مي كنيد كه من حسوديم ميشه خاله تولد داداشي رو دو روز زودتر گرفت و مقارن شد با عيد سعيد قربان ، بابا رضا هم كه هميشه عيد هاي قربان سرش شلوغه و مشغول قصابي ، من و تنها مونديم خونه و چون من هم دستم درد مي كرد نمي تونستم براي تولد پرهامي كمك خواستي كنم. صبح با هم از خونه زديم بيرون تا براي بالش مهدت پنبه بگيرم و بعد هم با هم رفتيم جشني كه توي محله بود و براي ساعت 11 بود كه اومديم سمت خونه ، دم در كه رسيديم دل...
2 مهر 1394

بوي پاييز و اول مهر و رفتن پسرم به كلاس نوپا

سلام گل پسرم  واي هميشه اول مهر كه مياد تو اين چند سال كه ديگه مدرسه نميرم و ميام سر كار فقط يك دغدغه دارم كه اي واي از فردا خيابون ها ترافيك ميشه و شلوغ  ولييييييييييييييي اين بار  يه فرق مهم داشت  پسر كوچيك و ناز من كه تازه رفته مهد كودك و چهار ماه تو كلاس شيرخواره بودي ، حالا بعد اينكه 2 سالت تموم شده بايد بره تو كلاس بچه هاي نوپا. داستان دلهره هاي من دوباره شروع ميشه. البته دلم به اين خوش بود كه تو همه هم كلاسي هاتو مي شناسي ، چون همه با هم از گروه شير خوار مي يومديد تو نوپا و از همه بهتر اينكه مربي كه تو خيلي دوستش داري خاله سمانه اون هم قراربه بياد پيش خاله افسانه مربي نوپا و كنار شما ها باشه ....
1 مهر 1394

خونه تكوني پاييزه و ياد خاطرات

سلام همه جون مامان همه عمرم كه داري روز به روز بزرگتر ميشي و مامان دلش برات آب ميشه  ديروز داشتم لباس هاي توي كشو و كمدتو جا به جا مي كردم تا همه چي مرتب باشه و اگه لباسي براي امسال كم داري بريم برات بگيرم  بعضي لباس هايي كه پارسال پاييزو زمستان آستين هاش برات بلند بود و من همه رو برات سر دوزي كرده بودم ، حالا اگه اونا رو هم باز مي كردم باز برات كوچيك بودن باورم نميشه  پسرم ان قدر بزرگ شده  خنده دار ترين جاش وقتي بود كه مي خواستي كلاهتو بذاري سرت كه اصلا تو سرت نمي رفت (كلاه سه ماهگيت) كه منو بابا حسابي خنديدم و تو هم از خنده ما مي خنديدي خدايا شكرت  ممنون از اينكه به من فرزند سالم دادي  ...
27 شهريور 1394

رادوين و نوشاد در نمايشگاه مادر ، نوزاد و كودك

سلام جوجه كوچولوي مامان همه فكر مامان داشتن بهترين چيزها براي تو هست به همين دليل از قبل آمار همه نمايشگاه هايي كه مخصوص كودكان هست رو در ميارم و بعد بابا رضا برنامه ريزي مي كنيم تا با هم بريم . اين سري از چند روز قبل با زن عمو مينا هماهنگ كرديم كه 5 شنبه با هم بريم و قرارمون شد ساعت 2 ظهر كه با توجه به اينكه عمو داود صبحش سر كار بود كمي ديرتر راه افتاديم . نمايشگاه خوبي بود و چيزهاي جالبي داشت ولي براي سن پسرهاي ما لباس زياد نداشت كه آخر من و زن عمو يك دست لباس يك شكل براي شما دو تا مورچه ها گرفتيم  تو بخش اسباب بازي هم شما دو تا مورچه حسابي مشغول بازي شده بوديد و شاد بوديد اين جوري بگم كه ما براي اينكه شما ها خسته ...
26 شهريور 1394

چكاب پايان دو سالگي

خوب سلام همه جون مامان  الان كه اين و دارم مي نويسم همه دلم پيشته چون تو مهدي و من خبري ازت ندارم و صبح كه داشتم مي بردمت هنوز كمي تب داشتي البته اين تب از 3 شنبه قبل همراه توئه و من و حسابي كلافه كرده و دلهره بيشتر بابت دكتر رفتن 4 شنبه مون بود كه اين بار من و تو با هم تنها بوديم و با توجه به اينكه هميشه مسيرش ترافيكه من مي ترسيدم كه تو توراه اذيت بشي و من نتونم كاري برات بكنم. يعني اين طوري بگم از صبحش تو اداره با همكارهام داشتم مسير خلوت براي رسيدن و برگشتن رو پيدا مي كرديم. از خوش شانسي زياد هم وقتي اومدم دم مهد دنبالت ديدم خاله ها اشتباهي كفشت و گذاشتن تو كيف يكي ديگه از بچه ها و شما كفش هم نداري و من بايد بغلت مي كر...
22 شهريور 1394

پارك چيتگر

خوب سلام جون مامان ديشب تا صبح تب داشتي و باز تا صبح كنار مامان خوابيدي  ولي مثل هميشه ساعت 8 صبح بيدار شدي و سرحال بودي  كه به خاطر همون با بابايي و ماماني تماس گرفتيم و قرار شد با هم بريم پارك چيتگر  كه اونجا هم وقتي رسيديم جاي هميشگي كه پاتوقمون بود و مي شستيم بسته بودن و راهمون ندادن كه بعد از گشتن تو كل پارك كه جاي مناسب پيدا كنيم ، اخر برگشتيم همون جا و روبروش تو محيط جنگلي نشستيم  بعد هم چون بابايي قرار بود مسجد و تو هم زياد حال نداشتي زود برگشتيم خونه و بابايي رو رسونديم و بعد رفتيم گمرگ تا بابارضا كلاه ايمني براي دوچرخه سواري بخره و زود رفتيم خونه  چون قرار بود من فردا برم فدراسيون دوره ماس...
20 شهريور 1394

حرم شاه عبدالعظيم تا حرم امام خميني

سلام گلم اين آخر هفته حسابي داغون بوديم به خصوص اينكه تو طول شب تب مي كردي و تو روز حالت تقريبا خوب بود  پنج شنبه اي ظهر بود كه با ماماني صحبت ميكرد و جوياي احوالت بود و بعدش با هم قرار گذاشتيم برين بيرون يه دور بزنيم  چون تو هم همش سراغ اونا رو مي گرفتي  خلاصه قرارمون شد ساعت 4 ونيم دم خونه ماماني اينا - خاله منا اينا هم تولد پرهامي رو پيش رو دارن درگير كارهاشون بودن و با ما نيامدن اول همه با هم رفتيم حرم شاه عبدالعظيم ، كه براي رسيدن به حرم بايد از محوطه بازار رد بشي ، كه شما اونجا يكي از ماشين شارژي ها ديدي كه گير دادي كه بايد سوار شي و ما هم موكول كرديم كه برگشتيم سوارت مي كنيم  امااااااااااااااااااا...
19 شهريور 1394