رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

سيزده بدر و غافلگيري بارون و سرما

سلام جوجه بلاي من  امروز سيزده بدره و به عبارتي روز طبيعت و گشت و گذار ما هم از قبل قرار گذاشتيم طبق هر سال بريم باغ توت اما بارندگي صبح واقعا غافلگيرمون كرد ، تا ساعت 10 ايستاديم تا شايد بارون كم بشه اما خبري نبود و باران هم چنان مي باريد. تا آخر به پبشنهاد بابارضا قرار شديم بريم همون اطراف باغ يه دور بزنيم تا ببينيم چي ميشه  ديگه براي 11 رفتيم دنبال مامان و بابام و راه افتاديم . به باغ كه رسيديم خبر از كسي نبود  رفتيم تو پارك جلوي باغ  هوا عالي بود ، حس نفس كشيدن داشت  امااااااااااااااااااااا سرد  سرد سرد و باران هم نم نم شده بود  تو پارك كمي دور زديم و چند تا عكس انداختيم...
13 فروردين 1395

يك تنوع جديد و خريد گل و گلدون از بازار گل آبشناسان

سلام جون مامان خوبي عشقم  چند وقته كه علاقه بابا به گل و گياه خيلي بيشتر از قبل شده به خصوص هم كه هوا ديگه داره گرم ميشه و شرايط نگه داري براي گل هم بهتره  از قبل عيد بنده خدا هي مي گفت اين هفته بريم بازار گل و چند تا گلدون بخريم و من هم كه يا كار داشتم و يك بهونه بزرگ هم كه براي عيد مي خواهيم بريم مسافرت و كسي نيست به گلدون ها آب بده و همش خراب ميشه  تا اونجا كه بابارضا بنده هم قبول كرد و ديگه كوتاه اومد . تو سفر شمال بابا اونجا براي خودش دو تا كاكتوس كوچولوي خوشگل خريد ، موقع برگشت هم از بازار هاي محلي شهرداري يك گلدون سوزني بزرگ خرديدم و با يك كاكتوس با نمك ديگه. وقتي هم رفتيم يزد اونجا هم رفتيم تو گل خونه...
12 فروردين 1395

يك روز توقف در تهران و عيد ديدني

سلام جون مامان ديشب ساعت 10 رسيديم تهران و امروز اولين روز سال 95 كه خونه ايم . صبح بيدار شديم و تند تند خونه رو مرتب كردم و يك سري لباس ها رو ريختم تو ماشين تا حاضر شيم بريم براي عيد ديدني . نه اينكه آخه فردا هم قرار راهي سفر به يزد بشيم يكم برنامه مون متراكم تره . براي ناهار رفتيم خونه ماماني فريده و بابايي غلام و عمه بهاره و اميررضا و عمو بابك رو اونجا ديدم و عيد مباركي كرديم. بعدش براي ساعت 4 بود كه اومديم بيرون و رفتيم خونه خاله اعظم من و بعد خونه خاله مريم من كه خاله اصرار كرد كه شام هم بمونيد كه چون قرار بود بريم دختر عموهاي بابارضا رو كه اومده بودن از كاشان ببينيم ، معذرت خواهي كرديم و نمونديم. از اونجا رفتيم خونه ع...
4 فروردين 1395