نصف شب در بيمارستان طبي كودكان
پسرم عزيز دلم از وقتي از كاشان برگشتيم هنوز حال و هواي خوشي نداشتي ديشب دوباره حال نداشتي و غذا خوب نخوردي و با داستان كمي بهت غذا دادم براي ساعت 7 شام خوردي و ساعت 9 غر مي زدي كه خوابت مياد جوري كه 9 و نيم بابايي اومد ببينمت خواب بودي براي ساعت 10 با ناله از خواب بيدار شدي و دوباره روز از نو بالا آوردي و شروع كردي به ناله و اينكه دلت درد مي كنه با اضطراب زنگ زدم به ماماني كه چي كار كنم و گفت كمي صبر كن و بهتر ميشه ولي من تحمل ناله ها تو نداشتم و ديگه با بابايي تصميم گرفتيم بريم بيمارستان و تو راه هم رفتيم دنبال ماماني اين و بگم كه تا سوار ماشين شديم گفتي بابا برام نانا بذار ...
نویسنده :
مامان منير
23:57



