رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

نصف شب در بيمارستان طبي كودكان

پسرم عزيز دلم  از وقتي از كاشان برگشتيم هنوز حال و هواي خوشي نداشتي  ديشب دوباره حال نداشتي و غذا خوب نخوردي و با داستان كمي بهت غذا دادم  براي ساعت 7 شام خوردي و ساعت 9 غر مي زدي كه خوابت مياد جوري كه 9 و نيم بابايي اومد ببينمت خواب بودي  براي ساعت 10 با ناله از خواب بيدار شدي و دوباره روز از نو  بالا آوردي و شروع كردي به ناله و اينكه دلت درد مي كنه  با اضطراب زنگ زدم به ماماني كه چي كار كنم و گفت كمي صبر كن و بهتر ميشه ولي من تحمل ناله ها تو نداشتم و ديگه با بابايي تصميم گرفتيم بريم بيمارستان و تو راه هم رفتيم دنبال ماماني  اين و بگم كه تا سوار ماشين شديم گفتي بابا برام نانا بذار ...
5 ارديبهشت 1395

سفر به كاشان از طرف اداره بابا

پسرم سلام  همه جون مامان  از سفر دوباره مون به كاشان برات مي نويسم با كمي تفاوت ، اينكه اين بار به صورت اردوي خانوادگي از طرف اداره بابا رفتيم .  صبح زود حدود 6 و نيم ، عمو جواد اينا اومدن دنبالمون و با ماشين اونا رفتيم تا فدراسيون و اونجا هم بعد خوردن يك چاي و شيريني و اينكه ساير همكارها هم جمع شدن ديگه سوار اتوبوس شديم به سمت كاشان راه افتاديم . تو اين سفر خاله ريحانه و عمو حسن هم همراهان صميمي ما بودن يك زوج جوان كه اولين سفر با فدراسيون و تجربه مي كردن و من اميدوار بودم بهش خوش بگذره . گل پسرم كه شب دير خوابيده بودي و صبح هم زود بلند شدي ، هنوز از تهران خارج نشده بوديم كه تو بغل من خواب برد و من گذاشتمت تو ص...
4 ارديبهشت 1395

روز پدر

بابا رضا جون روزت مبارك  پسرم تو مهد براي بابا نقاشي كرده بودي و خاله افسانه جون هم لطف كرده بود اونو با يك كارت تبريك تزيين كرده بود و اونو براي بابا آورده بودي. عاشقتم كه بابا و بابايي مي گفت روزتون مبارك   مرد كوچك خونه من روزت مبارك  البته كه هديه روز مردت رو موقع هديه خريدن براي كيان كوچولو گرفتي  يك جرثقيل خوشگل   سالم باشي و سلامت
1 ارديبهشت 1395

خدايا وقتي پسرم مريضه من داغونم

يا خداي من دارم از خواب مي ميرم يعني هيچي انرژي ندارم چشمام ان قد رمي سوزه كه نگو تمام راه را  پنجره پايين اومدم تا سوز سرما مانع از اين بشه كه پشت فرمان خوابم ببره اي واي به اين زندگي پريشب فقط تونستم دو ساعت بخوابم ديروز هم كه كلا سركار با استرس و شب هم مهمون داري يعني خدا فقط مامانم رو برام حفظ كنه كه بدون اون واقعا ديروزم نابود بود و مهموني ام ميرفت رو هوا كه بنده خدا همه كارها رو كرد و منم خوش مزگي همه غذا رو به پاي خودم گذاشتم. از اين بگذره همه سرگرم كردن تو و اينكه بهت قبل شام سوپ دارد و بعد هم با بازي بهت شام داد و تو هم قشنگ خوردي. رادوين مامان حالم خرابه  اصلا مريضي و حال بدم يادم رف...
29 فروردين 1395

رفتن به آتليه بدون انداختن عكس

رادوينم  عشق مامان  اصلا دلم نمي خواد بنويسم  چون واقعا موندم از دست چي بگم  بابارضا برامون وقت آتيله گرفت ، ما رو تا اون سر تهران برد  من يك عالمه لباس برداشتم  كلي هماهنگ كرديم و لباس هاي ست برداشتيم تا عكس هاي رسمي و اسپرت مجلسي بگيرم  اما پسرم با ورود به آتليه زدي زير گريه  چنان كه چشات سرخ شد و تا آخر هم حاضر نشدي عكس بگيري و من و بابا همه عكسامون دوتايي شد  تنها تو عكس دسته جمعي به هزار بدبختي نشستي و يك عكس هم تو بغل بابايي بود من ازت انداختم  جاي حرصش اينجاست كه بابا از تو و داداشي بيرون آتليه عكس گرفته كه داريد غش غش مي خنديد. البته كه داداشي هم كم از...
27 فروردين 1395

درد دل با پسرم

سلام همه جون مامان چند وقته با خودم درگيرم  حال و حس خوشي ندارم  خودم هم نمي دونم چمه  يك تايمي تو روز پر از انرژي ام و يهو بعدش همه چي براي بي انگيزه و خسته كننده ميشه  تو اداره كه هستم حوصله اينجا رو ندارم و دلم ميخواد بيام خونه  تو خونه هم گاها نمي فهمم كه وقت رو چه جور فقط سپري مي كنم و صبح ميشه و دوباره روز از نو روزي از نو . گاهي وقتا ميشم بهترين مامان دنيا و تمام وقتو وانرژي منو برات مي زارم و اماااااااااااااااااااا گاهي مي شم يه مادر بي حوصله و عصباني كه مي خواد به كوچيكترين رفتار و كارت  گير بده  و اگه مي شد به رنگ سفيد ماست هم گير مي دادم. واقعا حالم خوش نيست  ...
24 فروردين 1395

32 ماهگي پسرم هم تموم شد

سلام و صد سلام دور دونه من  عشق مامان كه روزهاي كنار هم بودنمون ان قدر تند تند داره مي گذره كه من باورم نيمشه پسرم داره به اين زودي بزرگ ميشه  ياد اون روز به خير كه از جمله بندي دو كلمه ايت ذوق مي كردن و الان برام جمله ها رو پشت هم رديف مي كني، البته هنوز گاها ميشه وقتي حرفي مي زني بعضي كلمات را متوجه نشم ولي خيلي بلبل شدي براي خودت  و مهم ترين اتفاق در ماه گذشته مون اينكه بالاخره پوشك گيري مون تموم شد و ديگه پسرم نه تو مهد و نه تو خونه از پوشك استفاده نمي كنه و خداييش هم من و هم خودت خيلي راحت تر شديم. درسته هنوز بايد دائم حواسم به تايم جيشت باشه ولي باز بهتر از پوشك كردنه. ديگه شيطنت هات و  با نمك شدن هات...
21 فروردين 1395

عقد كنان پسر عمه محمود و ندا جون

سلام عشق مامان  پسر نازدونه من كه عاشق عروس و عروسي هستي . امروز هم مجلس عقد كنان عمو محمود پسر عمه بابارضا بود. و با توجه به اينكه فيلم برداري مجلس با بابا بود ما بايد از اول مجلس اونجا مي بوديم. سر همين مجبور شديم يكم تند تند كار كنيم  از طرفي اين جور مجلس هاي از نامزدي ها هم طولاني تره ، چون از ساعت 2 تا 5 تو تالاره و بعد تا شام  ديگه تو خونه ها بزن و برقص بيشتر طول مي كشه  با توجه به تاخير كه در آماده شدن داشتيم بابا رضا رفت دنبال فيلم بردار خانم تا منو تو حاضر بشيم و بماند كه تو جه قدر دنبال بابا گريه كردي دقيقا وقتي هم كه من مي خواستم تند تند لباس تنت كنم. و آخر بعد اينكه چند تا لباس تنت كردم آخ...
20 فروردين 1395

اولين پيك نيك بهاره در پارك چيتگر

سلام عشقم  امروز به همراه بابارضا جون و عمو جواد وخاله فاطمه وتن ناز جون اولين پيك نيك بهاره رو در پارك چيتگر گذرانديم  مامان فداي پسر نازش بشه كه ديگه آقا شده و خودش جيش و ميگه و تو پارك بازي مي كردي و بد بدو بدو مي يومدي كه مامان جون جيش دارم و خدا را شكر كه اونجا هم فضا باز بود و بي مشكل مسئله حل مي شد. خدا را شكر هم خيلي رابطه ات با تن ناز خوب شده و دو تايي قشنگ با هم بازي مي كرديد و اصلا دعواتون نشد. موقع ناهار هم كه بابارضا حسابي خوشش اومده بود كه تو مي رفتي سراغش و بهش مي گفتي بابا جوجه بده ، كباب بده و بعد كه مي گرفتي تند تند مي خوردي و استخوان ها رو براي گربه ها مي انداختي. خلاصه كنم اولين پيك نيك بهاره ...
19 فروردين 1395

باز آرايشگاه و باز گريه كنان

سلام پسرم  ديروز باز با هزار وعده و وعيد با بابارضا برديمت آرايشگاه تا موهاتو كوتاه كنيم  كه قرار شد اگه گريه نكني و بذاري آقاي آرايشگر موهاتو خوب كوتاه كنه ، بريم توت فرنگي بخريم و بريم با داداشي بخوري. تو كل راه هم بابا داشت باهات حرف مي زد و تو رو آماده مي كرد. وقتي رسيديم آرايشگاه مشتري داشت و ما تو نوبت نشستيم ، گفتم شايد بهتره اين جوري تو كمي با اونجا اخت هم ميشي. كه ديگه تا نوبتت بشه قشنگ تو آرايشگاه مي چرخيدي و حرف مي زدي ولي امان از اون وقت كه نوبت شد زدي زير گريه  بنده خدا بابا رضا پيشبند بست و بغلت كرد تا موهات و كوتاه كنه  يعني گريه اي كرديا ولي باز وسطاش آروم شدي و بالاخره  ا...
14 فروردين 1395