رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

جشن تولد گل پسرم

رادوين  عزيزم سلام عزيز دوردونه مامان  اي همه جون من  نمي دوني كه چه قدر برام مهمي و حاضرم براي داشتن تو همه كاري بكنم  دستم اوضاعش خيلي بد تر شده و دوباره مجبور شدم فيكسش كنم و حتي آمپول تزريق كنم و مسكن بخورم  ولي قرار شد به كمك بابا رضا و ماماني جشن تولد شما رو برگزار كنيم. اميدوارم حداقل جشن خوبي برات بشه  دلم مي خواست خيلي كارها برات انجام كه نشد پسرم من و ببخش قربونت برم كه هر كي ميگه دستم چي شده . تو ميگي من بدو بدو كردم داشتم مي خوردم زمين مامان منو گرفت دستش بد شد كه ديگه نمي تونه بياره بالا خيلي دوست دارم 
20 مرداد 1395

اولين سوره قرآن

عزيز دلم سلام نمي دوني چه قدر سوپرايز شدم وقتي برام دست و پا شكسته سوره توحيد رو خوندي  اصلا برام باور نشدني بود كه ياد گرفتي  و خيلي خوشحال شدم  و راستي تا براي بابايي سيد هم سوره ات خوندي بابايي حسابي ذوق كرد و بهت يك ماشين كوچولوي آتش نشاني جايزه داد و تو هم حسابي شدي. قربونت برم خدا نگهدارت باشه و قران پشت و پناهت.  
17 مرداد 1395

حالم خيلي بده

سلام عزيز دلم  آخ نمي دوني چه قدر حالم بده  و بدي بيشترش هم به خاطر بالاتكليفي سر تولد توئه . هميشه از يك ماه مونده به تولد همه چيزم جور و حتي منوي غذام هم حاضر بود و مي دونستم كامل بايد چي كار كنم  اما الان ................ هفته پيش آخر تصميماتمون رو با بابا براي نحوه برگزاري جشن تولدت نهايي كرديم و خوشحال بودم كه مي دونم ديگه مي خوام چي كار كنم و داشتم برنامه ريزي ميكردم كه با محدودين وقتي كه دارم چه جور به همه كارها برسم كهههههههههههههههههههههههههههه باز يك اتفاق جديد افتاد  پنج شنبه مهمون خاله منا اينا رفتيم پارك چيتگر كه عمو برامون مرغ پيتي درست كنه و خدايي خيلي عالي بود و خيلي خوش گذشت ولي امان از شيطن...
11 مرداد 1395

سفر به چمخاله

سلام جون مامان  باز هم خدا قسمت كرد و دور همي يه سفر ديگه رفتيم  اين بار دوتا جا گرفتيم و سپردم كه اتاق هم نزديك هم باشه  همراه ما باباسيد و مامان جون اومدن و همراه بابا غلام اينا هم عمو داود و خانواده اش اومدن هواي شمال خيلي گرم بود ولي تا دلت بخواد عصرا حدود ساعت 6ونيم مي رفتيم دريا آب بازي تا دم غروب كه هوا تاريك بشه  كه البته تو و نوشاد اول لب آب كنار مامان فريده شن بازي مي كرديد و آخر سر مي يومديد تو آب  سفر خيلي خوبي بود  خيلي خوش گذشت  خدايا ازت ممنونم به خاطر سلامتي كه بهمون دادي و با خاطر اين كنار هم بودنا
1 مرداد 1395

35 ماهگي پسرم هم تمام شد.

چشم روي هم گذاشتم  و نه چه شب هايي تا صبح بيدار بودم  روزهايي كه به اميد ديدنت و رسيدن به زمان با تو بودن تند تند تو اداره كارهامو تموم كردم كه بدون هيچ اضافه كاري سريع به تو برسم و دم مهد با ديدنت بغل باز كنم و تو باخنده خودتو به من برسوني. تو راه تا خونه برام شعر بخوني از ديدن ماشين پليس هاي كنار اتوبان دو تايي با هم با صداي بلند ذوق كنيم و از ديدن جرثقيل ها به هيجان بياييم. و كارهاي ديگه  از جمله اينكه از من ميخواي دستامو از روي فرمون بلند كن تا ماشين خودش بره و بعد كلي بخنديم و شادي كنيم تو مسير. اره پسرم  روزگار داره سپري مي شه  قبول دارم گاهي بد خلقم و حوصله ندارم  كه حتي كوچ...
20 تير 1395

عيد فطر و سفر به دماوند

سلام عزيز دلم  عيدت مبارك  بالاخره بعد از 29 روز روزه داري ،‌كه من البته فقط امسال موفق شدم 6 روز روزه بگيرم . ماه رمضان تمام شد و به عيد سعيد فطر رسيديم . خدا را شكر كه امسال هم به خوشي به پايان رسيد. طي چند سال اخير كه تعطيلات عيد فطر دو روزه شده و امسال هم به آخر هفته افتاده بود از قبل قرار شد براي اين ايام برنامه ريزي كنيم كه جايي بريم ،‌تا آب و هوايي عوض كنيم . و با توجه به نيومدن پسرعمه مسعودم اينا ديگه اين رفتن جدي تر شد. عمه بهاره هم از قبل دنبال اين بود كه برامون تو دماوند جا بگيره كه خدا را شكر موفق شد براي 2 شب و سه روز برامون جا گرفت كه البته ما سه شنبه بايد مي رفتيم سر كار و بابايي اينا با ع...
18 تير 1395

اولين دوچرخه سواري در پارك

سلام جون مامان امشب با بابا رضا تصميم گرفتيم كه ببريمت پارك تا براي اولين بار تو پارك دوچرخه سواري كني. به خاطر ماه رمضان و افطار و گرمي هوا براي ساعت 10 و نيم رفتيم پارك رضوان و يه يك ساعتي هم تو پارك مونديم چون من و بابا بايد صبح مي رفتيم پارك پسرم حسابي بهت خوش گذشت و براي خودت تو پارك بازي مي كردي  البته هنوز بلد نيستي پاي كامل بزني و تك پا تك پا جلو ميري و گاها هم يادت ميره كه بايد جلوتو نگاه كني و حواست به اطرافيانت پرت ميشه. ولي خدايي شب خوبي بود و خيلي خوش گذشت ...
11 تير 1395

ميلاد امام حسن و زيارت قم و جمكران

سلام عزيز دلم  ديروز تولد امام حسن مجتبي (ع) بود. از شب قبل بابا گفت هماهنگ كنم و با مامانم اينا ما هم بريم قم و جمكران ، چون الان چند وقته كه اونا هر سه شنبه مي رن. خدا انگار قسمت بود و همه برنامه ها جور شد و تنها بديش اين بود كه بابارضا با ما نمي يومد. براي ساعت 4 رسيديم خونه ،‌خونه كه چه عرض كنم بازار شام از شب قبل كه بيرون بوديم خونه تركيده و بابا هم به من گفته بود برو خيالت راحت من همه جا رو مرتب مي كنم ، اما دلم نيومد اون با زبون روزه خونه تميز كنه ، سر همين تو نيم ساعتي كه وقت داشتم تند تند تا جايي كه مي شد خونه رو مرتب كردم و همه ظرف ها رو شستم و يه عصرونه كوچيك هم به تو دادم و براي ساعت 4 ونيم راه افتاديم سمت م...
1 تير 1395