رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

رفتن به آتليه براي عكس نوروز95

سلام عزيز دلم  بالاخره بعد از اصرار هاي هم من كه امسال نرفتيم آتليه و از بچه ام عكس ننداختيم ، آخر سر بابا رضا جوني تونست با عمو محمد هماهنگ كنه و سه تايي با هم بريم آتليه . اين هم عكساي ناز پسرم  البته اين بار هم مثل دفعات قبل خيلي شيطوني كردي و ميخواستي به همه چي سفره هفت سين دست بزني كه البته حتي تا در آوردن ماهي از وسط تنگ هم پيش رفتي . تو عكس سه تايي مون هم كه دل از ماشين پليست نكشيدي. اين هم عكساي گل پسرم  با سفره هفت سين با لباس عيد اينم جيگر طلاي من كه آخر با دست گرفتن سوئيج بابا  راضي شدي بشيني روي چمدان ها  اينم پرتره پسرم         ...
22 اسفند 1394

نمايشگاه بهاره در بوستان ولايت

سلام و صد سلام به ناز دونه مامان امروز با بابارضا سه تايي با هم رفتيم بوستان ولايت ، نمايشگاه فروش بهاره  و حدود 3 ساعتي اونجا با هم چرخيدم و خريد كرديم  اون جا برات يك دست بلوز و شلوار خونه و دو دست هم تاپ و شلوارك براي بهارت گرفتم و راستي بلوز و شلوار و از طرحي انتخاب كردم كه نوشاد براي تبليغ تنش كرده بودن و من خيلي خوشم اومده بوده آي لاو ماي ددي. كه رنگ آبي روشنش خيلي بهت مي يومد. از اتفاقات تو نمايشگاه برات بگم  - تو بخش فروش ماهي كه بابا رفت پولشو حساب كنه تو به پسر فروشنده گفت اون عكس چيه ؟ پسر گفت ماهي  تو گفتي چي مي خوره ؟ اون گفت ماهي . گفتي نه آب مي خوره  به عكس بغل اشاره كردي اين چي...
21 اسفند 1394

31 ماه تموم شد و چه زود گذشت

سلام  سلام به پسر نازم  پسر شيرين زبونم  پسر قند عسل و وروجكم رادوينم ، همه جون مامان  اگه بخوام بگم كه چه قدر دوست دارم اين يه حقيقت كه خودم هم انتهاشو نمي دونم . پسر نازم ان قدر از بزرگ شدنت دارم لذت مي برم كه دلم نمي خواد اين روزها زود بگذره ، گاهي باور نميشه هر فصل رو داري براي چندمين بار تجربه مي كني و مي بيني ، چون همه لحظه ها در كنار تو براي من مثل يك تجربه جديد مي مونه . گل پسرم  ان قدر ناز و خوردني شدي كه نگو  اين قدر شيرين صحبت مي كني كه دلم مي خواد قورتت بدم . و گاها هم وقتي نشستم يا دارم ظرف مي شورم مي آيي بغل مي كني مي كني ميگي مامان خوشگل من ، يا مامان دوست دارم  ...
21 اسفند 1394

رفتن به تئاتر براي اولين بار

سلام عزيز دلم امشب قرار بود يك محيط جديد رو با هم تجربه كنيم . امشب مي خواهيم بريم تئاتر دو روز پيش خاله  منا زنگ و گفت عمو ابراهيم مي خواد بليط تئاتر رزرو كنه و آيا شما مي آييد يا نه  و گفتم بهش خبر مي ديدم. با بابارضا هماهنگ كرديم و قرار شد ما هم بريم و اما هر دو استرس داشتيم نكنه تو اذيت بشي  و نتوني محيط رو تحمل كني از طرفي هم چون مي دونستيم تو آهنگ و نانا رو دوست داري گفتيم شايد خوشت بياد. خلاصه كه رفتني شديم. 4 شنبه از اداره كه اومديم خونه زنگ زدم با ماماني براي شام هماهنگ كنم كه گفت قرار براي همه ساندويچ الويه درست كنه و دستش درد نكنه خيال من و راحت كرد و فقط قرار شد ببينه بابا مي تونه نون بخره كه اگه نتو...
12 اسفند 1394

چه زود يك سال از رفتن آقاجان گذشت

سلام پسرم  امروز جمعه است  حال زياد خوشي ندارم  بابارضا براي عكاسي مراسم جشن عقد همكارم خاله ريحانه (كيوان) بره و چون مراسم هم ظهر هست ديگه صبح زود تر بلند شديم. البته دماي سحر بود كه تو بيدار شدي و آب خوردي و از من خواستي كه بيايي تو تخت  ما بخوابي . به همين دليل به بابا گفتم آهسته كارهاتو انجام بده كه اين مورچه بيدار نشه و با رفتن بابا شروع به بي قراري نكني ، چون اگه گريه مي كردي من هم مي زدم زير گريه. خيلي دلم مي خواست مراسم كيوان رو مي رفتم ولي خوب حال روحي ماماني باعث شد منصرف بشم و ترجيحا از اول كنار مامانم بمونم. موقع خوردن صبحانه بود كه بيدار شدي . پسرم انگار فهميده بودي كه من اصلا امروز حا...
30 بهمن 1394