رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

جشن هشتمين سالگرد عقد مامان و بابا

1394/9/1 23:17
نویسنده : مامان منير
540 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گلم 

پسرم 8 سال پيش تو روز 2 آذر ماه سال 86 ساعت حدود 10 صبح من بابايي با هم عقد كرديم و با هم عهد بستيم تا آخر عمر كنار هم بمونيم چه تو شادي چه تو غم 

الان 8 سال از اون روز مي گذره و براي خودم هم گذر زمان اين 8 سال اصلا باور كردني نيست.

روز هاي خوب / روز هاي بد نمي گم روز هاي سخت / گردش ها / مهموني ها / و خيلي اتفاق هاي كه برايمان افتاد 

و از همه شيرين تر تا الان تولد تو فرشته كوچولو بوده 

امروز وقتي از اداره با هم بر مي گشتيم خونه رفتيم سر راه از قنادي باباطاهر براي بابا يه كيك خرديدم تا شب سوپرايزش كنيم و با هم جشن بگيريم . 

تو هم تا خود خونه مي گفتي كيك بابا ، كيك بابا و ذوق مي كردي و دست مي زدي.

وقتي رسيديم خونه تندي مشغول جمع جور كردن خونه و آماده كردن بساط شام شدم ، كه بابا رنگ زد و گفت خونه بابايي غلام كار داره با عمو بابك و شب قراره بريم اونجا 

خخخخخخ

كه تا حدي برنامه هامون بهم ريخت ، من كه كمي نگران حال بابا بودم گفتم باشه اين جوري ميريم يه احوالپرسي هم از اونا مي كنيم.

تا اينكه شب بابا اومد خونه اون هم يك ظرف بزرگ بستني سنتي از اون مغازه كه تو ميدان حر است و من دوست دارم برام گرفته بود.

خلاصه كنم برات 

بستني رو گذاشتيم تو فريز و با كيك رفتيم خونه ماماني فريده .

همه با هم شام خورديم و كيك بريديم و خورديم 

پسر قشنگم كه همش به همه مي گفتي اين كيك بابامه ، مال بابامنه 

خيلي دوست دارم 

همسر عزيزم 

رضاي خوبم ، ممنونم كه كنارم هستي ، آرزو مي كنم هميشه سالم و موفق باشي

بوووووووووووووووووووووس براي پدر و پسر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)