رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

پارك پل طبيعت كجا و آخر رسيديم به پارك پرواز با عمو و زن عمو

سلام گل پسر من  باز هم خرداد اومد و تعطيلات نيمه خرداد كه من عاشقشم كه ميشه يك روز بيشتر كنار تو باشم  البته از لحاظ اوضاع بدني اين هفته من خيلي داغون بودم و دستم به خصوص خيلي اذيتم مي كرد از اون بدتر هم كه هر دوي ما گرما زده شده بوديم و اوضاع كمي داغون بود  طوري كه سه شنبه كه رسيديم خونه من دستم خيلي درد مي كرد برگشتنه هم مونديم تو ترافيك  و دستم نابود بود ديگه  ، رسيديم خونه و تو هم پيف كردي و تا من اومدم به خودم بجنبم ، ديگه نابود شد ديگه همه لباس هات و رو فرشي ......... يعني رسما مردما ديگه داشت اشكم در مي يومد  كه تا همه جا رو تميز كنم و از درد به خودم مي پيچيدم چهار شنبه صبح بابا ديد كه حال ...
17 خرداد 1394

سفر به نوشهر خونه خاله عفت

شنبه  9 خرداد 94 سلام همه عمرم ، نفسم ، عشقم تويي همه كسم واي كه چه خوشحالم ، تو رو دارم و چه خوشحالم كه اين آخر هفته  در كنار تو بابا رضا بهمون اين همه خوش گذشت حالا داستان اين آخر هفته از اول هفته با زن عمو مينا هماهنگ كرده بوديم بريم بوستان آب و آتش و بعد روي پل طبيعت قدم بزنيم ،از طرفي هم مامان اينا رفته بودن شمال و طي هر بار تماس با اونا از هوا و ... تعريف مي كردن و هي ته دل ما رو قلقلك مي دادن كه شما ها هم بياييد آخر بابا رضا برنامه اش رو صبح چهار شنبه اوكي كرد و قرار به رفتن شد با خاله منا هم هماهنگ كرديم كه اونا هم بيان خلاصه اش كنم تا اومديم خونه حاضر شيم و وسايل و جمع كنم و بابا بياد براي ساعت 8:...
12 خرداد 1394

پسرم در مهد كودك

چهارشنبه 6 خرداد 94 سلام گلم همه جون مامان كه همه جوره عاشقته امروز صبح هم مثل روزاي ديگه هفته با هم به سمت اداره اومديم تا دم ماشين خواب بودي و تا گذاشتم رو صندلي بيدار شدي و تو مسير يه چرتي زدي و موقع كه رسيدم اداره صداي ذوق كردنتو شنيدم  كه بيداري با هم رفتيم تو اداره و چون زود بود كمي بهت صبحانه دادم و بعد رفتيم سمت مهد ، وارد حياط كه شديم شروع كردي به نق نق كردن من بهت گفتم مي خواي بريم تاپ تاپ سوار شي  و تو  به در ساختمان مهد اشاره می کردي که بریم اونجا  و من هم رفتم به سمت ساختمان  و تا وارد شديم  دوباره  تو شروع کردي به نق  نق با كمي چاشني مختصر گریه ، كه حالت بهونه گيري ب...
12 خرداد 1394

روز ديگر در مهد كودك

يك شنبه 3 خرداد سلام پسرم مي خوام از حالم برات بگم ، براي حس غريبي كه تمام جونمو گرفته و نمي خواد ولم كنه از خودم بگم تمام تنم درد می کنه ،حس می کنم دارم یه بار بزرگ رو حمل می کنم ، زانو هام خسته است  ، دلم یه آغوش می خواد ، شاید یه نوازش كه بتونه منو كمي آروم كنه ديروز عصري كه داشتيم مي رفتيم خونه دوست بابارضا ، حالم خيلي بد بود بغض تمام جونمو گرفته بود و ان قدر خود خوري كرده بودم سرم داشت از درد تير مي كشيد ، بابا رضا هم سوال مي پرسيد و با جواب هاي كوتاه پاسخ سوال هاشو مي دادم ، يهو پرسيد راستي رادوين و بردي مهد چه حالي داشتي ؟؟؟ اين سوالش مثل اين بود كه آتيش زير خاكستري و باد بزنن و يهو گر بگيره ...
12 خرداد 1394

آغاز مرحله جديد براي خانواده كوچك ما مهد كودك رفتن پسري

شنبه 2 خرداد يه روز ديگه از روزاي خدا ، با يك فرق خيلي بزرگ . از امروز به بعد پسرم هر روز صبح با مامان مياد سر كار و ميره مهد كودك دم اداره مامان ديشب خيلي تلاش كردم كه تو زود بخوابي و صبح سر حال باشي اما نمي دونم چي شده بود مورچه كوچولوي مامان بلا شده بود و هي شيطوني مي كرد آخر سر هم بردم گذاشتم تو تخت تا خودت بخوابي ، خودم هم اومدم روي مبل دراز كشيدم كه تو رو ببينم باورت نميشه از بس نگات كردم همون جا خوابم برد و صبح بيدار شدم و ديدم كه روي مبلم خلاصه تند تند لباس هاي خودمو پوشيدم و حاضر شدم  و وسايل هايي كه تو يخچال بود رو هم در آوردم بيرون و گذاشتم تو كيفت تو كه خواب آلود بودي ، جاتو عوض كردم و لباس هاتو تنتت كرد...
12 خرداد 1394

يك روز پدر و پسري

جمعه اول خرداد 94 سلام جونم امروز روز پدر و پسره و قراره با هم باشيد و من هم صبح با ماماني و خاله مناو پرهامي رفتيم خونه خاله اعظم سفره حضرت ابوالفضل و براي ساعت 4 بود كه برگشتم ، شما هم دو تايي با هم حسابي خوش گذرونده بوديد ، عصري هم با بابا رفتيم پارك و يه دور زديم راستشو بخواي خيلي نگرانم ، استرس تمام جونمو گرفته فردا براي اولين بار مي خوام ببرمت مهد ، نمي دونم چي ميشه ،خيلي برام سخته ، حتي فكر كردن بهش هم برام تا الان سخت بوده چه برسه حالا كه مي خوام عمليش كنم. تا الان چند بار وسايلتو چك كردم و هي نگاه كردم كه مبادا چيزي كم باشه خدا يا خودت فردا و فرداها رو به خير بگذرون ميوه دلم و به تو مي سپارم خدا جون ، خودت نگهدار...
12 خرداد 1394