رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

دوست ندارم

سلام عزيزم  واژه جديدي كه به تازگي ياد گرفتي و هم چين با جديت هم ازش استفاده مي كني كه مي خوام گازت بگيرم و بخورمت  دوست ندارم   كه البته وقتي مي گي بابا رضا ميگه بچه توئه ديگه مثل خودت مي مونه . ( اشاره به تخسي كه هرچي بخواي بايد همون بشه و شرايط بر وفق مراد بشه ) قربون قدت برم مامان همه جوره دوست داره   ...
8 آذر 1394

گردش خانوادگي به قم و جمكران از طرف اداره بابارضا

سلام پسرم  بعد سفر هفته قبل به اصفهان كه قرار بود برگشته بريم قم و با حال بد من نشد و فقط خودمون رسونديم تهران . قرار شد اين هفته تو گردش خانوادگي كه از طرف اداره بابا رضا بود با اونا بريم قم و مسجد جمكران. صبح روز 5 شنبه ساعت شش و نيم از خواب بيدار شدم تا وسايل مورد نياز برات رو بردارم ، راستشو بخواي كمي استرس داشتم چون تا حالا با اتوبوس با تو جايي نر فته بودم. خلاصه كمي خوراكي ، آب ، شير، ميوه و دو دست كامل لباس براي زير و رو برات برداشتم و باز همش نگران بودم. براي ساعت 7 و نيم از خونه راه افتاديم چون بايد ساعت 9 ميرسيدم دم فدراسيون و چون اونجا طرح ترافيك بود بايد با اتوبوس مي رفتيم و نمي تونستيم با ماشين خودمون بريم. ...
5 آذر 1394

اولين كلاس نقاشي رادوين جون

سلام عزيز دلم همه هستي من  نمي دوني كه چه قدر دارم از بزرگ شدنت لذت مي برم . از اين هر روز مي بينم كارهاي جديدتري ياد گرفتي و به خصوص دامنه كلمات هم كه خيلي بيشتر شده و جمله بندي هات هم زيبا تر شده . از اين ترم تو مهد كودك كلاس نقاشي به صورت رسمي براتون شروع ميشه . كه شما هم عاشق نقاشي كردن با مداد شعمي هستي. كه البته تو اين هفته كه رفتيم خونه ماماني اينا ، خاله منا هم اونجا بود و داشت كارهاي مدرسه شو آماده مي كرد كه وقتي علاقه شما رو به نقاشي ديد بهت يك ورق A3 بزرگ و مداد شعمي داد و تو هم يك عالمه نقاشي كشيدي و شب هم اونو با خودت به خونه آوردي . اين هم عكس نقاشي قشنگ كه مامان شبانه ازش گرفت.  آخه از تو بعيد ني...
4 آذر 1394

جشن هشتمين سالگرد عقد مامان و بابا

سلام گلم  پسرم 8 سال پيش تو روز 2 آذر ماه سال 86 ساعت حدود 10 صبح من بابايي با هم عقد كرديم و با هم عهد بستيم تا آخر عمر كنار هم بمونيم چه تو شادي چه تو غم  الان 8 سال از اون روز مي گذره و براي خودم هم گذر زمان اين 8 سال اصلا باور كردني نيست. روز هاي خوب / روز هاي بد نمي گم روز هاي سخت / گردش ها / مهموني ها / و خيلي اتفاق هاي كه برايمان افتاد  و از همه شيرين تر تا الان تولد تو فرشته كوچولو بوده  امروز وقتي از اداره با هم بر مي گشتيم خونه رفتيم سر راه از قنادي باباطاهر براي بابا يه كيك خرديدم تا شب سوپرايزش كنيم و با هم جشن بگيريم .  تو هم تا خود خونه مي گفتي كيك بابا ، كيك بابا و ذوق مي كردي و دست م...
1 آذر 1394

بازگشت از اصفهان به تهران

سلام پسرم  امروز صبح حالم كمي بهتر شده بود ولي اصلا در بدنم توان نداشتم  صبح به زور بابا كمي صبحانه خوردم و سريع و ساكت بدون اينكه تو بيدار شي وسايل رو جمع كرديم و حاضر شديم  بابا هم برد همه رو تو ماشين چيد  براي ساعت 9 اتاق رو تحويل داديم . برنامه قبليمون اين بود كه صبح بريم سي و سه پل و چهل ستون براي نزديك ظهر از اصفهان خارج شيم و بعد عصر بريم كاشان به دختر عمو هاي بابارضا يه سر بزنيم و آخر شب برسيم تهران. ولي حال و روز من تاب اين گردش و نداشت ولي دلم هم نمي خواست كه گردش تو شهر رو از دست بديم  بابارضا حال پرسيد گفتم فعلا خوبم و بري سي و سه پل رفتيم لب رودخانه و منظره صبح پل رو هم ديدم كه وا...
29 آبان 1394

گردش در اصفهان روز دوم - باغ پرندگان

سلام گل پسر من امروز صبح كه بيدار شدم تمام تنم درد مي كرد و دل و روده ام هم داغون بود كلا حال خوشي نداشتم ولي دلم نمي خواست روز هاي خوب سفرمون به هم بخوره و با هم آماده شديم و بابا صبحانه شما رو داد و به سمت باغ پرندگان راه افتاديم  كه ابتداي راه رو كمي اشتباه رفتيم تا به باغ رسيدم. ولي از همون محوطه پاركينگ و عكس حيوانان و رودخانه كنار پارك براي تو جذاب بود تا وارد پارك شديم . كه ورودمون به پارك با استقبال يك درناي زيبا شروع شد كه از بالاي سرمون پرواز كرد و همه مون حسابي ذوق كرديم . من از اين پارك براي بابا خيلي تعريف كرده بودم ولي باورش نمي شد پرنده ها تا اين حد آزاد باشن. تو پارك من هي چند قدم جلو تر مي رفتم و مي شس...
28 آبان 1394