حالم خيلي بده
سلام عزيز دلم آخ نمي دوني چه قدر حالم بده و بدي بيشترش هم به خاطر بالاتكليفي سر تولد توئه . هميشه از يك ماه مونده به تولد همه چيزم جور و حتي منوي غذام هم حاضر بود و مي دونستم كامل بايد چي كار كنم اما الان ................ هفته پيش آخر تصميماتمون رو با بابا براي نحوه برگزاري جشن تولدت نهايي كرديم و خوشحال بودم كه مي دونم ديگه مي خوام چي كار كنم و داشتم برنامه ريزي ميكردم كه با محدودين وقتي كه دارم چه جور به همه كارها برسم كهههههههههههههههههههههههههههه باز يك اتفاق جديد افتاد پنج شنبه مهمون خاله منا اينا رفتيم پارك چيتگر كه عمو برامون مرغ پيتي درست كنه و خدايي خيلي عالي بود و خيلي خوش گذشت ولي امان از شيطن...
نویسنده :
مامان منير
6:19
سفر به چمخاله
سلام جون مامان باز هم خدا قسمت كرد و دور همي يه سفر ديگه رفتيم اين بار دوتا جا گرفتيم و سپردم كه اتاق هم نزديك هم باشه همراه ما باباسيد و مامان جون اومدن و همراه بابا غلام اينا هم عمو داود و خانواده اش اومدن هواي شمال خيلي گرم بود ولي تا دلت بخواد عصرا حدود ساعت 6ونيم مي رفتيم دريا آب بازي تا دم غروب كه هوا تاريك بشه كه البته تو و نوشاد اول لب آب كنار مامان فريده شن بازي مي كرديد و آخر سر مي يومديد تو آب سفر خيلي خوبي بود خيلي خوش گذشت خدايا ازت ممنونم به خاطر سلامتي كه بهمون دادي و با خاطر اين كنار هم بودنا
نویسنده :
مامان منير
23:15
35 ماهگي پسرم هم تمام شد.
چشم روي هم گذاشتم و نه چه شب هايي تا صبح بيدار بودم روزهايي كه به اميد ديدنت و رسيدن به زمان با تو بودن تند تند تو اداره كارهامو تموم كردم كه بدون هيچ اضافه كاري سريع به تو برسم و دم مهد با ديدنت بغل باز كنم و تو باخنده خودتو به من برسوني. تو راه تا خونه برام شعر بخوني از ديدن ماشين پليس هاي كنار اتوبان دو تايي با هم با صداي بلند ذوق كنيم و از ديدن جرثقيل ها به هيجان بياييم. و كارهاي ديگه از جمله اينكه از من ميخواي دستامو از روي فرمون بلند كن تا ماشين خودش بره و بعد كلي بخنديم و شادي كنيم تو مسير. اره پسرم روزگار داره سپري مي شه قبول دارم گاهي بد خلقم و حوصله ندارم كه حتي كوچ...
نویسنده :
مامان منير
16:13
عيد فطر و سفر به دماوند
سلام عزيز دلم عيدت مبارك بالاخره بعد از 29 روز روزه داري ،كه من البته فقط امسال موفق شدم 6 روز روزه بگيرم . ماه رمضان تمام شد و به عيد سعيد فطر رسيديم . خدا را شكر كه امسال هم به خوشي به پايان رسيد. طي چند سال اخير كه تعطيلات عيد فطر دو روزه شده و امسال هم به آخر هفته افتاده بود از قبل قرار شد براي اين ايام برنامه ريزي كنيم كه جايي بريم ،تا آب و هوايي عوض كنيم . و با توجه به نيومدن پسرعمه مسعودم اينا ديگه اين رفتن جدي تر شد. عمه بهاره هم از قبل دنبال اين بود كه برامون تو دماوند جا بگيره كه خدا را شكر موفق شد براي 2 شب و سه روز برامون جا گرفت كه البته ما سه شنبه بايد مي رفتيم سر كار و بابايي اينا با ع...
نویسنده :
مامان منير
18:43
اولين دوچرخه سواري در پارك
سلام جون مامان امشب با بابا رضا تصميم گرفتيم كه ببريمت پارك تا براي اولين بار تو پارك دوچرخه سواري كني. به خاطر ماه رمضان و افطار و گرمي هوا براي ساعت 10 و نيم رفتيم پارك رضوان و يه يك ساعتي هم تو پارك مونديم چون من و بابا بايد صبح مي رفتيم پارك پسرم حسابي بهت خوش گذشت و براي خودت تو پارك بازي مي كردي البته هنوز بلد نيستي پاي كامل بزني و تك پا تك پا جلو ميري و گاها هم يادت ميره كه بايد جلوتو نگاه كني و حواست به اطرافيانت پرت ميشه. ولي خدايي شب خوبي بود و خيلي خوش گذشت ...
نویسنده :
مامان منير
23:59
ميلاد امام حسن و زيارت قم و جمكران
سلام عزيز دلم ديروز تولد امام حسن مجتبي (ع) بود. از شب قبل بابا گفت هماهنگ كنم و با مامانم اينا ما هم بريم قم و جمكران ، چون الان چند وقته كه اونا هر سه شنبه مي رن. خدا انگار قسمت بود و همه برنامه ها جور شد و تنها بديش اين بود كه بابارضا با ما نمي يومد. براي ساعت 4 رسيديم خونه ،خونه كه چه عرض كنم بازار شام از شب قبل كه بيرون بوديم خونه تركيده و بابا هم به من گفته بود برو خيالت راحت من همه جا رو مرتب مي كنم ، اما دلم نيومد اون با زبون روزه خونه تميز كنه ، سر همين تو نيم ساعتي كه وقت داشتم تند تند تا جايي كه مي شد خونه رو مرتب كردم و همه ظرف ها رو شستم و يه عصرونه كوچيك هم به تو دادم و براي ساعت 4 ونيم راه افتاديم سمت م...
نویسنده :
مامان منير
23:59




