رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

دو سال و نه ماهگي پسرم

سلام عزيز دلم مامان  چشم بر همي زديم و دو سال و نه ماه گذشت  و امروز پسرم 33 ماه رو تموم كرد و چه زيبا بزرگ شدي البته چشم بر هم زدنم دليل بر گذر روز هاي سخت و روزهاي خوش با تو بودن نيست  دليل به عشق زيادم به تو كه تو هم چه زيبا ياد گرفتي كه محببتو به ما و بابا ابراز كني . عاشقتم كه از دور مي ايستي و به سمت مي دوي و من و بغل مي كني و مي گي مامان عاشقتم يا دوست دارم. پسرم خيلي ناز شدي مهربون شدي  بلا شدي. يك عالمه شعر ياد گرفتي  تنها بچه كلاستون هستي كه مي توني از چرخ و فلك بالابري و تندي خودت سوار شي. با هم ميريم پياده روي  با هم مي ريم پارك  و تو خوب پياده مي آيي و تو...
20 ارديبهشت 1395

رفتن به سر خاك بابا بزرگ بابارضا ( روح اله بيات)

سلام گلم  آخر اين هفته همش به مهموني گذشت  شب جمعه كه شام خونه عمه زهرا بوديم و شما اونجا حسابي با فاطمه جون دختر پسرعمه عباس بازي كردي و بعدش هم آخر شب رفتيم خونه عمه سكينه و پسر عمه مهدي اينا هم اومدن و حسابي با حميد رضا آتيش سوزوندي. جمعه صبح هم بعد خوردن صبحانه سه تايي با بابا رفتيم امامزاده عبدالله و سر مزار بابابزرگ بابا (باباي مامان فريده) و براشون فاتحه خونديم و من هم رفتم زيارت. خلاصه بعد اون برگشتيم خونه عمه سكينه دوباره كه بعد مدتي هم ماماني و بابايي و عمو بابك هم اومدن اونجا. بعد ناهار هم بابا رضا و عمو بابك كه كار داشتن با هم رفتن و ما هم به همراه بابايي و ماماني رفتيم خونه اونا و شب دور هم بوديم. الب...
10 ارديبهشت 1395

نصف شب در بيمارستان طبي كودكان

پسرم عزيز دلم  از وقتي از كاشان برگشتيم هنوز حال و هواي خوشي نداشتي  ديشب دوباره حال نداشتي و غذا خوب نخوردي و با داستان كمي بهت غذا دادم  براي ساعت 7 شام خوردي و ساعت 9 غر مي زدي كه خوابت مياد جوري كه 9 و نيم بابايي اومد ببينمت خواب بودي  براي ساعت 10 با ناله از خواب بيدار شدي و دوباره روز از نو  بالا آوردي و شروع كردي به ناله و اينكه دلت درد مي كنه  با اضطراب زنگ زدم به ماماني كه چي كار كنم و گفت كمي صبر كن و بهتر ميشه ولي من تحمل ناله ها تو نداشتم و ديگه با بابايي تصميم گرفتيم بريم بيمارستان و تو راه هم رفتيم دنبال ماماني  اين و بگم كه تا سوار ماشين شديم گفتي بابا برام نانا بذار ...
5 ارديبهشت 1395

سفر به كاشان از طرف اداره بابا

پسرم سلام  همه جون مامان  از سفر دوباره مون به كاشان برات مي نويسم با كمي تفاوت ، اينكه اين بار به صورت اردوي خانوادگي از طرف اداره بابا رفتيم .  صبح زود حدود 6 و نيم ، عمو جواد اينا اومدن دنبالمون و با ماشين اونا رفتيم تا فدراسيون و اونجا هم بعد خوردن يك چاي و شيريني و اينكه ساير همكارها هم جمع شدن ديگه سوار اتوبوس شديم به سمت كاشان راه افتاديم . تو اين سفر خاله ريحانه و عمو حسن هم همراهان صميمي ما بودن يك زوج جوان كه اولين سفر با فدراسيون و تجربه مي كردن و من اميدوار بودم بهش خوش بگذره . گل پسرم كه شب دير خوابيده بودي و صبح هم زود بلند شدي ، هنوز از تهران خارج نشده بوديم كه تو بغل من خواب برد و من گذاشتمت تو ص...
4 ارديبهشت 1395

روز پدر

بابا رضا جون روزت مبارك  پسرم تو مهد براي بابا نقاشي كرده بودي و خاله افسانه جون هم لطف كرده بود اونو با يك كارت تبريك تزيين كرده بود و اونو براي بابا آورده بودي. عاشقتم كه بابا و بابايي مي گفت روزتون مبارك   مرد كوچك خونه من روزت مبارك  البته كه هديه روز مردت رو موقع هديه خريدن براي كيان كوچولو گرفتي  يك جرثقيل خوشگل   سالم باشي و سلامت
1 ارديبهشت 1395

خدايا وقتي پسرم مريضه من داغونم

يا خداي من دارم از خواب مي ميرم يعني هيچي انرژي ندارم چشمام ان قد رمي سوزه كه نگو تمام راه را  پنجره پايين اومدم تا سوز سرما مانع از اين بشه كه پشت فرمان خوابم ببره اي واي به اين زندگي پريشب فقط تونستم دو ساعت بخوابم ديروز هم كه كلا سركار با استرس و شب هم مهمون داري يعني خدا فقط مامانم رو برام حفظ كنه كه بدون اون واقعا ديروزم نابود بود و مهموني ام ميرفت رو هوا كه بنده خدا همه كارها رو كرد و منم خوش مزگي همه غذا رو به پاي خودم گذاشتم. از اين بگذره همه سرگرم كردن تو و اينكه بهت قبل شام سوپ دارد و بعد هم با بازي بهت شام داد و تو هم قشنگ خوردي. رادوين مامان حالم خرابه  اصلا مريضي و حال بدم يادم رف...
29 فروردين 1395