رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

يادش به خير و خاطرات يك سال زندگي

واي خداي من مثل برق و با داره روزها مي گذره و پسر ناز من هر روز داره بزرگ تر مي شه  انگار نه انگار مثل اينكه همين ديروز بود با بابايي يك روز شمار تا تولد شما نيني پسملي درست كرده بوديم و روي يخچال زده بوديم هر روز يك روز و خط مي زديم هم خوشحال بودم و هم دلهره داشتم نمي دونم چه قدر تونستم تو اين ماه هايي كه گذشت حق مادري برات تموم كنم ولي وقتي مي بينم تو جمع اصولا با من بودنو به همه ترجيح مي دي و تو شلوغي مهموني ها منو پيدا مي كني و با دستاي كوچيكت به سمت من اشاره مي كني ته دلم قينج ميره و حسابي حال مي كنم وقتي تا اسمت و صدا مي كنم با اون دو تا چشم سياهت بر مي گردي و منو تو هر سمتي باشم پيدا مي كتي و برام يه لبخند مي زني انگار تمام...
23 تير 1393

چکاب پایان ماه یازدهم

سلام  احوال گل پسر مامان چه طوره  من که دیگه نا ندارم. از ساعت 7 صبح رفتم سر کار و 3 اومدم خونه . بعد هم عصری هم با بابارضا شما رو بردیم برای چکاب ماهانه  که طبق همیشه  یه دو سه ساعتی معطل شدیم  وای ساعت 6 و ربع رسیدیم ساعت 9 بود نوبتمون شد  دیگه حسابی حالم بد شده بود ولی باز حدا شکر این بار حداقل یکم وزن گرفته بودی  وزنت 8480 گرم و قدت 77 سانت شده بود  درسته وزنت نسبت به سنت حدود یک کیلو کمه ولی قدت و گفت از بچه یک ساله 2 سانت بلندتره. البته باز هم دکتر برات دسر پرکالری تجویز کرد تو هم تا تونستی تو مطب دکتر شیطنت کردی و بابا رو حسابی خسته کردی    الان هم داری بغل بابا هی نق می زنی و می خواهی بیایی پای سیستم و دکمه هایی کیبرد و فش...
18 تير 1393

مراسم جشن دندونی گل پسرم

این همه عکس های جشن دندونی گل پسرم - در روز پنچ شنبه 29 خرداد 93   که همه جون  مامان و باباشه خوب چهار شنبه که از سر کار اومدن بابا با رضا رفتیم دنبال خرید وسایل برای آش دندونی و چیزهای دیگه که لازم داشتیم  آش دندونی باید تو هفت تا از حبوبات به جز لپه باشه  لوبیا قرمز ، لوبیا سفید ، لوبیل چشم بلبلی ، لوبیا چیتی ، نخود ، عدس و ماش و البته جدا از همه اینها پایه اصلی این آش گندم هست  خلاصه من شب قبل همه چیز ها رو پاک کردم و برای فردا صبح حاضر کردم  صبح هم ساعت 8 بیدار شدم تا چیزهای لازم رو حاضر کنم آخه مامانی دیشب عروسی بود من بهش گفته بودم که استراحت کنه و بعد بیاد چون زیاد عجله نداشتیم که&nb...
30 خرداد 1393

بالاخره پسر من هم صاحب يك مرواريد سفيد شد

سلام  به نازدونه مامان جيگر طلاي مامان همه جون مامان  كه بالاخره خدا خواست و يك مرواريد كوچيك كم كم داره تو دهنش ظاهر ميشه حدود 12 خرداد بود كه اين شكوفه سفيد به ما خودش رو رخ نمايي كرد . من هم از روي شيطنت به كسي نگفتم تا هر كس كه يهو اونو مي بينه ذوق كنه كه دقيقا همين طور هم شد . خلاصه اين مرواريد هنوز كامل سر بيرون نزده و ما هم در تدارك آش دندوني براي پسرم هستيم. رادوين گرفتار دندونه. انار دونه دونه. توی دهان بچه ام. یه گل زده جوونه. گل نگو مرواریده. مثل طلای سفیده. هیچ کس از این قشنگ تر. جواهری ندیده رادوين داره یه دندون قند میخوره از قندون فرشته ای مهربون آورده براش یه دندون  آش بخوری نوش جون  آش ...
27 خرداد 1393

تولد نيني ها

راستي تو اين روزهاي كه گذشت دو تا نيني به جمع خانواده ما اضافه شد مينا ، دختر خاله من كه جمعه اي صاحب يك دختر ناز شد به نام مليسا و عمه بهناز هم كه ديروز علي كوچولو رو به دنيا آورد
18 خرداد 1393

مراحل شيطنت پسرم جهت چيدن گل در كوهسنگي مشهد

گل پسرم كه از ديدن اون همه چمن و گل ذوق كرده بودي  همش مي خنديدي و دست دستي مي كردي و من همش حواسم بود كه يهو چيزي و دهنت نكني و   خلاصه تمام تلاش من براي محافظت از تو بود تو هم با تمام شيطنت هاي نازت آخر خودتو به گل ها رسوندي و يك گل براي خودت چيدي آغاز تلاش براي رسيدن به باغچه و نگاه به گل ها انتخاب گل مورد نظر شيرجه تو باغچه ...... بابا رضا صدات كرد و گفت رادوين پسرم دست نزنياااااااااااااااااااااااااااا و اين هم پسرم آخ جون براي خودم يك گل چيدم واقعا برات ديدن اين گل خيلي جالب بود با دستاي كوچيكت داشتي وارسيش مي كردي الهههههههههههههههههههههي مامان فدا شه بعد من بهم گفتم رادوين چي...
18 خرداد 1393

دومين سفر پسرم به مشهد مقدس

خوب خدا را شكر كه قسمت شد گل پسرم تو اولين سال زندگيش براي دومين بار به مشهد مقدس بره .   من و بابا رضا كه به اين سفر خيلي نياز داشتيم .  خلاصه بساط سفر جور شد و راه افتاديم البته اين بار عمه سكينه(عمه بابارضا) همراه ما بود . ظهر روز 6 خرداد راه افتاديم و ناهار رو تو پارك جنگلي سوكان تو شهر سمنان خورديم و براي شب هم سبزوار مونديم البته تو كل مسير تو تا تونستي خوابيدي و البته زمان هايي هم كه بيدار بودي خوب آتيش مي سوزوندي يه چيز جالب تو اين سفر اين بود چون هوا گرم بود تو شير نمي خوردي و من با آب خنك برات شير خشك درست مي كردم فردا صبحش هم رفتيم قدمگاه چون عمه تا حالا نرفته بود   تو هم تا تونستي حسابي...
18 خرداد 1393

هنر و علائق هاي جديد پسرم

كارهاي جديد پسرم سينه خيز سرعتي مي ري و خودتو به هر چي مي خواهي زودي مي رسوني وقتي چيزي رو مي خواهي مي گي مَ يعني من وقتي دارم چيزي بهت مي دم بخوري و باز مي خواي فوري مي گي اِدِ يعني بده  راستي ياد گرفتي موقع سينه خيز خودتو از پله هم بالا بكشي وقتي هم صداي يك آهنگ مي ياد كه خوشت مياد تند تند شروع مي كني به دست دستي كردن و خودتو تكون مي دي و دستاتو هم مي چرخوني و براي ما ناناي مي كني عاشق بازي كردن با كاميونت هستي كه من تمام اسباب بازي ها و مكعب هاي رنگيتو مي ريزم اون تو ،تو اونا رو خالي كني و آواز بخوني راستي بابا رضا تابت رو هم برات وصل كرد كه چه حالي مي كني موقع بازي و غرق خنده مي شي به جز اينا علاقه خاصي به لوازم آشپزخانه د...
29 ارديبهشت 1393

پايان نهم ماهگي و آغاز دهمين ماه زندگي پسرم

اول خدا را شكر بعدش    سلام به تمام هستي مامان باورم نميشه سه ماه ديگه پسر من يك ساله ميشه خدا جونم ازت خيلي ممنون هستم كه اين مورچه كوچولو رو بهم دادي كه الان تمام جون و اميد من و باباشه كه همه تو وصف اين گل پسر مي گن رادوين   دو تا چشم و يك خنده كه مامان فداي خنده هاش بشه كه يه رديف لثه ميريزه بيرون و هنوز بي دندونه   ولي باز آغاز يك ماه جديد و داستان چكاب رفتن ما پيش دكتر   آي رادوين مادر نمي دوني چه ميكشم من از يك هقته قبل  از اين كه برات وقت دكتر بگيرم استرس دارن تا روزي كه بايد بريم و تا وقتي كه تو رو روي ترازو مي زارم اين بار بابارضا خو...
29 ارديبهشت 1393

ياد خاطره ها

داشتم آرشيو خاطراتتو نگاه مي كردم سال پيش تو اين روز داشتم از طرف بابارضا برات مينوشتم و نوشته بودم كمتر از ۱۱۰ روز ديگه تو تو بغلمي  من خيلي خوشحالم كه تو پيشمي و تو بغلم و من عاشقانه دوست دارم خدايا الان صداي اذان تو اينجا پيچيده به حق اين اذان و به نام نامي خدا هميشه مراقب عزيزان دلم و به خصوص اين پدر و پسر كه من عاشقشون هستم و وجودم به وجود اونا وابسته است باش خدايا شكرت براي همه چي دوستون دارم ...
15 ارديبهشت 1393