يادش به خير و خاطرات يك سال زندگي
واي خداي من مثل برق و با داره روزها مي گذره و پسر ناز من هر روز داره بزرگ تر مي شه انگار نه انگار مثل اينكه همين ديروز بود با بابايي يك روز شمار تا تولد شما نيني پسملي درست كرده بوديم و روي يخچال زده بوديم هر روز يك روز و خط مي زديم هم خوشحال بودم و هم دلهره داشتم نمي دونم چه قدر تونستم تو اين ماه هايي كه گذشت حق مادري برات تموم كنم ولي وقتي مي بينم تو جمع اصولا با من بودنو به همه ترجيح مي دي و تو شلوغي مهموني ها منو پيدا مي كني و با دستاي كوچيكت به سمت من اشاره مي كني ته دلم قينج ميره و حسابي حال مي كنم وقتي تا اسمت و صدا مي كنم با اون دو تا چشم سياهت بر مي گردي و منو تو هر سمتي باشم پيدا مي كتي و برام يه لبخند مي زني انگار تمام...
نویسنده :
مامان منير
9:23







