رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

يك روز پدر و پسري

جمعه اول خرداد 94 سلام جونم امروز روز پدر و پسره و قراره با هم باشيد و من هم صبح با ماماني و خاله مناو پرهامي رفتيم خونه خاله اعظم سفره حضرت ابوالفضل و براي ساعت 4 بود كه برگشتم ، شما هم دو تايي با هم حسابي خوش گذرونده بوديد ، عصري هم با بابا رفتيم پارك و يه دور زديم راستشو بخواي خيلي نگرانم ، استرس تمام جونمو گرفته فردا براي اولين بار مي خوام ببرمت مهد ، نمي دونم چي ميشه ،خيلي برام سخته ، حتي فكر كردن بهش هم برام تا الان سخت بوده چه برسه حالا كه مي خوام عمليش كنم. تا الان چند بار وسايلتو چك كردم و هي نگاه كردم كه مبادا چيزي كم باشه خدا يا خودت فردا و فرداها رو به خير بگذرون ميوه دلم و به تو مي سپارم خدا جون ، خودت نگهدار...
12 خرداد 1394

حساسيت پسرم به داروي سفكسيم و تزريق اولين آمپول

21 ارديبهشت93 همه جون مامان اين هفته هفته سختي براي همه مون بود براي هر كدوم به يك دليل اول اينكه بيشترش تو مريض بودي و من و بابارضا همش نگرانت بوديم بعد هم كه يك شنبه اي تمام تنت لكه هاي قرمز زد بيرون شب قبلش چند تا تو ناحيه كمري پوشك بود كه ما احتما داديم به خاطر گرما غرق سوز شدي بعد ظهر ماماني فريده گفت كه  تو تنت هم ريخته و قرار شد بهتون خنكي بده آخ يادم رفت بگم اين هفته مامانم اينا و خاله منااينا رفتن مشهد تو روز شنبه اي با من اومدي اداره و الان دو روز كه ميري پيش ماماني فريده اينا مي موني بعد كه من ظهر رفتم آوردمت از ديدن اون هم لكه تعجب كردم ولي دم غروبي بود ديدم همين جور  داره زياد ميشه اول گفتم شا...
12 خرداد 1394

دل خيلي گرفته بود گفتم با تو آروم مي شم

  [ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 14:40 ] سلام گل پسر مامان خوبي همه عشقم همه جونه مامان يك ماه ديگه هم گذشت و پسرم ماه نوزدهم رو هم تموم كرد و وارد ماه بيستم زندگيش شد . خدا تو رو براي ما حفظ كنه اگه بخوام ازت تعريف كنم يك فرشته كوچولو با دو تا چشماي سياه و شيطون كه از هر در و ديوار و مبل و .. كه گير بياري ميري بالا و خدا شكر كه خدا برات فرشته محافظ گذاشته كه هواي تو رو داره و مراقبت هست واي عاشقتم ياد گرفتي وقتي ميگم جوجو چي ميگه مي گي جيك جيك و ماماني و بابايي هم بهت يك سري تصاوير رو ياد دادن وقتي اونا اسمشو مي گن تو اون رو تو كتاب پيدا مي كني و مي گي مثل عروسك ، كفش ، چراغ قوه ، مداد و ... تا جايي...
12 خرداد 1394

عاشقتم پسرم

[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:16 ]  رادوين مامان    خيلي دوست دارم   الان ان قدر خسته ام كه نا ندارم، كارهام تو اداره خيلي زياد شده  ولي به عشق تو كه مي خوام بيام پيشت تند تندي كارهامو دارم تموم مي كنم كه پيشت باشم  هر جا هستي سلامت باشي  مي بوسمت گلم   ...
12 خرداد 1394

رادوين و بابايي و اقامه نماز

   دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴  11:54 گل پسرم  از روزي كه مامان بعد از مرخصي زايمان برگشته سر كار تو خونه مامان و بابام مي موني  كه البته اونجا بهت خيلي خوش مي گذره  از وقتي جون گرفتي و يك هم بيشتر متوجه اوضاع دورو برت شدي  بابايي شما رو با خودش هر روز ظهر براي نماز مي بره مسجد  قربونت برم كه صداي اذان رو كامل مي شناسي و دستاتو مثل مكبر مي زاري كنار گوشت كه مثلا تو هم داري اذان مي گي لباي كوچيكتم با يك آواي نا مفهوم حركت مي دي ديروز هم با بابايي رفته بودي مسجد و  از بابايي خواسته بودي بهت صندلي بده و پشت ميز نماز مي خوندي   گل پسرم ، ممنون كه هستي  ...
12 خرداد 1394

روز پدر

  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴  روز پدر  پدر واژه اي كه وقتي مي گي پشتش صبر و  استقامت و بزرگي مياد  پدر گوهري كه تو خونه موجب اعتماد به نفسه  پدر كسيكه با حضورش جرات همه كاري رو به آدم ميده  پدر پاسخگوي تمام پرسش هاي بچگيه  پدر تكيه گاهههههههههههه هر چي از پدر بگم كم گفتم  پدر عشق منه   پدر همه جونه و امروز روز پدر كه مصادف با تولد بزرگ مرد اسلام و امام اول مومنين هست  به بابا رضا تبريك مي گم و هم چنين به تو كه مرد كوچك خونه مني و به اميد خدا پدري خوبي بشي تو آينده ادامه مطلب اين بخش ادامه مطلب داشته كه از تو بك اپ نيومده   به خد...
12 خرداد 1394

پسر در حرم عبدالعظيم

  [ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 11:52 ] گل پسرم  خيلي خوشحالم كه روزهاي كودكي تو پيش بابايي و ماماني هستي و با اونها اوقات سپري مي كني  چهار شنبه اي بود هر چي زنگ زدم خونه كه حالتو بپرسم ديدم جواب نمي دن  با گوشي ماماني صحبت كردم و ديدم سه تايي با هم رفتيد حرم عبدالعظيم زيارت  از قراري اونجا به شما خيلي گذشته ،  ماماني تعريف مي كرد كه سر همه مزار ها مي شستي و انگشتتو به عنوان فاتحه خوندن مي ذاشتي روشون تو بازار هم رفتي از اين ماشين هاي تكان دهنده سوار شدي حسابي خوش گذروندي بابايي هم مي گفت حرم ها ان قدر خلوت بوده كه خودت مي رفتي جلو و زيارت مي كردي  عاشق بوسيدنت هم هست...
12 خرداد 1394

رادوين و بابايي در پارك شهر

  [ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:4 ]  4 شنبه اي كه اومدم دنبالت و تو رو از خونه مامانم اينا بيارم حسابي خسته بودي بعد بابام گفت كه امروز براي تنوع تو رو با خودش برده پارك شهر   (نه اينكه شما همه پارك هاي محل رو فتح كردي بابايي براي فكر تنوع بوده) و تو اونجا حسابي بازي كردي و حيوانو رو ديدي و حسابي ذوق كردي و ديدن استخر هاي بزرگ پارك برات هيجان انگيز بوده  بعد بابايي شما رو سوار مجسمه حيوانات كرده بود و يك عالمه ازت عكس گرفته بود. خدا خيرش بده بابايي و خيلي هواتو داره و وقتي تو پيش اونايي من خيالم راحته  بعد هم رسيدي خونه ديگه نا نداشتي و ماماني برات پاهاتو ماليده تو هم خيلي خوشت اومده&nb...
12 خرداد 1394

رادوين و نوشاد در پارك چيتگر تهران

  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ 9:58  واي كه چه قدر با شما دو تا مورچه پارك رفتن هيجان انگيزه  البته اين و بگم كه جوني از ما گرفتيد و خودتون اما خسته نشديد دو تايي هي با هم راه مي رفتيد و بازي مي كرديد ماشين هاي هم ديگه رو سوار مي شديد و ما هم همه حواسم به شما بود و نكات رو بهتون تذكر مي داديم كككككككككككككههههههههههه البته شما هم اصلا توجهي نمي كرديد. اين جملات رو مي نويسم چون ديروز به عمو داوود گفتم اين و مي نويسم و حسابي خنديديم  ... از دست شيطنت هاتون حسابي خسته شده بوديم و ديگه من به بابارضا و زن عمو به عمو داوود مي گفت كه بچه ها دارن اين كارو مي كنن و هوا رو داشته باش و بالعكس &nbs...
12 خرداد 1394

شب جمعه اول ماه رجب - شب آرزو ها - حضور در امامزاده معصوم(ع)

   شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ 9:57  پسرم  نمي دونم بايد چه جوري برات بگم  من خدا را خيلي دوست دارم ، همه اميد و اعتماد زندگيم اونه  هميشه ازش مي خوام كه لحظه اي من و به خودم وا نگذاره و دستمو ول نكنه  درسته بنده خيلي خوبي براش نيستم ولي خيلي دوستش مي دارم  تو ماه هاي خدا يكسري ماه ها هستن كه اهميت بيشتري دارن به طوري كه تو روايت اومده كه  رجب ماه خدا ، شعبان ماه پيامبر و رمضان ماه بندگان خداست  حالا اين هفته اولين شب جمعه ماه رجب بود اين شب به شب آروز ها معروفه و ميگن هر چي از خدا بخواي به صلاحت باشه بهت ميده  عصر من و تو خونه تنها بوديم و بابا رضا...
12 خرداد 1394