رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

چكاب سلامت براي ماه بيستم و بيست و يكم

شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 9:54 ]  خوب در ادامه كار هاي اين هفته پر برنامه  يكيش رفتن به مطب دكتر پروند بود براي چكاب  البته كه هفته پيش برات وقت گرفته بوديم كه چون كار بابا دير تموم شد قسمت نشد و نرفتيم و مجدد براي اين هفته وقت گرفتيم  اين بار به موقع و كمي زود تر از ساعت 11 و 45 رسيديم به مطب و سه نفر جلوي ما تو نوبت بودن تارسيديم اونجا تو صداي نوشاد و شنيدي و دنبال مي گشتي و نمي ديدش و بعد من متوجه شدم اونا تو اتاق پيش دكترن  خلاصه امروز دو تا پسر عمو ها با هم اومده بوديد تا مطب دكتر و بياريد پايييييييين  من هم مثل هميشه نگران و با يك عالمه سوال اومده بودم  منشي مثل هميشه قد و وزنت...
12 خرداد 1394

تلاش براي تامين آينده

شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴  جيگر مامان   عمر بابا مي دوني تو همه چيه ما هستي براي آينده ات خيلي با بابارضا فكر كرده بوديم كه چي كار كنيم پارسال پول تمام پول عيدي ها و پولي كه موقع تولدت بهمون هديه داده بودن و برات يه حساب 5 ساله باز كرديم و قرار بود اين ورند و هم جور ادامه بديم ولي به نظر من اون كم بود  چون دلم مي خواست تو ،تو آينده از حداقل رفاه بهتري برخوردار باشي  نمي دونم ، هر چي بالا و پايين كردم دلم به اين بيمه هاي عمر راضي نمي شد،سرانجام با هم فكري دوستان و بررسي تو سايت هاي بانكي برات افتتاح حساب گنجينه سپهر رو انتخاب كردم و با بابا مشورت كرديم و قرار شد صبح 5 شنبه بريم برات حساب باز كنيم ...
12 خرداد 1394

شروع آغازي دوباره

سلام عزيز دلم  گل پسرم  من از روزي كه فهميدم تو قرار به جمع دو نفره من و بابا اضافه بشي برات شروع كردم به وبلاگ نوشتن تا الان  ولي نمي دونم از شانس محيط وبلاگ نويسي قبلي يك ماهي كه تركيده و ميگن مشكل از سرورهاست من هم كم كاري كردم و بك آپي كه از وبلاگت دارم تا تولد يك سالگيته ، يعني 8 ماه رو حدودا ندارم و تمام دعام اينكه اونا پاك نشه  به همين خاطر از امروز فعلا تو اين محيط جديد برات مي نويسم  البته كه اين چند وقت هم برات مي نوشتم ولي جايي ثبت نكرده بودم  گل پسرم خيلي دوست دارم  همه جون مامان شمايي ...
11 خرداد 1394

ديگه اقاجان ندارم

نمي دونم چه جوري شروع كنم و بنويسم  تنها دارايي برام آقاجان بود  از طرف بابام كه بابا بزرگ نداشتم ، چون بابايي خودش هم 4 ساله بود كه باباش فوت كرده بود زياد خاطره اي ازش يادش نيست ماماني هام رو هم يكي سال 77 و يكي سال 85 از دست دادم و تنها اميدم به آقاجان بود  خيلي دوستش داشتم ، حتي بوي سيگارش هم برام جالب بود  الان وقتي از كنار بعضي پيرمرد ها رد مي شم كه بوي سيگار آقاجان رو مي دن ، دلم براش خيلي تنگ ميشه  وقتي براي اولين بار اسم تو رو بهش گفتم خنديد و گفت اسمش خيلي سخته و بايد يك دوره كلاس بري تا يادت بمونه  تو هم آقاجان رو خيلي دوست داشتي با اين كه كلمه هاي زيادي بلد نيستي اما ان قدر خ...
30 بهمن 1393

ماموريت كاري مامان به كره و نديدن پسر براي حدود 2 هفته

پسر گلم  همه جون مامان  الان كه دارم اين مطلب و دوباره برات مي نويسم حدود يك سال ميشه كه از سفر مامان گذشته  پارسال مهر ماه بود كه من به عنوان كارشناس فني بايد همراه تيم به بازي هاي پاراآسيايي كه تو كره بود مي رفتم  دل تو دلم نبود و همه نگرانيم دوري از تو بود از اينكه مامانم اينا و بابارضا چيزي برات كم نمي زارن خيالم راحت بود  ولي دلم برات تنگ مي شد. تا حالا اين مدت طولاني از تو و بابارضا دور نبودم. تو فرودگاه موقع رفتن تا آخر دقيقه كه مي شد پيشت بودم و باهات بازي مي كردم  قربون قدم هات برم كه تازه راه افتادي و همه سالن فرودگاه رو چك مي كردي  اين جوري بگم از كل اون كاروان من آخ...
25 مهر 1393

تولد بابا رضا

پسرم اين روزها رو قبل تر برات نوشتم ولي خوب به لطف دوستان بلاگفا  وبلاگمون نابود شد  به همين دليل دارم تلاش مي كنم روز هاي مهم اون ايام رو يادم بيارم و دوباره برات بنويسم   از همه مهم تر تولد بابا رضا بود  دلم ميخواست بابا رو سوپرايز كنم به همين دليل بدون اينكه خبر داشته باشه زنگ زدم ماماني و بابايي ها رو دعوت كردم و از سر كار هم كه اومدن تو مسير رفتم يك كيك هم براش گرفتم و آوردن تو يخچال قايمش كردم و  جلوش هم يك عالمه چيز چيدم كه معوم نباشه  عصري هم كه رفت بالا پشت بام چيزي بياره براي ما پايين ، من هم تند تند  خونه رو تزئين كردم  واي برق چشاش خيلي ديدني بود  باورش نمي ش...
3 شهريور 1393

تولد يك سالگي پسرم

    اين كيك تولد پسر نازم  اين هم تزيينات خونه  بهترين ها براي پسر نازم دوست داردم تمام جون مامان  هميشه زنده باشي اين هم هديه بابايي و ماماني كه براي گل پسرم گرفته بودم و تو هم حسابي ذوق كرده بودي نفس مامان ...
4 مرداد 1393

برنامه ريزي براي اولين تولد پسر نازم

واي روز ها ميگذره و به روز تولد گل پسرم نزديك تر ميشيم  چه قدر ذوق دارم و هيجان هر روز هزارتا فكر مي كنم و برنامه ميريزم اينكه چه كسايي و دعوت كنم چه تمي براي تولد انتخاب كنم غذا - كيك - لباس و تزينات و..... هزار تا چيز ديگه اما بالاخره براي تولدت تم مينيون ها رو انتخاب كردم قرار شد تولد هم كمي زودتر بگيريم به خاطر شرايط كاري من و اين كه تو تو اون روز بايد واكسن بزني و بعدش هم عروسي دختر خاله مرجان هست.  5 شنبه اي هم با بابا رفتيم بازار و يك عالمه بادكنك آبي و زرد و ريسه و بادكنك طرح مينيون و لباس با عكس مينيون خريديم وهر دو يك عالمه هيجان زده بوديم برات مي خواهيم تو دو روز تولد بگيرم يكي2 مرداد كه دايي و خاله هاي من هستن ...
23 تير 1393