داستان آغاز شيرخشك خوردن و غم دل من
سلام گلكم الان داشتم وبلاگتو مي ديدم باورم نميشه اين همه روز گذشته و من برات چيزي ننوشتم راستشو بخواي سرعت گذشت روزا رو اصلا احساس نكردم شايد به خاطر اين بود كه خيلي در گير بودم داستان كارهاي آخر سال كه يك طرف از طرفي مشكل من با شير خوردن هاي تو تا حالا تو زندگي اين طوري خون به جيگر نشده بودم بعد سعي تلاش هاي زيادي كه كردم بالاخره راضي شدي با هزار دردسر اونم تو شرايط خاص كمي شير بخوري ولي وقتي اين ماه براي چكاب بردم دكتر و منشي قد و وزنت و گرفت اعصابم حسابي ريخت بهم يعني تمام تلاش هاي من كشك بود تو اصلا تو اين ماه وزن اضافه نكرده بود فقط تونستي بودي اون وزني رو تو اون دو هفته از دست داده بودي دوباره جبران كني اليته خدا ر...
نویسنده :
مامان منير
11:33



