رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

ياد خاطره ها

داشتم آرشيو خاطراتتو نگاه مي كردم سال پيش تو اين روز داشتم از طرف بابارضا برات مينوشتم و نوشته بودم كمتر از ۱۱۰ روز ديگه تو تو بغلمي  من خيلي خوشحالم كه تو پيشمي و تو بغلم و من عاشقانه دوست دارم خدايا الان صداي اذان تو اينجا پيچيده به حق اين اذان و به نام نامي خدا هميشه مراقب عزيزان دلم و به خصوص اين پدر و پسر كه من عاشقشون هستم و وجودم به وجود اونا وابسته است باش خدايا شكرت براي همه چي دوستون دارم ...
15 ارديبهشت 1393

آغاز يك شيطنت جديد

سلام خوبي تمام جون مامان همه هستي من تنها اميد بودنم و زندگي من و بابارضا كاش مي دونستي چه قدر برام عزيزي   خوب نازدونه من اين هفته كه تموم شه ماه نهم از زندگي رو هم پشت سر مي زاري و هر روز به رسيدن به يك سالگي نزديك تر ميشي و من باورم نميشه اين روزا با همه خوشي و گاهي هم سختي هاش داره به اين سرعت مي گذره تو اين مدت تو هم خيلي تغيير كردي توي سينه خيز رفتن سرعتت خيلي خوب شده و سريع خودتو به همه جا مي رسوني البته اگه حوصله نداشته باشي سريع شروع مي كني به غر غر كردن تا اون چيزي رو كه مي خواهي بهت بديم. مقدمه اي هم از چهار دست پا رو هم شروع كردي ، زانو ها رو خم مي كني و رو دستا بلند مي شي ولي تا مي آيي شروع به حركت كني يا پخش ز...
15 ارديبهشت 1393

معجزه خدا در برابر چشمانم

دیشب که داشتم  تو رو می خوابوندم   داشتي همش ول می خوردي و از این پهلو به اون پهلو می شدي می چرخیدي دستا تو این ور اون ور می کردي یهههههههههههههههو یک آن به خودم اومدم   خدای من چه قدر پسرم بزرگ شده   درست همین کارها رو ما موقع بد خواب شدن انجام می دیم   پسر کوچولوي من وقتی کوچیک بودي یکی از علت های گریه ات وقت بي خواب بودن این بود که نمی تونستي از این پهلو به پهلو دیگه بشه و خسته می شد و گریه می کردي   حالا داري به شکرانه خدا دور خودت می چرخي   یادت گرفتي بای بای کني   دست دستي کني تا می خوام بغلت کنم تندی دستا تو میاري بالا   تا سفره رو می اندازیم سريع خودتو می رسوني به سفره و یه چیزی برای خوردن می خوا...
30 فروردين 1393

آغاز ماه نهم زندگي گل پسرم

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است  سلام به پسر نازم گلم من خيلي دوست دارم ولي تو داري منو اذيت مي كني آخه مورچه كوچولو چي ميشه دو تا پرده گوشت بگيري به استخون، كه دل من هم  كمي آروم بشه اين ماه هم براي چكاب رفتيم دكتر و من هم يه عالمه استرس داشتم  اين و هم نمي دونم كه چرا هر روزي ما مي خواهيم بريم دكتر هوا ابري و باروني مي شه آخه نه اينكه من اعصاب درست و درموني تو اون روز دارم اين هم ميشه قوز بالا غوز     خلاصه تقريبا به موقع رسيديم مطب و براي اولين بار اونجا هم خلوت بود وقتي خانم منشي بردنت براي وزن گيري بهت گفتم رادي اگه كمتر از ۸ باشه يه گاز گنده مي گيرمت و خودم مي خورمت تو هم تو بغلم حسابي مي خنديدي...
30 فروردين 1393

دست دستي كردن گل پسرم

واي خداي من با دادن اين گل پسر به من نماد كامل معجزات و نشانه هاي زندگي رو در برابر چشمانم قرار دادي   شب بود مهمون داشتيم مامان و بابام و خواهرم و همسرش براي عيد ديدني اومده بودن خونه ما چون ما امسال همش مسافرت بوديم اين مهموني كمي به تاخير افتاده بود من از سر كار اومده و خسته بودم و بعدش هم مشغول كارهاي خونه شده بودم وقتي مشغول كار كردم بودم ناگهان ديدم همه دارن مي خندن   اگه گفتي چي شده بود آره يك هنرنمايي جديد از پسرم گل پسره نازم مشغول دست دستي كردن بود نمي دونيد من كه تمام خستگيم از بدنم در رفت و تندي موبايلمو برداشتم و شروع كردم ازت فيلم گرفتم  (۱۷ فروردين۹۳) ازاين به بعد هم هر وقت برات مي خونم   دست دستي ...
20 فروردين 1393

عيد ، آغاز بهار طبيعت

با آغاز سال نو   شروع سال جديد پسرم ۴ فصل طبيعت رو هم مي بينه باورم نميشه ما نيم از تابستون ، يه پاييز و يه زمستون با هم بوديم و حالا بهار شده اول از همه خدا را شكر مي كنم كه ما در كنار هم هستيم و همگي صحيح و سلامتيم   عيد امسال ما رنگ و بوي ديگه اي داشت و از همه مهم ترش اين بود تو تو بغل من بودي موقع سال تحويل دستاي كوچيكتو و بين دستاي من و بابارضا بود و من از خوشحالي اشك تو چشام جاري بود و براي خودمون دعا مي كردم البته امسال يه فرق ديگه هم داشت كه ما براي اولين بار كنار خانواده بابارضا بوديم صبح كه نه دم ظهر بود كه به سمت محلات راه افتاديم سه تا ماشين عمو داود و زن عمو و نوشاد و عمو بابك ماماني...
9 فروردين 1393

چهار شنبه سوري

خوب گل پسرم بعد از شب يلدا چهار شنبه سوري يكي ديگر از جشن هاي ما ايراني هاست كه سه شنيه شب يا به عبارتي شب چهارشنبه آخر سال اين جشن برپا ميشه   البته يه چن سالي است كه به نظر من يكي كه ديگه جشن نيست يه جورايي جنگه رسم بر اين بود كه آتش كوچكي روشن مي كردم و حصير هاي كهنه رو توش مي سوزاندن و از روي آتيش مي پريدن ولي الان تو اين شبا جز صداي انواع و اقسام مواد منفجره و آتيش هاي بزرگ وسط خيابون چيزي ديگه معنا نداره لذت شادي و دور هم بودن تبديل شده به هركس تونست چيزي بتركونه كه صداش بلند تر باشه تازه فرداش هم خيابون ها ديدن داره كه شب عيدي به چه افتضاحي افتاده به نظر من شب ترسناكيه فكر كن تمام ادارات ، مغازه ها و اكثر جاها تو ا...
9 فروردين 1393