رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

عيد كجا بريم

سلام همه جونم  گل پسر نازم  باز سال داره تموم ميشه و به تعطيلات نوروز نزديك مي شيم و بهترين زمان براي مسافرت رفتنه  با پيگيري هاي بابا رضا جون و هماهنگ كردن  داريم پيگير مي شيم كه بتونيم چمخاله جا بگيريم و  از طرفي هم عمه داره براي عباس آباد جا مي گيره  و بابا هم به دوستاش سپرده كه برامون اگه ميشه يزد يا شيراز جا بگيره  چون خدايي پارسال عيد يزد بهمون خيلي خوش گذشت. حالا ببينيم كه چه پيش مياد و آخر قسمتون كجا ميشه   
1 اسفند 1395

سفر زمستانه به چمخاله و گير افتادن در برف

سلام گلم  خوبي پسرم  اين بار مي خوام از يك سفر هيجان انگيز برات بگم  سفر به چمخاله كه حسابي داستان داشت و ما در حدود 20 ساعت طول كشيد كه از تهران به چمخاله برسيم  صبح كه بيدار شديم هوا باروني و برفي بود و ما تا در اومدن آفتاب صبر كرديم و براي حدود ساعت 11 بود كه راه افتاديم  ماماني فريده و باباغلام هم از شب قبل اومده بودن خونه ما مونده بودن تا همه با هم با يك ماشين بريم. خلاصه تو راه جاده خوب بود تا رسيديم به اولين تونل كه كم كم هوا باروني و بعد برفي شد. كنار گذر و روي بلوك هاي وسط اتوبان 50 سانتي برف بود و در حين راه مي ديدم كه بعضي ماشين ها در همون لاين ما دارن برعكس بر مي گردن و كم كم &nb...
30 بهمن 1395

تولد عمو بابك

سلام پسر من  عمر من  همه جونم من  امشب تولد عمو بابك بود  بابارضا اومد خونه و حاضر شديم كه بريم خونه ماماني اينا  سر راه هم بابا رفت براي عمو كادو خريد و بعد هم از قنادي مورد علاقه خودش از تو شهران براش يك كيك شكلاتي هم خرديد. و به خاطر علاقه شما هم كيكي خريد كه روش توت فرنگي بود خلاصه رفتيم خونه ماماني اينا  كه اونا از ديدن كيك و كادو خوشحال شدن  بعد از خوردن شام  مامان جون كيك آورد و تو هم مثل پسرهاي آقا رفتي بغل عمو نشستي و من ازتون عكس مي گرفتم . بعد هم شمع فوت كردن و كيك بردين و در نهايت هم عكس دسته جمعي  كه قربون شيطون بلاي خودم برم من  در يك حركت ...
23 بهمن 1395

نازدونه مامان آغاز 41 ماهگيت مبارك

نازدونه من  همه جونم  تنها دليل زنده بودنم  خوشحالم كه هستي و من تو رو دارم  هميشه كنار بمون  شاد باش و سلامت  جيگر طلاي من شيطون  ان قدر بلا شدي كه نگو گاها دلم ميخواد گاز گاز كنم  فدات شم كه وقتي ميگم بيا يه عشقي به مامان بده  بدو بدو ميايي و خودتو پرت م يكني تو بغلم و يه عالمه بوسم مي كني با اين كارت واقعا جون دوباره براي زندگي كردن بهم ميدي رادوينم  همه جون خيلي دوست دارم  اين و باور داشته باش براي بودن كنار تو و بابا رضا تمام تلاشمو مي كنم  دوست دارم  ...
20 دی 1395

و بالاخره خونه مون رو تحويل گرفتيم

سلام نفس مامان پيرو تخليه خونه و خونه نداشتن و پيگيري هاي مكرر بابا رضا براي تحويل خونه قبل از سند زدن نهايي و اقامت ما از 30‌اذر خونه مامانم اينا    ما ساعت 7 بعدازظهر جمعه خونه جديد رو تحويل گرفتيم  هورااااااااااااااااااااااااااااا به اميد ايام خوب و شاد و سلامت در كنار هم ديگه تو خونه جديد
10 دی 1395