رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

خدا من چه زود رسيديم به تولد 4 سالگي

سلام  همه جونم  چشم به همي زدم و البته عمري سپري كردم و رسيديم به تولد 4 سالگي باورم نميشه كه 4 ساله مامانم  و اين افتخار و دارم كه بعضا تنها آغوش گرم براي پناه تو هستم كه از تمام درد ها و خستگي ها و ناملايمتي ها به من پناه مي آوري رادوينم  تكه جونم  سالي كه گذشت پر از دغدغه و سختي و گاه هم شادي برايمان بود  تو چه قدر بزرگ تر شدي و چه قدر ديد و حرفات نسبت به سالهاي قبل تغيير كرد  ان قدر دوست دارم كه دلم مي خواد فقط از عشقم به تو بگم  از وقتي كه خسته ميام مي رسيم خونه و تو مي پري تو بغلم و واي چه حالي ميده كه لوپ كوچيكتو بوس مي كنم و دلم مي خواد گازت بزنم  و تو هم از د...
18 مرداد 1396

نوه ششم خانواده و يك دختر ناز به نام نهال

سلام عزيز دلم  خدا را هزار مرتبه شكر كه خدا دوباره به ما لطف كرد و يه نيني سالم و زيبا به خانواده ما عنايت كرد و به لطف خدا بعد از 5 نوه پسر يك دخمل ناز و سالم بهمون داد. نهال جون دختر عموي زيباي شما روز جمعه 6 مرداد چشم به جهان گشود. قدمش براي خانواده عمو داود و زن عمو مينا و نوشادي مبارك باشه 
7 مرداد 1396

حضور در پارك ارم

نازدونه من  سلام  روز و شب هاي كنار تو بودن بهترين لحظه هاي زندگيمو برام تداعي مي كنه  طي برنامه اي كه بابارضا جون برامون ريخت قرار شد شب جمعه بريم پارك ارم و اين اولين حضور رسمي تو براي رفتن به شهربازي بود. اولش كمي دلهره داشتم ،‌چون تو گاها توي شهربازي هاي سر پوشيده ديگه،سوار وسايل بزرگ نمي شدي كه زياد بالا و پايين مي رفت و مي چرخه  اما اين بار كاملا سنگ تموم گذاشتي و مايه افتخارم شدي. اول كه بي نهايت شلوغ بود و با هزار داستان تونستيم وارد پارك بشيم و بعد جا پارك پيدا كرديم و آغاز بساطمون رو پهن كرديم  كه جونم برات بگه كه از سيزده بدر هم شلوغ تر بود و آدم ها رودل هم ديگه نشسته بودن. گل ...
1 مرداد 1396

حضوري دوباره در سينما - نهنگ عنبر

سلام نازدونه  بعد مدتي دوباره تصميم گرفتيم كه با هم بريم سينما و چون به نظرم اومد كه محيط اونجا رو بايد يادت رفته باشه برات كمي توضيح دادم كه اونجا يه تلويزون بزرگه و چراغ ها رو هم خاموش مي كن  و اون قدر تاريك نميشه كه شما منو نبيني  خلاصه بابا اومد دنبالمون و رفتيم سمت سينما  و قرار بود فليم نهنگ عنبر 2 رو ببينيم . تو لابي سينما كه منتظر بوديم تا در سالن باز شه و تو سراغ تلويزون و از من گرفتي و من بهت در سالن رو نشون دادم و گفتم اين در كه باز بشه اونجاست ولي انگار اين جواب من برات قانع كننده نبود و تو براي ديدن عجله داشتي  كه يهو بهم گفتي مامان اوناهاش ديدمنش  من با تعجب به سمتت برگشتم كه چي ديدي...
3 خرداد 1396