رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

دومين سفر تابستاني به دماوند

1394/6/8 17:22
نویسنده : مامان منير
167 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر دوست داشتني مامانمحبت

كه هر چي از بانمكيت بگم كم گفتم

كه بعضي وقتا دلم مي خواد بخورمت همه عمرم و از اينكه روزهاي عمرم رو كنار تو سپري مي كنم واقعا خوشحالم.

ميخوام از يك گردش ديگه برات بگم

از دفعه قبل كه رفتيم دماوند همون جا قرار شد باز هم بريم دماوند و با پيگيري هايي كه عمه بهاره انجام داد بالاخره دوباره تونست برامون تو خانه معلم دماوند جا بگيرهخندونک

ولي اين بار به جاي خانواده عمو داود ، خانواده پسر عمه بهرام بابارضا همراه سفرمون شدن و ماماني و بابايي و عمو بابك و عمه بهاره و اميررضا جونم كه همراهمون بودن

اين سري هم چون مثل دفعه هاي قبل مسئوليت خريد وسايل با ما و ما هم اين چند شب درگير بوديم ، كارها افتاد به صبح روز جمعه ،كه چون بابا رضا هم با عمو ابراهيم قرار شد برن استخر كمي بابا از كارهاش عقب موند ، از طرفي بابايي اينا هم كمي براي رفتن هول بودن  به همين خاطر اين سري ما به قرار انتهاي اتوبان همت نرسيديم و قرار شد خودمون بريم سمت دماوند كه با اين تفاسير و دير كرد ما ، ما دقيقا ساعت 6 رسيديم دم خانه معلم .

كه تحويل اتاق ها اونجا ساعت 6 و ربع بود و بابايي اينا چون زود رسيده بودن رفته بودن توي آلاچيق هاي توي محوطه منتظر نشسته بودن.زیبا

خلاصه اين سري هم دو تا سوئيت گرفتيم و قرار شد شب هم براي خواب زنانه و مردانه كنيم كه البته تو و اميررضا جون هنوز جز آقايان به حساب نمي آييد تو اتاق پيش ما بوديد.

از هوا برات بگم كه عالي بودآرام

من هم طي پيش بيني قبلي خودم يك عالمه برات لباس گرم آورده بودم كه واقعا به درد خورد ، از ساعت 6 و نيم به بعد كه هوا سمت غروب مي رفت ديگه خنكي هوا رو مي شد روي پوست بدن احساس كرد و يه جورايي آدم و قلقلك مي داد.

تو هم اين بار همش تو محوطه بودي و ماشين بازي مي كردي و ماشينت ديگه به جونت بنده ان قدر دوستش داري و خاله هديه هم همش شما رو مي برد تو محوطه با هم بازي مي كرديدو من هم بابت تو وقتي با خاله بودي خيالم راحت بود ، اين جوري بگم از بس باهاش بودي كه قشنگ اسمشو ياد گرفته بودي بهش مي گفتي هديده بيا يا آله هديده صداش مي كرديبوس

عصر هم به مناسبت سالگرد عروسيمون كيكي كه من درست كرده بودم جشنو با هم خورديم و پسر مثل آقاهاي با كلاس تنها فردي بود كه بعد ازاينكه برش كيكشو بهش دادم اومد و چنگال خواست و مامان قربونش بره كل سهم كيكشو خورد.

شب هم مثل قبل بابارضا لطف كرد برامون جوجه كباب سيخ زد كه عمو بهرام و خاله محبوبه حسابي از بابا تعريف كردن و خيلي خوشش اومده بود ( خبر ندارن بابا رضا اين كاره است و جوجه هاش حرف نداره)خوشمزه

تو حياط ياد سري قبل كرديم كه من مريض بودم و اصلا حال نداشتم

هم چنين ياد شيطنت هاي تو و نوشادي كه در نبود نوشادي تو كمي آروم تر شيطوني مي كردي

گل پسر كه عصرونه خوب خورده بود شب هم بدون اينكه شيطوني كه  قشنگ شامشو خورد و قاشق اينم كه بعد هر قاشق برنج تندي ميگي ماش (ماست ) بده و اوغ ( دوغ ) مي خواي

شب هم كه ديگه هوا خيلي سرد شده بود ما اومديم تو اتاق و ديگه تو آلاچيق پيش بقيه نمونديم و براي ساعت 11 گل پسرم خوابيد و بقيه بيدار بودن

كه البته من اين هشدار رو به بقيه دادم كه اين مورچه كه الان خوابيده صبح حداكثر تا 8 بيشتر نمي خوابه و بيدار ميشهخندونک

ولي تا ما ها بخواهيم بخوابيم ديگه ساعت از 12 هم گذشته بود ، البته بابارضا و عمو بابك و عمه بهاره و حنان كه بيشتر هم بيدار بودن و از قراري كلي هم با خاله ثوري صحبت كرده بودن.

و اما صبح مورچه من ساعت يك ربع به 7 بيدار شدي كه من بهت آب دادم و با هزار سلام و صلوات تا ساعت 8 تونستم خواب نگهت دارم كه بعدش بيدار شدي

و مامان فدات شه تا شيشه شير و بهت دادم بخوري و كمي سرحال شدي اول از همه پرسيدي بابا كجاست ؟؟؟ چون بابا تو اون اتاق خوابيده بود.

بعد هم كه با شيطنت ها و اين كيه و عمه كو و سراغ از همه گرفتن باعث شدي همه بيدار شن يعني اين طوري بگم كه ساعت 9و نيم سفره صبحانه جمع شده بود.

بعد هم همه با هم رفتيم بيرون

البته عمو بابك به خاطر كارش برگشته بود تهران و تا عصر پيش ما نبود

اول قرار شد بريم قلعه پا كه به نتيجه نرسيديم و تو جاده ها هي گشتيم و در آخر دوباره سر از چشمه اعلاءدر آورديم كه واقعا هواش عالي بود و آب چشمه يخ بود ، طوري تو هم دلت نمي خواست دست و پا تو آب كني

بعد هم براي ناهار رفتيم خونه و گل پسرم از بس خسته بود و به ساعت خوابش نزديك بود سر سفره بعد از اينكه چند تا قاشق خوردي دراز كشيدي و همون بعد سفره خوابت برد و ماشا ا.. ت باشه از ساعت 2 ونيم تا 5 ونيم خوابيدي و اون هم با صداي بقيه آخر بيدار شدي.

كه همه جمع شدن تو اتاق تا گردوهايي كه بابارضا و عمو حنان چيده بود رو با هم بخورنخوشمزه

بعدش هم رفتيم تو حياط و من و بابا كمي واليبال بازي كرديم و تو هم كنارمون ماشين بازي مي كردي و گاهي بابا توپ و ميداد به تو تا تو پرت كني و تو هم لباتو محكم بهم مي فشاردي و سعي ميكردي توپ و محكم پرت كني

و همش ياد عمو داود و زن عمو مينا مي كرديم كه دفعه قبل با هم بازي مي كرديم كه آخر من دلم تاب نياورد و بعدش كه تو برده بودم تاب بازي كني باهاشون تماس گرفتم و جوياي احوالشون شدم.

و تا عصر باهم تو محوطه بوديم  و شما بازي مي كردي و گاها هم محو تماشاي بازي بچه هاي بزرگتر لب استخر مي شدي و بعد شام ما به سمت تهران راه افتاديم و بابايي اينا قرار شد فردا ظهر بيان.

مسافرت خوبي بود و خيلي خوش گذشتمحبت

البته يه چيز بگم موقع خداحافظي وقتي سوار ماشين شديم ديگه ساعت حدود 9 بود ، عمو بهرام گفت چه خوب رادوين تو صندليش مي شينه و بهونه نمي گيره ؟؟؟ من هم گفتم آره خدا را شكر ، الان هم وقت خوابشه و سر جاده برسيم خوابه .... كه چشمت روز بد نبيه مورچه كوچولوي من تا سر جاده خوب بودي ولي نمي دونم يهو جاده تاريك شد ترسيدي چي شد كه زدي زير گريه ، كه با هيچ كاري ساكت نمي شدي كه آخر بابارضا كنار اتوبان ايستاد و من اومدم عقب پيشت نشستم تا تهران كه تو آخر تو بغل من خوابيدي كه اين واقعا برام عجيب بود ، چون تو هيچ وقت تو بغل من و تو ماشين نمي خوابي

كه سر همون راه را گم كرديم - اول خروجي اشتباه رفتيم كه مجبور شديم كمي برگيرديم سمت دماوند ودور بزنيم بعد هم وقتي به تهران رسيديم اشتباه به سمت بابايي رفتيم و از اونجا آخر سر از اتوبان نيايش در آورديم 

البته من خيلي دوست داشتم تونل صدر و ببينم كه هيچ وقت تو مسيرمون نبود ولي اين بار به اين بهونه از همه اونا گذشتيم.

اين هم داستان اين سفر

 

پسندها (2)

نظرات (0)