اولین روز دانش آموز برای پسرم
این هم داستان یه روزه که کمی برام باورش سخته
داشتم تقویم رو ورق می زدم واصلا یادم نبود تا چشم خورد به زیر نویس تقویم که نوشته بود روز دانش آموز و وای یهویی تو دلم یه جوریش شد.
یادم افتاد که تو خونه ما امسال یه دانش آموز است
خداجونم پسرم بزرگ شده و رفته مدرسه
واییییییی نه
ان قدر زود گذشت
گاهی بعضی اتفاق ها آدم و برمی گردونه به گذشته
یادش به خیر صبح هایی که در کمدش رو باز می کردم لباس های نگاه می کردم و منتظر تولدش بودم
استرس روزی که می خواستم برگردم سر کار و می خواستم بذارمش خونه مامان اینا
وقتی 20 ماهش شد و می خواست بره مدرسه
اول هر مهر که مربیش تو مهد عوض می شد و می ترسیدم نکنه اونو دوست نداشته باشه
و اینکه 6 سااااااااااااااااااااااال گذشت
و پسرم رفت مدرسه و دانش آموز شد.
وای رادوینم مادر چه زود بزرگ شدی
مامان فدای چشات مظلومت بشه که شیطنت توش موج می زنه .
قربون همه قد و بالات برم
روزت مبارک
به اینکه در آینده ای که با این روال باید بگم نه چندان دور باشم و برات تبریکات دیگه ای بنویسم.
دوست دارم همه هستی من.
آرزو می کنم همیشه موفق باشی و به هرچی دوست داری برسی




اولین روز دانش آموز برای پسرم 
