رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

حضوري دوباره در سينما - نهنگ عنبر

سلام نازدونه  بعد مدتي دوباره تصميم گرفتيم كه با هم بريم سينما و چون به نظرم اومد كه محيط اونجا رو بايد يادت رفته باشه برات كمي توضيح دادم كه اونجا يه تلويزون بزرگه و چراغ ها رو هم خاموش مي كن  و اون قدر تاريك نميشه كه شما منو نبيني  خلاصه بابا اومد دنبالمون و رفتيم سمت سينما  و قرار بود فليم نهنگ عنبر 2 رو ببينيم . تو لابي سينما كه منتظر بوديم تا در سالن باز شه و تو سراغ تلويزون و از من گرفتي و من بهت در سالن رو نشون دادم و گفتم اين در كه باز بشه اونجاست ولي انگار اين جواب من برات قانع كننده نبود و تو براي ديدن عجله داشتي  كه يهو بهم گفتي مامان اوناهاش ديدمنش  من با تعجب به سمتت برگشتم كه چي ديدي...
3 خرداد 1396

يك شب به ياد ماندني برفراز آسمان در رستوران گردان برج ميلاد

سلام جيگر طلاي مامان آخ كه چه قدر بلا شدي  چه قدر بزرگ شدي و چه قدر نوع شيطنت هات عوض شده  من در كل مي خوام بگم براي خودت دلبري شدي و حسابي پيش من و بابا دلبري مي كني   بعد چند وقت كه هماهنگ كرده بوديم بالاخره روز موعد رسيد و من هم از روز قبل زنگ زده بود و ميز براي شام امشب رو هم رزرو كرده بودم. وقتي عصري اومدم دم مهد كودك دنبالت از تو حياط مهد به برج ميلاد رو نشون دادم و گفتم امشب مي خواهيم بريم بالاي اون و بعد از اون بود كه بايد به موج سوال هاي تو پاسخ مي دادم. و تو مسير اتوبان چمران كه برج هم مسير ما بود و تو هر لحظه يك سوال جديد برات پيش مي يومد. كه درش كجاست ؟ چه جوري ميرن توش؟ چه جوري بريم ب...
28 ارديبهشت 1396

كيك blue - كيك آبي

عزيز دلم سلام  نازدونه من كه خيلي دوست دارم و چند وقتيه نتونستم بيام و برات چيزي بنويسم  حال و حسم خرابه  هم جسم و هم روحم كمي داغونه و خسته است  فشار كار و اتفاقات كناري خودش مزيد علت مي شود كه دير به دير بيام . حالا بريم سر اصل مطلب  چند وقتي كه تو مهد شما تولد دوستاتون داره پشت سر هم ميشه و مادر ها دونه دونه براي بچه ها تولد مي گيرن و كيك و بادكنك و شمع و نانا كردن تو مهد  و تو هم عاشق كيك  هي از من سراغ زمان تولد رو مي گرفتي و اينكه كي تولد من ميشه و برام من هم تو مهد تولد ميگيري؟ كه من بهت گفتم آره مامان برات تولد مي گيرم  اما تولدت تابستونه و خيلي ديگه مونده  ام...
16 ارديبهشت 1396

بازگشت از سفر نوروزي و باز بيمارستان اختر

سلام نازدونه من در آخرين لحظات سفر نوروزي شما باز شاهكاري از خودت نشون دادي  و شب آخر در حين بازي با اميررضا روي لحاف و تشك هاي پهن شده خوردي زمين و دستت درد گرفت و زدي زير گريه  من همون موقع انگشتاتو نگاه كردم و چيزي نديدم و با اين حال گرفتم زير آب يخ و چون ديگه دير وقت بود و حدود ساعت يك شب بردمت خوابودمت و چشم روز بد نبينه  صبح كه بيدارت كردم كه بلند شي و مي خواستم وسايل رو جمع كنم كه به سمت تهران راه بيافتيم ديدم بله  آنچه نبايد بشه شده  انگشت كوچيك دست راستت دو بند پاييني باد كرده و كبود شده و اشك و داد شما هم بماند كه تا چيزي بهش مي خورد مي رفت بالا  و از طرفي هم همش بهونه مي گرفتي ...
4 فروردين 1396

سال 1396 مبارك

سلام عزيز دلم  سال نوت مبارك  سال 95 با همه خوشي ها و سختي هاش گذشت  و اميدواريم امسال سال خوبي پيش رو داشته باشيم و در كنار هم به شادي و سلامتي روزگار را سپري كنيم. راستي بابارضا برات يك ميز و صندلي براي عيدت گرفت كه حسابي باهاش حال مي كني  من هم برات يك كلاه گرفتم  كه خيلي دوستش داري  
1 فروردين 1396

كاشت درخت در حياط خونه جديد

سلام جيگر طلاي من  اميدوارم هميشه خوشحال باشي حياط خونه جديدمون يك باغچه كوچيك داره و بابارضا هم كه عاشق گل و گياه  كه سه تايي با هم رفتيم بازار گل امام رضا و يك درخت گيلاس و آلبالو خريديم و يك سري هم بذر سبزي ( شاهي و ريحان سبز و فلفل و گوجه و گل خريديم. فرداش هم با هم اونا رو تو باغچه كاشتيم و خيلي خوش گذشت  اميدواريم درخت هامون ريشه دار بشه و بر قرار باشه  با رشد و سرسبز شدن اونا دلمامون هم شاد بشه    البته بابا درخت مو و انجير هم گرفت و اونا هم ريشه زد و روز هاي بعد كاشتيم . خدايا خودت به زندگيمون بركت بده دلمونا شاد كنار هم نگه دار ...
13 اسفند 1395

كتاب خواني پسر براي مامان

نازدونه من سلام  عزيز دلم ديگه بزرگ شدي و كارهاي تازه اي ياد گرفتي الان چند شبه كه من موقع خواب برات كتاب مي خونم و تو گوش مي دي و مي خوابي .  البته كه هزار قر و فر هم ميايي كه بخوابي  اما  نكته جالب اينجاست كه تو كتاب ها رو حفظ شدي ( مجموع كتاب هاي مي مي ني ) برام خيلي جالب بود كه كتاب رو ورق مي زني و از روي تصاوير تقريبا عينا جملات رو برام مي خوندي قربونت برم كه خيلي خوب بودي  واقعا از اين كار انرژي گرفتم  و خيلي خوشحال شدم  و برام خوشايند بود كه پسرم بزرگ شدي و چيزاي جديد ياد گرفتي 
10 اسفند 1395

تولد بابا سيد با حضور رادوين و داداشي

جيگر طلاي من سلام  خوبي نفسم  خيلي دوست دارم  هفته پيش بابا سيد رفته بود مسافرت و براي روز تولدش تهران نبود. براي همين آخر هفته براي باباسيد تولد گرفتيم  تو و داداشي هم تا تونستيد آتيش سوزونديد و براي خودتون شادي كرديد.   باباي خوبم  اميدوارم هميشه سلامت باشي و سايه ات بالاي سر ما باشه  ...
4 اسفند 1395

عيد كجا بريم

سلام همه جونم  گل پسر نازم  باز سال داره تموم ميشه و به تعطيلات نوروز نزديك مي شيم و بهترين زمان براي مسافرت رفتنه  با پيگيري هاي بابا رضا جون و هماهنگ كردن  داريم پيگير مي شيم كه بتونيم چمخاله جا بگيريم و  از طرفي هم عمه داره براي عباس آباد جا مي گيره  و بابا هم به دوستاش سپرده كه برامون اگه ميشه يزد يا شيراز جا بگيره  چون خدايي پارسال عيد يزد بهمون خيلي خوش گذشت. حالا ببينيم كه چه پيش مياد و آخر قسمتون كجا ميشه   
1 اسفند 1395

سفر زمستانه به چمخاله و گير افتادن در برف

سلام گلم  خوبي پسرم  اين بار مي خوام از يك سفر هيجان انگيز برات بگم  سفر به چمخاله كه حسابي داستان داشت و ما در حدود 20 ساعت طول كشيد كه از تهران به چمخاله برسيم  صبح كه بيدار شديم هوا باروني و برفي بود و ما تا در اومدن آفتاب صبر كرديم و براي حدود ساعت 11 بود كه راه افتاديم  ماماني فريده و باباغلام هم از شب قبل اومده بودن خونه ما مونده بودن تا همه با هم با يك ماشين بريم. خلاصه تو راه جاده خوب بود تا رسيديم به اولين تونل كه كم كم هوا باروني و بعد برفي شد. كنار گذر و روي بلوك هاي وسط اتوبان 50 سانتي برف بود و در حين راه مي ديدم كه بعضي ماشين ها در همون لاين ما دارن برعكس بر مي گردن و كم كم &nb...
30 بهمن 1395