رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

روز ميلاد

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است پسرم خاطرات اين روزها را با كمي تاخير برات مي نويسم چون هم اين چند وقت حالم زياد رو به راه نبود و هم خونه نبودم و دسترسي به اينترنت نداشتم . پس حالا بر مي گرديم به عقب روز 21 مرداد ساعت 7 صبح به همراه بابا رضا و بابام و مامانم رسيديم بيمارستان ابن سينا ، طي قرار قبلي من ساعت 9 صبح وقت زايمان داشتم . ساعت 8 منو بردن تو و كارهاي لازم  براي تولد نازدونه من رو شروع كردن راستشو بخواي كمي مي ترسيدم بابارضا و مامانم تا دم اتاق عمل اومدن  اونجا يه عالمه ازم سوال پرسيدن و بعد صداي قلب تو رو گوش دادن و يه سرم بهم وصل كردن و گفتن روي تخت دراز بكش حدود يك ساعتي طول كشيد كه من تو بخش بودم و ...
10 شهريور 1392

پسرم 20 روزه شد

سلام گل پسرم امروز پسر نازم 20 روزه شدي من كه هنوز باورم نميشه كه تو رو دارم من و بابارضا عاشقانه دوست داريم و برات هر كاري مي كنيم . رادوينم نازدونه من آرام بخواب كه فرشته را گفته ام در كنار تختت پرواز نكن كه شايد صداي بالهايشان خواب كودكانه ات را بهم بزند. ميوه عشقم ،‌ عاشقانه دوستت دارم ...
10 شهريور 1392

عيد فطر - تنها 3 روز تا تولد نيني باقيمونده

سلام جيگر مامان پسر نازم عيدت مبارك آره امروز عيده عيد بزرگ تمام مسلموناي جهان " عيد سعيد فطر" عيدي كه بعد از يك ماه روزه داري و عبادت خالصانه براي خدا همه به شادي مشغول ميشن. اين عيد با بقيه عيدا براي من يه فرق مهم داشت ، مي دوني چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟ ..... از اوايل بارداري و موقعي كه فهميدم تو با مني هر كس مي پرسيد اين نيني نازدونه كي مي خواد دنيا بياد من مي گفتم به اميد خدا بعد از عيد فطر حالا ............................ امروز عيد فطره روزي كه من ماه هاست منتظر اومدنش بودم و باورم نميشه كه اومد پسر قشنگم فقط 3 روز 3 روز ديگه مونده تا اون صورت ماهتو ببينم شنبه ، يك شنبه و به اميد خدا دو شنبه پسره نازم تو بغلمه خدايي الا...
18 مرداد 1392

10 روز تا تولد نيني نازدونه

وايييييييييييييييييييييييي فقط 10 روز ديگه مونده پسر نازم روز شمارمون افتاد به تعداد انگشتاي دست فقط 10 روز ديگه مونده نميدوني چه حسي دارم  بابايي كه داره لحظه شماري مي كنه روز شمار رو يخچال رو اولا ، آخر هر شب خط مي زد ولي الان صبح كه از خواب بيدار ميشه اون روز رو خط مي زنه بهش مي گم چرا اول صبح خط مي زني ميگه مي خوام زود بگذره و پسر گلم زود بياد تو بغلم گلكم همه هستي من خيلي مراقب خودت باش فرشته كوچولوي من تو تمام جون من و بابارضايي ...
11 مرداد 1392

شباي قدر

سلام پسرم مي خواستم از يه شباي بزرگ برات بگم شباي قدر شبايي كه كنار هم دست به سوي آسمان بلند مي كنيم و از خدا سرنوشت يك سال مونو به خير و بركت مي خواهيم  و من امسال چقدر خوشحالم كه تو رو دارم سال پيش تو اين شبا چه قدر از خدا خواسته بودم تا يك هديه آسماني بهم بده و من لايق وظيفه مهم مادر شدن بدونه و امسال تو رو دارم باورت نميشه وقتي جوشن كبير مي خونم و تو زير دستم كه كتاب دعا دستمه ول مي خوري چه حسي بهم دست ميده مي دونم كه خدا منو ديده و لايق دونسته اون موقع است كه ديگه نمي تونم اشكامو نگه دارم پسرم امشب هم شب احياست باز با هم بيدار مي مونيم و براي همه دعا مي كنيم   تمام هستي مامان و بابا حدود ۱۲ روز ديگه تو پيشموني...
9 مرداد 1392

[عنوان ندارد]

سلام گل پسرم ديروز با بابارضا براي آخرين مرحله سيسموني رفتيم بيرون   برات كلي چيز خريديم   اميدوارم خوشت بياد   ...
4 مرداد 1392

سونوي آخر

يكي يك دونه دارم گل ، گل خونه دارم صفاي خونه دارم يه پسر ناز دونه دارم   سلام جيگر من خوبي گل پسرم ؟ مي خوام اتفاقات ديروز برات تعريف كنم ، صبح ساعت ۷ و ربع كه از خواب بلند شدم ، مثل شباي قبلي اصلا خوب نخوابيده بودم و حسابي كلافه بودم و بايد ساعت ۸ سر كار مي بودم خلاصه با تند تند حاضر شدم و به بابا رضا هم ياد آوري كردم كه بايد بره امروز برامون وقت سونو بگيره نمي دونم چه جوري ولي راس ۸ سركار بودم ، امروز تو كل راه و تو اداره همش به تو فكر مي كردم ،اينكه ظهر قرار بياييم و تو رو ببينيم . بابايي ساعت ۱۲ زنگ زد و گفت كه براي ساعت ۲ وقت گرفته و قرار شد من برم دم مغازه دنبالش و از اونجا با هم بريم. وقتي رسيدم دم و مغازه تازه ف...
2 مرداد 1392

روز شمار

گل پسر من عشق دل من جيگر طلاي من من عاشقتم نفسي پسرم ديروز براي بابا يه روز شمار درست كردم و زدم رو در يخچال واي نمي دوني از ديدنش چه قدر ذوق كرد.   همه منتظرت هستيم كه بيايي اين سري كه رفتم دكتر حساب كرد و گفت ۲۲ مرداد تو دنيا مي آيي و من ديگه تابي تا اون روز ندارم يه چيز ديگه اين بار به خانم دكتر گفتم مي شه صداي قلب تو ضبط كنم ، اونم اجازه داد واي نمي دوني شنيدنش چه حالي بهم ميده انگار زيباترين ملودي دنيا را دارم گوش ميدم و تو بد ترين شرايط حالمو خوب ميكنه   راستي ديشب خونه مامانم اينا بوديم دوباره وقتي حرف اسمت شد من خنديدم و هيچي نگفتم ، ولي دلم نيومد كه ديگه نگم بالاخره گفتم كه قراره تو گل پسرمو بذارم رادو...
25 تير 1392

منتظرم تا تو بيايي

سلام پسر نازم نمي دونم چرا ولي اين بار قبل از شروع كردن به نوشتن يه آهي از ته دل كشيدم الان حال خوبي ندارم چند وقته كه فكرم خيلي درگيره نمي دونم چمه ولي حس مي كنم فقط منتظرم يكي بهم يه چيز بگه تا بزنم زير گريه يه جور انگار فشار عصبي رومه همه ميگن طبيعه و مال شرايطه ولي از همه اينا بگذريم ، منتظره تو ام كه بيايي و شايد كمي از دلهره ام به خاطر همينه حس يك احساس مسئوليت جديد فكر اينكه مي تونم از عهده كارها بر بيام يا نه ميترسم ..... با بي تجربگي و ندونسته كار اشتباهي بكنم و خدايي نكرده تو اذيت بشي پسسرم نازدونه من چند وقته حركت هات به جاي ضربه هايي كه مي زدي ، شده يه چيزي مثل چرخيدن و وقتي كه اتفاقي مي افته كه زياد...
19 تير 1392