رادوينرادوين، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
رونیارونیا، تا این لحظه: 8 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات عزيز دل مامان و بابا

خوشبختی برای من است چون آنان که دوستشان دارم کنارم هستن

اولین سفر گل پسرم رفتیم مشهد

سلام نازدونه من بالاخره روز موعود فرا رسید از روز تولد تو ،من و بابا رضا همه فکرمون این بود که یه سفر مشهد بریم و با تو بریم پابوس آقا امام رضا. بالاخره بعد هماهنگی هایی که بابا رضا کرد و کاراش تموم شد روز ۵ مهر به سمت مشهد راه افتادیم البته تو این سفر مامان و بابام هم ما رو همراهی می کردن. چون به خاطر کار بابا رضا نزدیک های ظهر راه افتادیم ، برای ناهار تو پارک جنگلی سوکان تو سمنان توقف کردیم و ناهار و اونجا خوردیم و بعدش هم به راه ادامه دادیم و برای شب هم چون دیگه خسته شده بودیم و دلم نمی  خواست تو هم از تو ماشین بودن زیاد اذیت بشی ، شب رو تو زائر سرا تو شهر سبزوار موندیم که خیلی خوش گذشت ، من فکر می کردم که تو اونجا اذیت بشی ولی خد...
21 مهر 1392

تولد پسر عمو نوشاد

سلام گل پسرم بهت تبريك مي گم پسر عموت دنيا اومد آره نوشاد جون كه قرار بود 19 مهر ماه دنيا بياد تو يك حركت غافلگيرانه 3 مهر ساعت 23.45 دقيقه دنيا اومد. آره زن عمو عصري زنگ زد و گفت حالش خوب نيست ،‌منم كه با شنيدن شرح حالش كمي دچار استرس شدم بهش گفتم حتما به دكترش زنگ بزنه و بهم خبر بده بعد حدود دو ساعت ديدم خبري ازشون نشد و به بابا رضا گفتم بيا يه زنگ بزنيم ببينيم مينا چي شد كه تو هم موقع عمو داود زنگ زد و گفت ما رفتيم بيمارستان و دكتر گفته نيني همين الان دنيا مي ياد ما هم كه تو اون موقع شب به كسي دسترسي نداشتيم فقط به ماماني زنگ زديم كه حاضر بشه و بعد من ساك تو رو برداشتم و هرچي كه فكر كردم احتمالا لازم داري ريختم توش و رفتيم بيم...
6 مهر 1392

ماساژ

بابا رضا هر وقتي پيدا كنه سريع كولر و خاموش مي كنه تا اتاق گرم شه و بعد پسر نازدونشو با لوسيون ماساژ ميده تو هم كه عاشق اين كاري و تو تمام وقت بدون اينكه غر بزني با چشماي باز باباييو نكاه مي كني و مي زاري حسابي ماساژت بده ...
24 شهريور 1392

تولد پسر نازم

رادوين  يكي يكدونه قلب من تمام هستي جونم  فرشته كوچولويي كه ماه ها منتظر اومدنش بودم بالاخره روز موعود فرا رسيد ، بعد از نه ماه انتظار و گذشت 38 هفته و 3 روز پسرم قرار بود دنيا بياد  ساعت 9:20 صبح روز دوشنبه 21 مرداد سال 1392 گل پسرم در بيمارستان ابن سينا تهران دنيا اومدي پسرم با وجودي كه برابر قد 55 سانتي متر و وزن 3300 گرم بود چشم به جهان گشودي ماشاا............. كوچولوي ناز من خوش اومدي اين عكس پسرم تو همون روز اول تولدش تو بيمارستان فرشته ي ناز اميدوارم بتونيم ازت حسابي مواظبت كنيم و به نحو احسنت تربيت كنيم واي نمي دوني چه قدر خوشحالم كه تو كنارمي گرفتنت تو آغوش و بوييدنت باعث آرامشمه اينم اولين ع...
24 شهريور 1392

افتادن ناف و گرفتم شناسنامه

رادوين مامان اينا رو با تاخير مي نويسم شنبه صبح بود (26 مرداد ) كه ماماني اومد جاي پسري و عوض كنه و منم داشتم نگاه مي كردم وقتي كه داشت شلوارتو پات مي كرد ديدم اي واي ناف پسري افتاد پسر نازم تو پنج روزگيش نافش افتاد  خيلي خوشحال شدم ، چون تو ديگه اذيت نمي شي و من راحت تر مي تونم بغلت كنم ،‌چون قبلا مي ترسيدم كه موقع بغل كردنت باعث بشم جاي نافت درد بگيره و الان خيلي راحت تر شديم  راستي امروز صبح بابا رضا رفت دنبال كارهاي شناشنامه ات و برات شناسنامه گرفت  و دفترچه بيمه هم برات گرفت البته دعا م يكنم ان شاا... هيچ وقت ازش استفاده نكني.. از اين بعد خانواده كوچك ما به صورت رسمي به ثبت رسيد و من و بابا رضا صفحه دوم شناشنامه هامون به ا...
24 شهريور 1392

درسي از زندگي

رادوينم نفس مامان اين متن رو خوندم گفتم روزي كه بزرگ شدي به دردت مي خوره به همين دليل برات گذاشتم بخوني و استفاده كني دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند... اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند ! پس هر چه سخت تر وقالبی تر باشيم، فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد... آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد. درزندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و ...
24 شهريور 1392

پدر و پسر ، تمام هستي من

پسرنازم جيگر دل من تو ميوه عشق مني از خدا فقط مي خوام مراقب تو  و بابارضا باشه چون جون من به جون شما دوتا وصله تمام هستي و زندگي من شما دو تا هستيد اينم پدر و پسر  پسر نازنم  اينجا حدود 20 روزشه و تو خونه خودمون هستيم اين و بدون كه بابارضا خيلي دوست داره ...
24 شهريور 1392

خدا جون باورم نميشه پسرم يك ماه شد

پسر عزيز رادوين مامان سلام ان قدر دوست دارم بيام و مطالب و اتفاقات روز هامونو اينجا برات روز به روز بنويسم كه روزي از قلم نيافته ولي حيف مجالي برام نمي مونه حالا برات تيتر وار مي نويسم ديشب رفتيم خونه بابابزرگ و عمه بهاره و بهناز هم بودن و با اونا و عمو بابك حسابي خوش گذرونديم راستي جمعه هم براي اولين بار با هم رفتيم يه مهموني رسمي ،‌ ختم انعام خونه خاله معصومه البته من و تو فقط تا خوندن همون دعاي فرج امام زمان تو اتاق اصلي مراسم بوديم بعدش تو بي قراري كردي و منم اومدم تو اتاق خواب نشستم تا تو راحت باشي و شب هم با مامان بزرگ و بابا برزگ و خاله منا و عمو ابراهيم و بابارضا براي اولين بار با پسري رفتيم پارك چيتگر كه خيلي هم خوش...
24 شهريور 1392

الهي هميشه سالم بموني

سلام پسر ناز من اميدوارم هميشه حالت خوب باشه ديروز كه حسابي ما رو ترسوندي ،‌تا حالا تو زندگي اين همه احساس بي عرضه بودن بهم دست نداده بود،‌واقعا نمي دونستم بايد برات چي كار كنم ، ديروز دل درد بدي داشتي و همش از درد به خودت مي پيچيدي و پسرك آروم من ،‌بعد تحمل درد يهو يك جيغ بلند مي كشيد ، واي خيلي بد بود من هر كاري مي كردم و تو آروم نمي شدي  با بابارضا واقعا نمي دونستيم بايد چي كار كنيم هر چي بلد بوديم انجام مي داديم تو براي مدت كوتاهي فقط آروم مي شدي ولي خدا را شكر بالاخره شب ساعت يك بود ديگه بعد اينكه شير خوردي من تو رو تو تخت خودمون رو بالش خوابوندم و بابا رضا هم از ترس اينكه تو بيدار نشي بهم گفت بهت دست نزنم بزارم همون جا بخواب...
12 شهريور 1392